بسم الله الرحمن الرحیم
سبزیم که در مسیر باران هستیم ؛ موجیم که در یاد بهاران هستیم
کوهیم که از داغی دلشوره ما ؛ یک لرزه ی افتاده به دوران هستیم

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

گويندگان حكومتي

گاهي سخن از اين گفته مىشود كه بسيجيان آماده‌اند تا چنان كنند و چنين! و بعضىها هم باورشان مىشود. انگار كه بسيجيان يك انسان‌هاي آرمانگرا و وارسته و آماده مجاهدت در راه عقيده‌شان هستند!!
اما نگاه به واقعيت، چيزي ديگر را نمايان مىكند. كساني كه به "بسيجي" معروفند؛ اغلب انسان‌هاي بيكاره‌اي هستند. باور كنيد. آنها اوقاتشان را با رفتن به هيات، پر كردن نوار و سىدي از اين جلسات و فروختن آنها؛ يا داشتن دكه‌ي فروش تسبيج و ابراز آلات مذهبي! سر مىكنند. باورتان شود كه اين‌ها موجودات شكست خورده‌اي در اجتماع هستند كه همه سرگرمي‌شان همين چيزهاست.
البته برخي ديگرشان هم كه در بسيج اصناف و كارخانجات هستند؛ كارگراني هستند كه براي وعده‌هايي كه از طرف كارفرماهاي اغلب دولتي‌ بهشان داده مىشود، براي يك روز اضافه حقوق يا يك اضافه كاري، آماده جانفشاني براي ماموريت‌هاي بسيج مىشوند. حالا اين ماموريت، باتوم به دست گرفتن باشد و توي سر مردم زدن؛ يا حضور در راهپيمايي‌هاي نمايشي و دولتي.
امروز، بسيج تبديل شده به جايگاه موجودات بيكاره و هرزه، كه براي انجام فرامين حكومتي آماده‌اند. تا تفريحي كرده باشند، و اگر شده لقمه ناني هم جلوي زن و بچه‌شان بيندازند.
اينجاست شعار مردم به راستي فرياد مىشود:
بسيجي حيا كن - مفتخوري را رها كن!
=============
گاهي از تريبون‌هاي حكومتي نظير صداسيما مىشنويم كه آمريكا كه اين قدر عليه انسان‌ها جنايت كرده، حق ندارد فريادِ حقوق بشر سر دهد!
به نظر ما اين سخن درست است. آمريكايي كه در عراق و افغانسان، همه تمدن غرب و دنياي ليبرال را به گند كشيد، و تا به عرصه آوردن شركت خصوصي "بلك واتر" و باز گذاشتن دست آن براي همه گونه جنايت -فارغ از حسابرسىهاي دولتي- پيش رفت؛ حق ندارد عليه له شدن حقوق بشر در ايران حرف بزند. ليكن اين سخن، بُعد ديگري هم دارد كه گويندگان حكومتي به آن توجهي نمىكنند.
البته كه آمريكا حق ندارد داعيه‌دار حقوق بشر بشود. اما اين كه آمريكا يك جنايتكار است؛ آيا به خود شما حق مىدهد كه عليه حقوق اوليه انسان، جنايت انجام دهيد؟
مگر آمريكا معيار انسانيت يا حقوق انساني است كه شما خودتان را با آمريكا تنظيم مىكنيد و هر گاه آمريكا جنايت‌هاي عظيم مرتكب مىشود؛ شما هم هوس مىكنيد؟!
غير از اين است كه شما پيش‌فرض را بر اين گذاشته‌ايد كه بايد جواب آمريكا را پس دهيد. و وقتي خود آمريكا اهل جنايت است، مىگوييد پس خيالمان براي همه‌گونه جنايتي، راحت باشد! و اصلا نمىفهميد كه شما بايد جواب، به انسانيت پس دهيد. شما بايد به انسان و مقام انسان پاسخ دهيد كه چرا و چگونه اين طور با فراغ بال، به حقوق انساني تجاوز مىكنيد. جنايت مىكنيد. حق مردم را آشكار را بالا مىكشيد. زن و پير و جوان را در وسط خيابان به قصد كُشت مىزنيد؛ و بعد به نزد رهبرتان مىرويد و از اينكه توانسته‌ايد چشم فتنه را دربياوريد؛ منتظر پاداش از دستان نوراني ولايت مىشويد! تا به يكي‌تان دولت را هديه بدهد، به ديگري انحصار در فلان بازار را، و يكي هم شركت پُرسود مخابرات را بالا بكشد!
و يك نكته كه ظاهرا اين گويندگان حكومتي فراموش مىكنند؛ اينكه آمريكا عليه مردم ِ خودش جنايت نمىكند. بلكه با مردم ديگر كشورهاست كه مانند يك قصاب رفتار مىكند. اما شما، بسيجيان خودفروخته‌ي يك خيابان را عليه مردم همان خيابان به ميدان مىآوريد تا بزنند و بكشند و بازداشت كنند و از هر دختري كه خوششان بيايد، كام جنسي طلب كنند...
============
فرض كنيد من يكي از دشمنان قسم‌خورده و سنگدل و نامرد اين نظام مقدس بودم!
چه صفايي بالاتر از اين مىكردم كه هر روز در وسط خيابان و در علن، بسيج و پليس وحشيانه به مردم حمله كنند و فاجعه‌ها بيافرينند؟
آيا بهتر از اين هم مىشد خودشان را خراب كنند؟!!
=============
گاهي و اخيرا برخي از مزدوران به نام، تكرار مي‌كنند چه شده كه طرفداران سبز اين قدر كم شده‌اند؟ كه از 25خرداد تا 16 آذر، جمعيت‌شان از 3ميليون به چند ده هزار نفر رسيده؟ و چرا چنين ريزشي داشته‌اند سبزها؟ و جالب اينكه برخي از سران فرهنگي سبز هم اين گفته را باور كرده‌اند و در صدد جواب به آن برآمده‌اند.
در حاليكه اصلا چنين نيست. بلكه وحشىگري بسيج و پليسِ تحت فرمان ولايت، لحظه به لحظه ميزان سبزها را افزون كرده است. و همچنين كيفيت آنان را هم بالا برد. يعني اگر سبزها تا انتخابات فقط به راي دادن فكر كرده بودند؛ اكنون آنها به جنگ تا سر حد مرگ هم فكر مىكنند.
برعكس آن هم واقعيت دارد. يعني برخي كساني كه به اشتباه به احمدىنژاد راي دادند، يا كساني كه سيدعلي را ولي خدا حساب مىكردند؛ با ديدن اين فجايع، چشمانشان باز شده است. و نفرتي تازه در وجودشان دميدن گرفته است.
اگر به احمدىنژاد، دو سه ميليون در سراسر كشور راي داده باشند؛ امروز آنها دچار عذاب وجدان شده‌اند كه آيا مىارزيد براي يك وام كشاورزي بىارزش يا سهام كوفتي عدالت يا يك وعده استخدام مختصر، بياييم كسي را سر كار بياوريم كه مردم را اين طور بيرحمانه مىكُشد؟
به نظر مىرسد امروز طرفداران احمدىنژاد به حدود دويست-سيصد هزار نفر تقليل يافته باشد.
بيخود نيست كه اين روزها براي به عرصه آوردن آن مردم هميشگي و تكراري، دست‌آويز به نام خميني شده‌اند.
باور كنيد اگر شما خواننده‌ي گرامي، يكي از طرفداران ولايت سيدعلي بوديد، از اوضاع اسف‌باري كه جبهه‌تان داشت؛ دچار افسردگي شده بوديد. و اين واقعيتي واضح است كه نظام يك‌طرفه‌ي موجود، در سخت‌ترين سراشيبي تاريخ حياتش قرار دارد.
اما تنها چيزي كه در اين ميان وجود دارد اين است بخاطر جنايات رخ داده و نوع مديريت انجام و اعلام همگاني اين جنايات كه به قصد ترساندن و ارعاب مردم صورت گرفته؛ مردم از حضور در خيابان‌ها خودداري مىكنند. و اين به معناي كم شدن سبزها نيست. بلكه طوفاني خشمي در حال شكل‌گيري است كه در هنگامه‌ي وزيدنش، تعداد واقعي سبزها و ميزان رشد روزافزون آنها را به هر بَددِل رسوا و هر مدّاح قدرت‌اي نشان خواهد داد.
اين يك واقعيت است و فراري از آن ممكن نيست.
============
من سخني به ذهنم مىرسد خطاب به موسوي.
پس از رخ دادن اين نمايش مسخره عكس، شما آمديد و آن را محكوم كرديد. و در اين كار هم چندين بار اصرار كرديد.
من سوال مىكنم آيا امروز چيزي از خميني باقي مانده است كه ما بخاطر پاره شدن عكسش، متاسف باشيم؟ و بياييم پيام محكوميت صادر كنيم؟
كدام انديشه يا آرمان او -فارغ از درستي يا غلط بودن آن- امروز باقي مانده است؟ آيا خميني و انديشه‌هاي او امروز اصلا وجود خارجي دارد؟
در كشوري كه رهبر آن رسما و علنا و واضح اعلام مىكند كه طرفدار و آماده‌ي اصلاحات چيني است؛ شما چه حقي داريد كه يك عكس پاره كردن را محكوم كنيد؟
آيا در دولت اول خاتمي نبود كه رهبر معظم همه سران حكومت را دعوت كرد؛ و تكيه داد به گفته مهاجراني كه: "آقاي خاتمي گورباچف نيست" و در حالي كه تمام مدت، مهاجراني سرش را پايين انداخته بود، بر گفته‌ي او سوار شد و تا گفتن آن جمله‌ي معروفش پيش رفت: "من از اصلاحات چيني حمايت مىكنم."
براي كسي كه اندكي سواد در دنياي سياست داشته باشد؛ واضح است كه اين گفته، چه معنايي دارد.
نگاه به امروز چين، بيان مىكند كه چيزي به اسم كمونيست و نامي از رهبر آن مائو باقي نمانده است. هر چه هست يك كشور است با يك دولت سختگير، كه همه آرمانهاي كمونيستي‌اش را كه چين كمونيست و نظام كمونيستي آن بر آنها بنيان شده بود؛ كاملا كنار گذاشته است.
كشوري كه اسم كمونيست در خود دارد، اما يكي از سرمايه‌داري‌ترين كشورهاي جهان است. كشوري كه نام سوسياليسم دارد، اما انسان را به شديدترين وجه به استثمار و بلكه بردگي مىكشاند. اسمش حكومت طبقه كارگر است، اما كارگران مانند زنبوران در كندوهاي طراحي شده، در حال جان كندن هستند...
نظامي كه تا خرخره در فساد، فحشا، ناامني، و همه‌ي دستاوردهاي سرمايه‌داري فرو رفته است. و رهبر كشور صريحا از چنين اصلاحاتي و شبيه شدن به چين حمايت مىكند. و چنانچه مىبينيم در حال اجرا هم هست و عن قريب به سازمان تجارت جهاني هم خواهيم پيوست. و اين طرح هدفمندي يارانه‌ها هم جزيي از آزادسازي قيمت‌ها است كه سازمان مزبور از اعضا طلب مىكند.
چين مىگويد همه عرصه‌ي اقتصاد و فرهنگ آماده‌ي واگذاري به سرمايه‌داري جهاني است تا شهروندان چيني را به بردگي مفتخر كند. تنها ما يك چيز مىخواهيم و آن حفظ نظام سياسي موجود است. و چنانچه مىبينيم تنها جايي كه نيروي امنيتي چين با بيرحمي كامل وارد مىشود، نه مسائل فرهنگي و جرم و جنايت است، نه چپاول و دزدي‌هاي سازمان‌يافته؛ بلكه وقتي است كه اساس نظام سياسي مورد هدف قرار گيرد. كه نمونه آخرش برخورد با تُرك‌هاي سين‌كيانگ بود.
آيا در ايران غير از اين چيزي مىبينيد؟ در زماني كه آدم‌رباهاي جنسي در حال تجاوز دسته‌جمعي به زنان اين كشور هستند؛ نيروهاي امنيتي و پليس و دادستاني، در حال برخورد با معترضين سياسي در 13آبان هستند! يعني كه اين نيروها، در يك اصلاحات چيني فقط براي حفظ اصل نظام به كار گرفته خواهند شد.
كشوري كه از آرمانهاي انقلاب در آن هيچ اثري نيست؛ فساد هزار بار بيشتر از زمان شاه است؛ دزدي به نحو شرم‌آوري علني از سوي دولتيان و نظاميان صورت مىگيرد؛ ناامني عمومي قابل مقايسه شده است با ريودوژانيرو؛ احكام اسلام در آن كاملا مرده است و شما هيچ حكم اسلامي را سراغ نمىيابيد كه اجرا شود؛ و هر چه هست و هست سرمايه‌داري آمريكايي با همه كثافات آن است؛ آيا شما نشاني از خميني مىبينيد؟
كه اينك براي پاره شدن عكس او، دنبال كودتاچيان راه بيافتيد و آن را محكوم كنيد؟
آيا باور كنيم كه اين همراهي شما، بخاطر ترس شما از بازداشت شدن بوده است؟ آيا مىترسيد از يك زندان، در حاليكه صدها نفر بخاطر آرمان مشتركي كه با شما داشتند، كشته شدند؟ آن هم در عنفوان جواني...
آيا اصرار شما بر "جمهوري اسلامي" هم بخاطر همين ترس است؟
كاملا مشخص شده كه جمهوري اسلامي –خوب يا بد- قابل پياده شدن نيست. و امروز ما يك جمهوري مضحك چيني داريم. و اين اعتراف علني رهبر اين نظام است.
پس حق دهيد به ما كه مرد و مردانه اصرار كنيم در يك نظام وارسته‌ي ايراني، كه به منافع و ارزشهاي ايراني خودمان بها دهد و خوبي‌ها و زيبايي‌ها را در حدي كه ممكن است، پياده كند.
حق داريم ما كه فرياد برآوريم:
استقلال، آزادي، جمهوري ايراني.

۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

روزهای آینده

================
سردار نقدی اخیرا فرموده بودند: اگر بسیج نباشد؛ مردم(لباس شخصىها) سبزها را مىکشند!!
سردار! دیدی در 16آذر که بسیج نبود؛ لباس شخصىها آمدند؟ چرا بسیج را نیاوردید که جلوی این لباس شخصىهای مخوف را بگیرد؟
فقط سردار! این بار که بسیج نیامد؛ لباس شخصىها هم جرات نکردند کسی را بکشند!
ممنون که بسیج را نیاوردی سردار!!
================
من معتقدم موسوی باید یک تشکر حسابی از این لباس شخصىها بکند.
بنشینید حساب کنید چقدر این لباس شخصىها تعداد حامیان جنبش سبز را زیاد کرده اند!!
================
ببینید! استاد سعید حدادیان به همراه دانشجویانش روز 16آذر به دانشگاه رفتند و مراسم این روز را اجرا کردند. پرچم گرداندند. داد زدند. برخىشان جیغ کشیدند. حرکات موزون بعضا انجام دادند. و در نهایت موجب شدند به عکش امام راحل توهین شود.
بنابراین باید این استاد را یا بازنشسته کنید، یا اخراج کنید یا به دادگاه بکشانید. یا حداقل روی پایتان بخوابانیدش و با پشت دست کتکش بزنید!
که دیگر از این کارها نکند این استاد خودفروخته!!
================
انصافا خیلی معلوم است این ماجرای عکس و اعتراضات مردمی! به آن، چقدر نمایشی است. و قرار شده حالا که ماجرا ریختن هیات رزمندگان به دانشگاه تهران لو رفته، آن را بچسبانند به این عکس، و یک استفاده تازه ای هم از آن بکنند! یعنی به اصطلاح از تهدید، فرصت بسازند!
حالا بلد هم نیستند!!
همه این کوبیدن بر طبل را که الحق تخصص علی لاریجانی (معروف به علی کوچولو، بر وزن جان کوچولو) است؛ چه هدفی دارد؟ چه سودی دارد؟
یعنی نمىدانید؟
ماجرای بالا کشیدند شرکت مخابرات را یادتان رفته؟
حالا قرار است شرکت نفت را بدهند به باند خاندان لاریجانی که بالا بکشند!!
=================
یادتان هست ماجرای زندان ابوغریب را؟
آمریکایىها به عمد یک مرکز تجاوز جنسی برای ارعاب عراقىها درست کردند تا به این وسیله همه مقاومت ها را سرکوب کنند. یعنی استفاده از چیزی که برای مسلمانان خیلی بااهمیت است؛ ناموس!
بعد هم که خوب از این روش استفاده کردند؛ خودشان آن را افشا کردند تا اگر کسانی هنوز آن را نمىدانند خوب بفهمند و دیگر در آینده مقاومتی شکل نگیرد. بعد هم مسوولان مهربان آمریکایی حکم به بستن این زندان دادند! بعد هم چند دادگاه برای چند گروهبان آمریکایی شکل گرفت و محکوم شدند به ده بار خط کش خوردن کف دستشان، و همزمان به آنها گفته شود: بد، بد، بىتربیت!
حالا نگاه کنید به ماجرای کهریزک!
خوب که همه را مرعوب آن کردند؛ برای آنکه توده ی مردم هم از آن آگاه شوند؛ آن را افشا کردند. آن هم به دست خود مقامات حکومت. بعد رهبر مهربان آمدند دستور به بستن آن دادند. بعد هم یک دادگاه برای چند گروهبان آن برگزار شده که به زوردی آنها خط کش هم خواهند خورد!
کیست که نداند رهبر معظم، نائب برحق واشنگتن هستند؟
===============
چیزی راجع به جنگهای داخلی آمریکا مىدانید؟
شمالىها مىخواستند برده داری را جمع کنند در حالی که ایالات جنوبی که مزرعه دار بودند و از برده داری سود مىکردند؛ مخالف آن بودند. برای همین حدود 4سال با هم جنگیدند.
جالب اینکه جنوبىها که خیلی داش مشدی و خیلی لات منش بودند؛ آخر سر از شمالىهای خیلی روشنفکر و گوگولی مگولی، شکست خوردند!
آدم یاد دعوای این روزهای کشورمان مىافتد که بین هیات رزمندگان و جنبش سبز برقرار است!
به نظرتان آخر سر، کی پیروز مىشود؟ آنی که در خیابانها با زنجیر و کابل و چماق دارد حکومت مىکند؟ یا آنی که اهل فکر است؟
روزهای آینده را ببینید.
=================

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

از راديكال شدن اوضاع استقبال مىكنيم

سخنراني روز گذشته رهبر معظم گرچه غيرمنتظره نبود براي كسي كه خطبه‌هاي 29خرداد را خوانده؛ اما كمي هم ما با خوش‌خيالي تصور مىكرديم او خواهد آمد و سخنرانىهاي تند اخيري را كه در مشهد و قم انجام گرفته؛ به نوعي جبران مىكند!
اصولا رفتار رهبر معظم، هميشه با تناقضاتي مريض‌گون همراه بوده است. همين چند روز پيش او گفته بود نبايد دوستان انقلاب را منافق يا ضدولايت فقيه بخوانيد. و يا حوالي كشته شدن محسن روح‌الاميني شروع كرده بود به محكوم كردن جنايات صورت گرفته. اما بعدا خودش اولين نفري بود كه حرف‌هاي خودش را زير پا له كرده بود. اصولا در اين سرزمين ما چطور پيروي ولايت بكُنيم، در حالي كه خود مقام ولايت، اولين نابود كننده‌ي خودش و فرامين عالي خودش است؟!
زماني كه سخنراني روز گذشته رهبر معظم را گوش مىكرديم؛ براي لحظاتي خيال كرديم اين علم‌الهدي شماره 2 است كه دارد سخنراني مىكند!
اصولا رهبر همانقدر از چشم‌ها ساقط است، كه علم‌الهدي! همان‌قدر كه علم‌الهدي از خودش تصوير يك موجود سطحي و قدرت‌طلب و فاقد انديشه به نمايش گذاشت؛ رهبر معظم هم فرق چنداني با او ندارد. او هم همانند آن يكي، چيز زيادي از واقعيت‌هاي جامعه نمىداند.
رهبر معظم ديروز فرمودند مردم آرامش خودشان را حفظ كنند و در برابر اين اهانت عظمي، صبر پيشه كنند. يك نفر نيست بپرسد چه كسي قرار است آرامشش را حفظ كند؟ همان دو سه هزار نفري كه تجمع كردند و صداسيما هم توي چشم مردم فرويشان كرد؟ اينها مثلا آرامش‌شان را حفظ نكنند؛ چي مىشود؟ آرامش را بايد كساني حفظ كنند كه روزهاي آينده به فضل خدا كشور را تكان خواهند داد. و ديگر كسي هم نيست كه به آنها بگويد خشونت نداشته باشند. پادگان آتش نزنند. سردار نقدي و سردار رادان را تكه‌تكه نكنند. چرا كه اين كسان نخست‌وزير امام هم به دروغ بودند و در زمان مبارزه يك سيلي هم نخورده بودند. سيلي را فقط رهبر معظم خورده است كه در زماني كه مبارزان در زندان‌هاي طويل‌المدت و حبس ابد يا اعدام كيفر مىشدند، ايشان در يك تبعيد به سراوان به ماه عسل رفته بودند!
اما خوب شد رهبر معظم فرمان به خويشتن‌داري دادند! وگرنه اين اميرثابتي مىخواست تجمع برگزار كند در دانشگاه تهران؛ كه حالا نمىكند! اگر مىكرد، چي مىشد!!
چيزي كه بيشتر از همه خود را نشان مىدهد، اين است كه حال رهبري روز به روز دارد بدتر مىشود. سخنان هذيان‌گونه، خشم‌هاي نابجا و مسخره، شهوت قدرت كه سراسر وجودش را گرفته؛ همه و همه انسان را ياد ماه‌هاي آخر حيات نادرشاه مىاندازد كه حتي به فرزند خودش هم رحم نكرد. راستي انسان براي چشم‌هاي مجتبي دارد نگران مىشود!
آنچه در سخنراني روز گذشته مشخص شد اينكه تمام نمايش‌هاي مسخره پيش از آن‌، با هدايت شخص رهبر انجام گرفته بوده. و اين‌بار باند لاريجاني دارد ايفاي نقش مىكند. و كاملا مشخص است كه مافياي احمدىنژاد اكنون كاملا خفه شده است. ماجرا با سخنان علي لاريجاني كليد زده شد. با سخنان صادق لاريجاني اوج گرفت. محسني اژه‌اي آتش معركه را بالا كشيد. مصلحي ذغال را باد زد! صداسيما هم نقش حمال هيزم را بازي كرد. ديروز هم مقام معظم آمدند و نقش پيروز اين نمايش مضحك را بازي كردند! واقعا آدم گاهي به حال اينها ترحم مىكند! رهبري اين قدر منفور و اين‌چنين ساقط از چشم مردم، به چه چيزهايي دلش خوش مىشود!
اما حمله‌ي عجيب و غريب رهبر معظم به موسوي و اينكه صريح فرمودند بعضي از دوستان قديم كه يك سيلي در راه انقلاب نخورده بودند و بخاطر اين انقلاب به نان و نوايي رسيدند؛ و منظورشان موسوي بود؛ كاملا بغض ايشان را به موسوي نشان مىدهد. و كاملا قابل فهم است كه حضرتشان چرا با آن تقلب رسوا جلوي به قدرت رسيدن موسوي را گرفتند. يعني مسئله فقط به اختلاف دهه شصت منحصر نيست. و دشمني اين بشر و عقده‌ي موجود، همچنان ادامه داشته و دارد. و آيا اين دشمني تا كشتن موسوي هم ادامه خواهد داشت؟
آدم خنده‌اش مىگيرد براي حرف‌هاي مزاح‌آلود رهبر معظم؛ كه مىفرمايند من از اهانت به خودم صرف نظر مىكنم، اما از اهانت به امام راحل عظيم الشان بزرگوار نمىتوانم بگذرم. بيخود نيست كه اين فرصت را از دست نداده‌اند تا حسابشان رابادشمنان ديرينه‌شان تسويه كنند! ببينيد چقدر رهبر معظم كيف كرده‌اند كه آن عكس پاره شده است!!
راستي آيا خميني موقوف است به همان يك تكه عكس كاغذي كه درب يك دانشگاه چسبانده شده بود؟ يادتان رفته پس از فوت آقاي خميني، آقاي منتظري اطلاعيه داده بود كه: "چرا امام‌زدايي؟"
حالا در نظامي خالي از انديشه‌هاي خميني، ببينيد شعبده‌بازي رهبر معظم را!!
رهبر معظم براي كامل كردن بغض و نفرت‌شان به دشمنانشان دندان‌ها را تيز كرده‌اند. كاملا مشخص شده است كه ايشان چقدر شبيه علي هستند و هيچ شباهتي به معاويه كه تك‌تك دشمنانش را به خفت مىكشيد؛ ندارند. و حال كه قصد به زانو درآوردن موسوي را دارند و او را سيلي‌نخورده‌ي مبارزه مىدانند؛ بايد يادشان آورد كه زندان‌هاي ايشان پر است از كساني كه سيلي‌هاي خيلي آبدارتري نسبت به سفر سراوان ايشان خورده‌اند. و چه بسا در زندان‌هاي ولايت ايشان، سيلي‌ها به مشت و لگد هم كشيده باشد! همين چند روز پيش بود كه بهزاد نبوي پس از 5ماه زندان انفرادي به يك مرخصي ده روزه آمد! آيا او سيلي‌خورده بود؟
به هر حال نمايشي كه رهبر معظم ده روز است آغاز كرده‌اند؛ هدفي ندارد به جز ترساندن رهبران سبز. كه به نظر نمىرسد به هدف خود برسد. چرا كه بر فرض موسوي را به زندان ببرند. چه چيزي فرق مىكند؟ آيا بهزاد نبوي را كه به زندان برديد؛ او تسليم شد؟ آيا ترسيد؟
به سادگي مىتوان فهميد هدف رهبر معظم همانند همه‌ي جباران تاريخ، "ترساندن" دشمنانشان است. چرا كه همين موسوي اگر بيايد مواضع رهبر معظم را بپذيرد و تكرار كند؛ كلي هم مقرب خواهد شد! و نه فقط مجازاتي در كار نخواهد بود كه "حكومت ري" را هم برايش در نظر مىگيرند! اكنون هم هدف ترساندني است، كه اگر موسوي و همه‌ي ما نترسيم؛ شكست سنگيني براي رهبري خواهد آورد كه اينچنين با همه‌ي قوا براي تمام كردن ماجرا به عرصه آمده است.
يادمان باشد يك لات، وقتي با تمام وجود به ميدان مىآيد و نعره مىكشد، و وقتي كسي نترسد و فرار نكند؛ يعني اين لات تمام شده است! لاتي كه نتواند بترساند، همان بهتر كه نباشد! مانند تيراندازي كه نتواند تير خالي كند! مانند رهبري كه مثل يك موجود معروف توي گِل گير كرده باشد!
سناريوي نوشته شده توسط دستان نوراني ولايت، اگر به ترسيدن ما منجر نشود؛ شكست شرم‌آوري را خواهد آفريد. و اين شكست يك معني مىدهد: رهبرا ! وقت رفتن است!
رهبر مىتواند موسوي را بگيرد يا نگيرد. در هر دو صورت او مىتواند نترسد. كه زنداني كردن كسي كه نمىترسد هم فايده‌اي ندارد. و ترسيده‌ي كسي كه زندان هم نرفته است، براي فرعون‌ها پر از فايده است.
ما بايد نترسيم؛ فقط همين.به نظر من، رهبر معظم مراسم تدفين خودش را خودش آغاز كرد.

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

داد از كمي ِ لشگر !

آنان كه عكس پاره مىكنند، آيا مىدانند چه سرنوشت شومي براي خويشتن خويش رقم مىزنند؟ و آيا فكر مىكنند ملت آنها را خواهند بخشيد؟ آنها چگونه شب‌ها خوابشان مىبرد؟ از روي ماه خجالت نمىكشند؟...
24 ساعت است كه زير بمباران تبليغاتي صداسيما قرار داريم. اگر چه گاهي قضايا كمدي مىشود و از خنده روده‌بر مىشويم! و از اينكه در كشورمان چنين مُخ‌‌هايي وجود دارند؛ خاطرمان منبسِط مىشود!
ديروز را بايد انصافا روز قاسم‌روانبخش ناميد! او بعد از مدتها توانست كفن‌پوشانش را به نمايش‌هاي خياباني بياورد. و باز به جدّ بايد گفت در اين 24 ساعت، حكومت سردارها جمع شد، و به جاي آنكه سردار رادان و سردار رجب‌زاده و سردار احمدي و سردار جعفري نيمساعت يكبار به تلويزيون بيايند و زمين و زمان را به خشم بيشترشان تهديد كنند؛ چند تن از روحانيون شهره به عصبىمزاجي، زير تا بالاي صداسيما را تصرف كردند. در قم، احمد خاتمي با همان روحيه تند‌مزاجي‌اش شروع كرد به داد و بيداد رها كردن؛ و خطبه‌هاي آتشين خواندن. و در مشهد حجه‌الاسلام علم‌الهدي منبري رفت كه روزهاي آينده نشان خواهد داد اين سخنراني از يادها نمىرود.
از همه بيشتر، دست‌پاچگي طراحان اين نمايش مسخره، مشخص بود. واقعا كسي نمىتواند جواب اين سوال را بدهد كه اين سناريوي ناشيانه، به كدام هدف طراحي شده است؟ آيا همه اين مسخرگي‌ها فقط براي اين بود كه صداسيما خودش را از اتهام پخش آن صحنه توهين برهاند؟ يا اينكه محفل‌‌هايي نظير احمد خاتمي و روانبخش و ذوالنور مىخواستند بعد از ماه‌ها، خودي نشان دهند و كمي گرد و خاك به پا كنند؛ و اينك اين لحظه را مناسب تشخيص داده‌اند؟ و اصلا چه هدفي اكنون از نمايش خياباني عايدشان مىشود؟
دومين چيزي كه به ذهن مىرسد، كمي ِ معترضين بود. واقعا جمعيت شركت‌كننده در اين تجمعات، ترحّم‌برانگيز بود. جمعيتي كه بخاطر بالاترين اعتراض و يكي از بزرگترين مقدسات برايشان، به عرصه آمده بودند. غير از مدرسه فيضيه كه بخاطر تعطيلي حوزه توانست چند هزار نفر را در فضاي خود جمع كند؛ در ديگر محافل و شهرها، شايد چند ده نفر بيشتر تجمع نكردند. و بايد قبول كرد كه اين جا ديگر آن شعار معروف را اين گونه برعكس بايد خواند: اين همه رهبر آمده، به عشق لشگر آمده!
زماني كه حريف گيج است، بايد فرصت را غنيمت شمرد. و آنگاه كه حريف گيج بودنش را و نفهميدنش را توي بوق مىكند؛ يعني فرصت طلايي در پيش است. من منظورم اين نيست كه ما هم مشغول همين موضوع پاره كردن يك تكه كاغذ شويم و شروع كنيم به جواب دادن يا مقاله نوشتن به آن. بلكه مىگويم بايد از اين گيجي و منگي حريف استفاده كرد براي جلو بردن حركت‌مان.
ديروز مشخص كرد وزن و جايگاه اجتماعي حريف چقدر است. و ميزان هوشياري او تا كجاست. درست زماني كه اصل نظامشان در چند قدمي سقوط است، آنها براي يك كاغذپاره و يك عكس چگونه خودشان را مضحكه عالم كرده‌اند. و البته ما از اين امر، ناراحت نيستيم. كه ما از ناشيگري و گيجي حريف‌مان كلي هم سر ذوق آمده‌ايم!
ديروز نشان داد كه آنان از تمام حوادث اين چند ماه، هيچ درسي نگرفته‌اند. و از ميزان نفرت عمومي نسبت به خودشان، به آرمان‌هاي مصنوعي‌شان، به نظام فاسدشان، و به شيوه‌ي عمل‌كردشان، هيچ آگاه نشده‌اند. و در يك كلمه: همان‌قدر گاوند، كه بودند!
روزهاي پيش‌رو را بايد حق ِ آنان دانست. در حوادث آينده زماني كه معترضين، هيچ رعايتي و هيچ رحمي نشان نخواهند داد. و هيچ كس نادم نخواهد بود كه چرا جلوي چيزي را نگرفته است. 24ساعت گذشته، همه حجت‌ها را تمام كرد.
علم الهدي در مشهد، هر چه روي دلش تلمبار شده بود، گفت. تا توانست جيغ كشيد. و روزهاي آينده به او خواهد فهماند بايد سنجيده سخن گفت و اندكي هم عقل اگر شده از جايي اجاره كرد!
من سخنراني ديروز علم الهدي را شبيه مىدانم به سخنراني ميدان وليعصر احمدىنژاد پس از انتخابات. همان سخنراني كه تهران را يكپارچه خشم كرد. تا آنجا كه رهبر معظم به نماز جمعه آمد و زمين و زمان را قسم داد و حتي جسم ناقصش را هم وسط كشيد تا اندكي ترحم براي خود بخرد.
در روزهايي كه ملت جواب اين هتاك مشهدي را خواهند داد، همه بدانند چه كساني با رهبر معظم چنين كرده‌اند. همين چند روز پيش بود كه رهبرشان در سخنراني‌اش با عتاب گفت: "هر كسي را نبايد منافق بدانيد، هر كسي را نبايد ضدولايت فقيه بخوانيد." و روز گذشته، باز هم عمامه‌به‌سرهاي تند، تا توانستند منافق تراشيدند و ضدولايت فقيه خواندند. و هزينه‌ي كارهايشان را باز هم بايد رهبر معظمشان بپردازد.
واقعيت اين است كه مردم كوتاه نخواهند آمد. اصلا زمانه، زمان اين كارها نيست. هنگامي كه ميليون‌ها نفر از تقلب رهبري، با آن وضع رسوا خشمگين‌‌اند؛ و هزاران نفر در وسط عرصه اعتراض كتك خوردند و مىخورند و زندان رفتند و كشته شدند؛ امثال احمدخاتمي و علم‌الهدي فقط هيزم‌بيار معركه هستند.
نهضت سبز به احمد خاتمي و علم‌الهدي نياز دارد! اين دو نفر را به خاطر بسپاريد. آنها آتش جنبش سبز را شعله‌ور كردند. و ما به اين بلند شدن شعله نياز داشتيم.
نمايش مسخره‌اي كه سر پاره كردن يك تكه كاغذ و يك ذره عكس به پا شد، آنقدر رسوا بود كه هيچ كس را اقناع نمىكند. و امثال احمد خاتمي و علم‌الهدي با آن فريادها و جيغ‌هاي زنانه‌شان، چنان منفورند؛ كه كسي دنبالشان راه نيافتد. و آنها آنقدر كم بودند و آنچنان ترحم‌برانگيز، كه دوربين‌هاي صداسيمايي باز هم از همان انسان‌هاي تكراري در پر كردن صحنه‌هايشان آن هم با نماهاي بسته استفاده كردند. و در اين ميان باز آن جوان عقب‌مانده‌ي ذهني را مشاهده كرديم كه داشت شعار مىداد! همان جواني كه با صورت تپل و عينك درشت‌اش، شخص ثابت تجمعات حزب الله است!
روز بدي بود. بد براي جبهه سياهي كه جلوي مردم ايستاده است. كودتا كرده است. ماه‌هاست تصوير يك ديكتاتور بيرحم را نشان داده است.
كه اين حركت 24ساعته مسلما پاسخي خواهد داشت.
واي بر كساني كه كشتن انســــان‌ها برايشان اهميتي نداشت. كشته شدن نداهاي بسياري، اصلا آن‌ها را به تامل وانداشت. شكنجه‌هاي جنسي و حيواني در كهريزك‌ها برايشان مهم نبود. شكنجه‌گاه زيرزمين وزارت كشور آن‌ها را به تجمع نكشيد. وحشيگري‌هاي پليس و بسيج و سپاه در وسط خيابان‌ها و كتك زدن بيرحمانه‌ي مردم و زن و پير و جوان توجه‌شان را برنيانگيخت. و اينك براي پاره شدن يك تكه كاغذ ببينيد چه نمايش رسوايي بپا كرده‌اند!
آنها نمىدانند ارزش انسان از مسجدها هم بالاتر است؟ كه اينك يك تكه عكس را پيراهن عثمان كرده‌اند؟
راستي چرا منطق اينان با منطق بنى‌اميه اين قدر همگوني دارد؟ و چرا چونان معاويه مىمانند؟ كه او هزاران انسان را كشت، و در برابر ارزش‌هاي مسلم انساني مىايستاد؛ اما از يك پيراهن خون‌آلود و يك قتل مشكوك در مدينه نمىگذشت؟ غير از اين بود كه قتل عثمان براي منافع او مناسب بود؟ و غير از اين است كه پاره شدن يك عكس، براي اينان وقت مناسبي شده است تا بتوانند چند تجمع –هر چند ترحم‌برانگيز- برگزار كنند؛ و فحش‌هاي سر دلشان را بيرون بريزند؟ و عربده بكشند: چرا با سبزها قاطعانه برخورد نمىكنيد؟
مگر سردار رادان و قوه قضاييه قاطعانه برخورد نكردند؟ آنها كه هر چه توانستند كردند. بيشتر از اين ديگر شدني نبود! اين همه آدم را كشتند. هزاران نفر را زنداني كردند. صدها نفر را شكنجه جنسي كردند. صدها هزار نفر را به شيوه‌ي بيرحمانه‌اي مضروب كردند. اما چيزي جمع نشد. ديگر نمىتوانند. حالا هر چه احمد خاتمي هوار بكشد. و علم‌الهدي با آن صداي نازكش جيغ زمين بگذارد!
حملاتي كه علم‌الهدي بطور مستقيم به موسوي كرد، و زنده از صداسيما پخش شد؛ تلافى‌اش را رهبرتان پس خواهد داد. آنقدر، كه شما را بخاطر اين گندي كه بالا آورده‌ايد؛ در يك تصادف ساختگي به شهادت برساند!!
راستي اين جماعت مختصر كه مشغول عربده كشيدن بودند و صداسيما در تصاوير زوم‌شده آنان را خيلي بزرگ و بارها براي ما نمايش داد؛ اگر رنگي از پليس ويژه وحشي را مىديدند، و فقط نشانه‌هايي از حمله‌ي اين گرگ‌ها را مشاهده مىكردند؛ ذره‌اي تامل ميكردند؟ اندكي باقي مي‌ماندند؟ يا با تمام قوا فرار مىكردند؟ و زير لب مىگفتند: عكس امام كه هيچ، خود امام را هم لت‌وپار كنيد، اشكالي ندارد!
بله، در تجمعي حكومتي و زير حمايت آن، جمع شدن و شعارهاي دستور داده شده را فرياد كردن؛ هيچ شجاعتي نيست. شجاعت را آنان كردند كه سي‌خرداد به خيابان‌ها آمدند و انواع مانورهاي پليس و بسيج را تحمل كردند؛ كتك خوردند، بازداشت شدند، زير تيراندازي قرار گرفتند، دهها نفرشان كشته شدند؛ و هنوز كه هنوز است تسليم نشده‌اند.
و من توصيه مىكنم با طناب احمد خاتمي و علم‌الهدي داخل چاه نرويد. كه اين مردم، كوتاه‌بيا نيستند. و قدرتي كه آنان نشان‌تان داده‌اند؛ روزهاي آينده را قابل پيش‌بيني‌تر مىكند.
من فكر مىكنم راديكال كردن اوضاع، اشتباه شگرفي بود كه اينك شما مرتكبش شديد. و مثلث پليس وحشي-هيات رزمندگان-آخوندهاي نعره‌كش اينك تكميل شده است. و شما همه سلاح‌هايتان را رو كرديد. ديگر هيچ چيز نداريد. در حاليكه اين مردم تازه مىخواهند شروع كنند.محرم در پيش است. و شما بايد به فكر آوردن تانك به خيابان‌ باشيد.

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

شعبان بىمخ در دانشگاه!

امیر ثابتی را که مىشناسید. نه؟ حداقل اگر مطالب این وبلاگ را پىگرفته باشید، بارها از او حرف زده ایم.
او تا چند ماه پیش مسوول بسیج دانشجویی دانشکده علوم سیاسی دانشگاه تهران بود که همزمان بخشی از رجانیوز را هم اداره مىکرد. و اخیرا ترفیع درجه گرفته است و به ریاست کل بسیج دانشجویی دانشگاه تهران رسیده است! یعنی در تشکیلات بسیج اگر تا دیروز او را گروهبان به حساب مىآوردند؛ تازگی ها خیلی جلو رفته و شده سرکار استوار!!
به نظر من تحلیل شخصیت امیر ثابتی، مىتواند خیلی از مشکلات فعلی کشور را رفع کند. نوع نگاه او به مسائل، خود محوری و خود بینی شگفت آور او، بىپروا حرف زدن و توهین های شرم آورش به هر که او دشمن خودش بداند؛ همه و همه بخشهای قابل اعتنایی از شخصیت امیر ثابتی است؛ که مىتواند مشابه های فراوانش را نزد حاکمان امروز ایران جُست و یافت. به نظر من اما مهمترین قسمت شخصیت این موجود تحت مطالعه، فقط و فقط یک صفت است: دیـــکـــتـــاتـــوری!
من در پایان این نوشتار، آخرین یادداشت امیر ثابتی را که در وبلاگش منتشر کرده، با رنگ قرمز درج خواهم کرد. و آنجه در سخن خود مىگویم، اشاراتی خواهد بود به همین یادداشت او. و سعی مىکنم با شیوه مخاطب گیری خود او اینجا سخن بگویم. هر چند که سخن گفتن با کسانی که از چشم خدا افتاده اند، بسیار رنج آور است.
آقای امیر ثابتی!
من در شانزده آذر، اطراف دانشگاه تهران بودم. اولین چیزی که در این ناحیه به چشم مىآمد، برخلاف روزهای ملتهب قبلی، حضور پرشمار نیروهای نظامی نبود. بلکه این بار حضور عجیب و غریب نیروهای لباس شخصی یا همان بر و بچه های هیات رزمندگان بود که در حال رفت و آمد به دانشگاه تهران بودند. البته گروهی از آنها هم در حال گشتن و ولگردی در خیابانهای اطراف دانشگاه بودند و باتوم های فلزی شان را برای مردم در هوا مىچرخاندند. تیپ این افراد کاملا بیانگر جایگاه اجتماعی آنان بود. ریش های مسخره شان داد مىزد که از کدام هیات آمده اند و نوچه های کدام مداح معروف تهرانی هستند. عربده کشىهایشان و بىپروایىشان و خشونت شان علیه زنان و شخصیت لات منشانه شان همگی مسجد ارک را یاد انسان مىانداخت.
و شب که اخبار صداسیما را مشاهده مىکردیم؛ همان ها را دیدیم که در داخل دانشگاه، مثلا دارند راهپیمایی مىکنند، پرچم های احمدىنژاد را که سابقا پرچم ایران نام داشت؛ در دست مىگرداندند، و عربده مىکشیدند: خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست! (عافل از اینکه این شعار، مختص خودشان است و هیچگاه دانشجویان چنین شعاری در دانشگاه سر نمىدهند) و گویندگان بىآبروی صداسیما هم آنان را راهپیمایی خودجوش دانشجویان مىنامیدند و آن را جوابی دندان شکن به عده ای محدود مىدانستند که شعارهای ساختارشکنانه ای سر داده بودند!!
آقای امیر ثابتی! روز قبل از این، شما در یادداشت سابق خودتان در همین وبلاگ درخشان تان، وعده داده بودید: فردا با حضور گسترده ی دانشجویان، تعداد کم جنبش سبز مشخص خواهد شد و فردا مجلس ترحیم جنبش سبز خواهد بود!
دیروز وعده دادید. و روز بعد خودتان آن مجلس ترحیم را اجرا کردید. آن هم با حضور همان افراد تکراری که همیشه داشته اید: هیات رزمندگان منصور ارضی! (ظاهرا شما پیشگویی وارسته هستید که خودتان مامور محقق کردن پیشگویی هایتان هستید! وگرنه درست از آب درنمىآید!! نوستراداموس در گور لرزید!)
ما واقعا مانده ایم جایگاه این هیات چیست؟ و جایگاه و قدرت این مداح پرمدعا و بىادب در کجاست؟ واقعا مانده ایم رهبر این کشور، سیدعلی خامنه ای است، یا حاج منصور ارضی؟ که اینچنین همه جا رد پای او هست. همین جماعت در شب 24خرداد به میدان کاج تهران حمله کردند. در شب 25خرداد به کوی دانشگاه حمله کردند. در روز 25خرداد در پایگاه مقداد تهران، چشمهایشان به دو دو افتاده بود، و از ترس و لرز پلک هم نمىزدند. و روزهای بعد و بخصوص در سی خرداد، جشن گرفتند. چرا که تاکنون این قدر وحشیگری نکرده بودند! بعد هم تا امروز همه کشور را دارند با لمپن بازی و چماق بازی و هیکل آمدن و همه رفتارهایی که شعبان بىمخ مظهر آن است؛ اداره مىکنند. و حالا هم دانشجو شدند و بنا به وعده رییس بسیج دانشجویی دانشگاه تهران، به دانشگاه آمدند و مجلس ترحیم جنبش سبز را برگزار کردند! و حالا شما سرود پیروزی میخوانید و رسما اعتراف مىکنید که از بیرون دانشگاه آدم آورده اید! و اینکه برخلاف طرف مقابل که از دانشگاه امیرکبیر آدم آورده است، شما خیلی بیشتر و چند هزار نفر از جاهای دیگر آورده اید! و این تعداد بیشتر هم همان پیروزىای بود که قبلا وعده اش را داده بودید!
جناب امیر خان! بعد هم به طرز خنده داری، سوال مىپرسید که حالا متوجه شدید 25میلیون نفر کجا هستند؟!!... البته اگر اجازه دهید خنده ما تمام شود، باید بگوییم ما که مدت هاست گفته ایم این 25میلیون نفر همین بر و بچه های هیات رزمندگان اسلام هستند. همان ها که فجایع بسیاری آفریدند. و اغلب موارد نیروهای امنیتی آنها را خودسر و مجرم و آدمکش معرفی مىکنند تا خودشان را از جنایات مبری نشان دهند. (رجوع کنید به سخنان اخیر سرداران نقدی، فضلی، همدانی)
مدتهاست ما میگوییم این 25میلیون نفر، همین چند هزار نفری هستند که یک هیات را تشکیل میدهند. و سالهاست دین را به خرافه کشیده اند. و امروز خرافی ترین دولت تاریخ ایران را تشکیل داده اند. و رییس جمهوری که همین چند روز پیش، یکی از امام زمانىترین حرف هایش را زد: "آمریکا برای این به عراق حمله کرد، که فهمیده بود امام زمان دارند ظهور مىکنند، آمده بود پیش دستی کند و جلوی ظهور را بگیرد."
اما نگاه به خط خط یادداشت شما، انسان را گاه به زهرخند مىاندازد. مثلا شما جا به جا از وقایع بزرگی نظیر آنچه در 16آذر 32 رخ داده، یا وقایعی چون 14 اسفند 59 (که شما 14اسفند 58 خوانده اید) سخن مىگویید. انگار نه انگار که شما سن و سالتان قد نمىدهد که حتی پذیرش قطعنامه را در سال 67 به یاد بیاورید. راستی شما و همفکرانتان چرا اصرار دارید این قدر خودتان را بزرگ جلوه دهید؟ خودتان را مهم بدانید. خودتان را در مرکز عالم حساب کنید. آنقدر، که دیگران را باید نصیحت کنید. درس انقلاب بدهید. به رعایت منافع و مصالح ملی توصیه کنید. خوب و بد را شما تعریف کنید. واقعا چرا کسانی این قدر کوچک در اندازه های شما، باید برای سرنوشت و خوبی و بدی یک ملت، آن هم ملتی این قدر بزرگ و این چنین فهیم، تصمیم بگیرند؟ و اوباش هیات رزمندگان، مرکز تصمیم گیری کلان کشور باشند؟ و مداح بیسواد و لات آن، رهبر نظام شده باشد؟ آن قدر که برای میرحسین موسوی درس انقلابی بودن بگذارید. و خون دادن انقلابی های سال 57 را شما جوجه های تازه از تخم درآمده بخواهید به امثال میرحسین یاد دهید...
در جایی دیگر از آن یادداشت، بطور غیرمنتظره ای واضح از این نالیده مىشود که چرا کسانی در دانشگاه هستند، و شعارهایی را مىدهند که امیر ثابتی آنها را نمىپسندد! و شکوه ای (از موضع قدرت) بیان مىشود که چرا این افراد هزینه بیت المال را مصرف مىکنند، در دانشگاه درس مىخوانند، در حالیکه افکارشان به هیچ وجه با افکار امیر ثابتی هماهنگ نشده است! این بخش از سخنان مشعشع جناب امیر ثابتی را انصافا باید به عنوان تعریف دقیقی از دیکتاتوری، در کتب عــــلــــوم انـــســــانـــی درج کرد! یعنی اگر کسانی افکارش با دولت حاکم یکی نباشد، باید به اتهام تلف کردن پول دولت، از دانشگاه بیرون انداخت تا جا برای امیر ثابتی و رفقای هیاتىاش به اندازه کافی باز شود و امیر ثابتی مجبور نباشد هر روز آن ها را در راهروها و سلف دانشگاه ببیند و احساس غریبی و ترس به او دست دهد. تا آنجا که مجبور شود از روسایش در دولت این طور ترحم برانگیز بخواهد: دانشگاه یا جای ماست یا آنها! و یقین این خواسته را بخاطر خدماتش در این عرصه، حق مسلم خود مىداند! (خق مسلمی البته نه به آبکی انرژی هسته ای!)
پیشنهاد مىکنم این بخشهای یادداشت امیر ثابتی را با دقت بخوانید. اینها تعریف کامل دیکتاتوری هستند.
بخش تحویل دودستی نظام هم (به قول امیر ثابتی) در نوع خود بىنظیر بود! به این مىگویند توهم "بزرگ بودن"! امیر ثابتی که یک پیاده نظام بىارزش بیشتر نیست؛ خیال کرده از خودش اختیاراتی دارد که بتواند از این بلوف ها بزند. یادش رفته پیشوای بزرگ او -سعید امامی- به چه بدبختىای رسید! کسی که خیال مىکرد این اوست که این نظام را سر دست نگه داشته است! و کارش به واجبین سر کشیدن در حمام زندان ختم شد! اما رهبرش همچنان در حال بازی کردن نقش پدر مهربان و طرفدار ملت است!! و هنوز که هنوز است نائب بىقیدوشرط و انحصاری امام زمان باقی مانده است! و امیر ثابتی را حشره ای هم نخواهد انگاشت اگر بخاطر به حکومت فردی او نیم نگاهی داشته باشد!... یک بار دیگر بلوف امیر ثابتی بزرگ را بخوانید و از ته دل بخندید!
بخش پایانی یادداشت امیر ثابتی هم باز در نوع خود جالب است! از اینکه او این قدر نفرت انگیز است و از اینکه کسانی به او گفته اند: چماقدار، ببینید چقدر ناراحت شده است! واقعا که چقدر بد هستند کسانی که به شما این ها را گفته اند! در حالیکه که شما مجسمه آزادی هستید که اشتباها هنوز در نیویورک نصب تان نکرده اند! چه چیزهای بدی مىگویند به این امیر ثابتی نازنازی!... بىتربیت ها!
زمان بازرگان به امیر ثابتی مىگفتند: چریک! و زمان بنىصدر بهش مىگفتند منافق! نگاه به سن و سال و هیکل قلمی و قیافه بچه گانه اش نکنید! بهش مىگفتند چریک، آن هم زمان بازرگان!! زمان بنىصدر هم امیر ثابتی بوده و هى صدایش مىکردند: منافق!
حالا هم به امیر ثابتی مىگویند متحجر! یعنی این قدر این امیر ثابتی، پاک و باتقواست؛ که دشمنانش هیچ چیزی نمىتوانند بهش بگویند؛ الا خشکه مقدس! عمرا اگر کسی تا حالا به امیر ثابتی گفته باشد روانی! گفته باشد جنایتکار! گفته باشد دیوانه از قفس پرید! عمرا اگر کسی امیر ثابتی را در حال لاس زدن با دختران آرایش کرده بسیجی دیده باشد! این قدر این امیر ثابتی خشکه مقدس است که اصلا نمىداند دختر چی هست! اصلا هم در فجایع بازداشت کردن دخترها در تهران حضور نداشته است و تا همین چند وقت پیش هم خیال مىکرده تجاوز یعنی حمله نظامی یک کشور به یک کشور دیگر!
این قدر پاک است این امیر ثابتی کوچول مچول! معصومیت از قیافه اش مىبارد!
حاشا که بچه بسیجی میدان را خالی کند با این حرفها! حاشا که جوجه بسیجی هم میدان را خالی کند با آن حرفها!
امیر ثابتی جان! باز هم از این یادداشت ها بنویس!
خیلی اسباب خنده شد!



۲. اعتراف می کنم خدمتی که میرحسین موسوی و مهدی کروبی طی ۶ ماه اخیر به انقلاب کرده اند، در تاریخ ثبت خواهد شد. واقعا چه اتفاقی می توانست منجر شود تا بعد از ۵۶ سال، ضد آمریکایی ترین روز دانشجو امسال و در دانشگاه تهران برگزار شود؟! گویا دیگر ۱۶ آذر را نباید با شهادت قندچی، شریعت رضوی و بزرگ نیا در ۱۶ آذر ۳۲ یادآوری نمود زیرا امسال اتفاق به مراتب بزرگتری افتاد. نبرد بدون پرده حق و باطل. هر جای دانشگاه را که نگاه می انداختی تصور ۱۴ اسفند ۵۸ برایت راحت تر بود! بارها گفته ام و هزار بار دیگر هم خواهم گفت که اگر نسل ما مشروطه و ملی شدن نفت و انقلاب ۵۷ را هیچ گاه ندید، اتفاقاتی را شاهد است که ده ها سال آینده همه و همه حیران از آن خواهند گفت و نوشت. وقایعی که به مراتب نقاط عطف بزرگتری در تاریخ ایران خواهد بود ...

۳. جالب است! به ما می گویند چرا از بیرون دانشگاه آدم آورده اید به داخل دانشگاه! نمی دانم ارزش پاسخ دادن دارد یا خیر اما به همان علتی که شما همه تان مثلا از داخل دانشگاه آمده اید! به همان علتی که از امیرکبیر و دانشگاه آزاد و ... آمدید و بعد که دیدید یک چهارم جمعیت ما هم نیستید یادتان آمد که تازه ۲۵ میلیون یعنی چقدر! یعنی اگر قرار باشد هر دویمان از بیرون یار کمکی بیاوریم تازه نسبتمان می شود ۸۰۰ به ۴۰۰۰! اما این پاسخ اول من است. پاسخ دومم کمی صریح تر است و آن هم اینکه تا همینجا حضور امثال شما در دانشگاه را باید به حساب رافت نظام گذاشت. شما چه چارچوبی را رعایت کرده اید؟ کدام معیار و ضابطه را پذیرفته اید که بعد با هزینه بیت المال در جمهوری اسلامی در دانشگاه تحصیل می کنید و بعد هم برای خود حق اعتراض قائل هستید؟! جمهوری ایرانی؟ نه غزه نه لبنان؟ دین از سیاست جداست؟ تغییر قانون اساسی؟ منتظری؟ ... اتفاقا ۱۶ آذر امسال یکی از نقاط عطفش در همینجاست. وقتی انجمن اسلام آمریکایی دانشگاه تهران با مارکسیستهای نشانه دار، با لیبرال های دانشگاه، یا دموکراسی خواه ها و هزار و یک ایسم و خواه دیگر متحد می شود تا به خیال خودش بسیج و بسیجی را زمین بزند باید به فکر تاوان اقداماتش باشد. باید کمی فکر کنند تا از هزینه های این اقدام خود آگاه شوند. خط مقدم نفاق امروز در انجمن به اصطلاح اسلامی دانشگاه تهران است که همچنان عکس مصدق و بازرگان را کنار امام منتشر می کند! اما دانشگاه یا جای ماست یا آنها. بسم الله ...

۴. این خبر هم در نوع خودش بی نظیر بود! مجید توکلی با چادر و رژلب دستگیر می شود. اسطوره کسانی که خود را مبارز می دانند در بهترین حالت می شود کپی کوچک شده بنی صدر! با این تفاوت که از اربابشان یک قدم عقب تر هستند و فقط قسمت آرایش و روسری سرکردنش را یادگرفته اند. وقت فرار ماجرا "یوم تبلی السرائر" می شود. ما این نظام را دو دستی تقدیم شان می کنیم. جمهوری اسلامی برای آنها. هر کاری خواستند با آن انجام دهند. جمهوری ایرانی اش کنند و... اما فقط به یک شرط! مرد باشند و روسری بر سر نکنند. همانقدر که پدران ما ۳۱ سال قبل خون دادند، باید خون بدهند تا به آرمان شان برسند ...

۵. مهم نیست به ما چه می گویند. چماقدار، مفتخور، سهمیه ای، قاتل، مزدور و ... که ولله اگر نمی گفتند باید به خودمان شک می کردیم. هرچه بخواهم جواب دهم اشتباه است. اساسا پاسخ به این برچسب ها اشتباه است. زیرا هر چه بیشتر باشد اجر و قربش بیشتر است. ترفیع درجه اش! بالاتر می رود. حال میرحسین باشد که ما را جیره خور بداند یا نوچه هایش که هر چه دل تنگشان می خواهد می گویند. بسیجی واقعی الحق و الانصاف که همت بود ... چقدر قشنگ امروز را پیش بینی می کرد، امروز ۱۶ آذر ۱۳۸۸ را:

زمان بازرگان به ما بر چسب چريک زدند ، زمان بني صدر هم برچسب منافق! الان هم بر چسپ خشک مقدسي و تحجر. هر قدمي که در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتيم، برچسب بارانمان کردند. حالا روزي ده برچسب دشت مي کنيم،

اما بسيجيان: دلسرد نباشيد.

حاشا که بچه بسيجي ميدان را خالي کند ...


وبلاگ امیر ثابتی را در این جا مىتوانید مشاهد کنید.

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

طرح در شوراي نگهبان است

=========
امروز وقايع جالبي در شهر اتفاق افتاد! روي اين كلمه "جالب" تاكيد مىكنم!
مثلا تعداد نيروهاي هيات رزمندگان، از مردم عادي بيشتر شده بود!
يكي نيست به آقاي احمدىنژاد بگويد نفت، زياد قيمت ندارد اين روزها! چرا اين قدر ولخرجي مىكنيد؟!
به ذهنم رسيد نكند اين طرح هدفمند كردن يارانه‌ها، اصلا به قصد عضويت در تجارت جهاني نيست؛ بلكه قرار است خرج‌هاي دولت را دربياورد!! خرج‌هايي كه روز به روز هم دارد زيادتر مىشود!!
==========
امروز يك ابتكار جالب از سوي مردم زده شده بود! ما به آن مىگوييم: طرح گُله‌گُله شدن!
يعني تكه‌تكه مردم در اجتماعات 15 نفره سر هر تقاطعي ايستاده بودند (منظورم در همان نقاطي از شهر است كه تجمعاتي وجود داشت) و شعار مىدادند. يك بار كه من يكي از اين تجمعات را خوب نگاه كردم، انصافا يك‌جوري شدم! يعني الحق همان يك مُشت سوسول معروف بودند! پيش خودم گفتم آخر مبارزه‌ي سياسي هم رسم و رسومي دارد. به اندكي شجاعت و قدرت نفساني هم نياز دارد. چند تا دختر و پسر گوگولي مگولي (كه شايد هم بخاطر همديگر) يك جايي جمع شوند و چند تا شعار تند بدهند و تا اولين نشانه‌‌هاي حمله‌ي پليس را ببينند؛ با آخرين سرعت فرار كنند؛ كه اسمش مبارزه‌ي سياسي نيست.
همين جا بود كه آن رگ شوخ و شنگىام گل كرد! رفتم از كنارشان رد شدم و همزمان كه آنها مىگفتند: "ما اهل كوفه نيستم، پشت يزيد بايستيم." من هم يك نفري فرياد انقلابي سر دادم: ما اهل كوفه نيستيم، علي تنها بماند!
آقا نزديك بود ما را بگيرند، تكه‌تكه كنند! خوب شد كه نتوانستند بگيرند! مثل پلنگ فرار كرديم!
اما مىروم اين رفتارشان را به موسوي گزارش مىدهم! شكايت آقا شكايت! چقدر بهتان گفتند خشونت نكنيد! خشونت توي روز روشن؟
اين دفتر موسوي كجاست؟
هم خشن بودند هم سوسول!!
==========
امروز ما به عنوان يك شاهد عيني (نخواهند حالا سرمان را زير آب كنند!) اعتراف مىكنيم (نه از نوع ابطحىاش!) كه مامورين، امروز چندان خشونت به خرج ندادند.
احتمالا كم‌كم بعضي آقايان دارند فكر مىكنند ممكن است چيزي به اسم عقل هم باشد، كه وجودش لازم است! و بفهمند تصاوير خشونت‌‌هاي عجيب و غريب نظير آنچه در 13آبان اتفاق افتاد؛ به بر باد دادن طومار خودشان مىانجامد.
باورم نمىشود فهميده باشند! خدا كند باز يادشان برود!!
ولي خدايي امروز مردم يك كمي تفريح كردند! فقط ببينيد خود من چقدر خنديدم!
آنها از اينكه دارند مبارزه‌ي سياسي مىكنند؛ و من از اينكه آنها فكر مىكنند دارند مبارزه‌ي سياسي مىكنند!!
مبارزه‌ي سياسي هم مبارزه‌‌هاي سياسي قديم!!
===========
يك خبر: مردم كاليفرنيا با كمبود آب آشاميدني روبرو شده‌اند.
عيب ندارد! (يا به قول طرفداران تراكتورسازي تبريز: عيب يُخ!) الان مديريت جهان را خبر مىكنيم بيايد مشكلشان را حل كند!
اين شماره محمود چند است؟
==========
الو، سلام! (ياد آن الو سلام معروف افتادم!) چطوري گلم؟ من امروز به طرفداري هيات شما شعار دادم. آن‌هم توي بطن خطر!... خواهش مىكنم! شما بيشتر از اينها مىارزيد!... نه بابا قابلي ندارد!... حالا كه اصرار مىكنيد... نه وام نمىخواهم... نه، اگر مىشود... بله، لطف كنيد اين مشكل آب آشاميدني مردم كاليفرنيا را حل كنيد... پس خيالم راحت؟... قربانت!
==========
مورالس، براي بار دوم در بوليوي رييس جمهور شد.
اين احتمالا از باتوم استفاده نكرده؟...
==========
من چند وقت است يك سوال عجيبي برايم پيش آمده. مشكل اينجاست كه نمىتوانم هم با كسي مطرحش كنم!
قضيه هم به نظرم حياتي است. يعني به اصل نظام برمىگردد!
ببينيد! الان مدتي است كه در اين كشور، به بركت ولايت پر خير و بركتي كه داريم؛ همجنس‌بازي رونق عجيبي گرفته است. يعني از هر ده ايراني، تعدادىشان همجنس‌باز هستند!
خوب، حالا تصور كنيد يك جواني كه حالا اين‌طوري هم باشد؛ گول استكبار جهاني را بخورد؛ و برود مبارزه سياسي كند. بعد تصور كنيد مىرود وسط خيابان و شعار بدي زبانم لال عليه مقام معظم رهبري مىدهد.
بعد چي مىشود؟ خوب، معلوم ا ست. نيروهاي فداكار هيات رزمندگان اسلام با پشتيباني پليس ويژه و همكاري پليس امداد و كمك پليس ضدشورش و تلاش پليس پيشگيري و عنايات ويژه‌ي سپاه و همكاري بي‌دريغ بسيج و پوشش حفاظتي پليس آگاهي با همكاري پليس امنيت عمومي و دست دادن با پليس امنيت اخلاقي و كوشش شبانه‌روزي چند تا پليس ديگر؛ سرانجام دستگير مىشود اين جوان فريب‌خورده.
بعد را هم كه همه مىدانيد چى مىشود. يعني براي اينكه اين جوان بترسد و حساب دستش بيايد كه ايستادن در برابر نائب امام زمان يعني چي، و ديگر از اين سوسول‌بازي‌ها درنياورد؛ هنگام بازداشت به او تجاوز مىكنند.
چند روز بعد هم با خيال راحت كه ديگر نظام را از آسيب‌ها محفوظ نگاه داشته‌اند، آن جوان بدبخت را آزاد مىكنند.
حالا ببينيد چي مىشود!
آن جوان موقع آزادي، به آن ماموران فداكار رو مىكند و مىگويد: خيلي خوش گذشت! تا باشد از اين دور هم بودن‌ها!!!!
بعد هم معلوم است چي مىشود.
فردايش مىآيد وسط خيابان و دوباره شعارهاي بدي به مقام معظم رهبر نثار مىكند!
من واقعا نگران شدم! همه سلاح‌ها دارد از كار مي‌افتد. پس ديگر چه جوري بايد اين نظام مقدس را حفظ كرد؟
يك مشورتي با منصور ارضي بكنيد، ببينيد راه جديدي به ذهنش نمىآيد؟
===========
من همين الان يك راه حل براي مشكل اتمي جهان پيدا كردم!
ببينيد!
الان 2000كلاهك هسته‌اي آماده‌ي شليك كلا در جهان وجود دارد.
خوب، بگوييد اين سلاح‌ها را به همديگر شليك كنند! تمام مىشود ديگر؟
آن‌وقت بعدش:
در دنيايي بدون سلاح‌هاي هسته‌اي زندگي مىكنيم!!
==========
آقا! وزير خزانه‌داري آمريكا بخاطر مشكلات اقتصادي زير فشار است تا استعفا بدهد.
خوب، اين طرح تحول اقتصادي را بدهيد بهشان، مشكلاتشان حل شود!
==========

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

شجاعت مورد نیاز

شرایط امروز را من بگونه ای ویژه، تحلیل مىکنم. و این امر را که الان بیان مىکنم، یک توصیه استثنایی مىدانم که عمل به آن مىتواند جنبش را چندین قدر به پیش ببرد. و همین جا عرض مىکنم چنین عمل کردنی، به شجاعت نیاز دارد.
همه یا حداقل فعالان سیاست، از اوضاع امروز و دقیقا امروز در کشور آگاهی دارند. و نیازی نیست من اینجا آن را باز کنم.
تحلیل جبهه مقابل هم کار چندان شاقّی نیست. رجانیوز، فارس نیوز، بسیج دانشجویی به گردانندگی امیر ثابتی، محفل قاسم روانبخش و همه و همه؛ اکنون در یک دور تکراری افتاده اند و حرفهای تکرارىشان را مرتب بیرون مىفرستند. و وقتی مىگویم تکراری، این را برای کسانی مىگویم که مخاطب آنها هستند. و مطئمن باشید همان قدر که مردم از ادبیات و نمایشهای آنان متنفر نىشوند؛ طرفداران خودشان هم از این همه تکرار چیزهایی که واقعا مضحک است؛ دیگر راضی نیستند. نمایشهایی نظیر تحویل گرفتن قاتل ندا از انگلیس، اگر سه ماه پیش برگزار مىشد، شاید کسانی از جبهه روبرو را به کیفور شدن مىانداخت. اما الان همه را منزجر مىکند. و در این میان، این همان ها هستند که با بحران "دیگر چه بگوییم؟" روبرو هستند.
کسانی که کودتای 22خرداد را سامان دادند، آنها که کشتار 30خرداد را انجام دادند، آنها که به قول خودشان چشم فتنه را درآوردند؛ اگرچه در ظاهر به موفقیت رسیده باشند؛ اما به سختی با بحران مشروعیت در نزد همه مواجه شده اند. و من با قاطعیت مىگویم شب و روز، آنها در هول و ولا به سر مىبرند؛ و از هر اقدام جنبش سبز، بند بند وجودشان مىلرزد. این یک ادعا یا یک جنگ روانی نیست. بل حقیقت مسلمی است که کافی است خودتان را جای آنها بگذارید تا شرایط خاص و پر از اضطراب شان را دریابید، وقتی هر کاری از دستشان برآمده کرده اند؛ و هنوز که هنوز است اوضاع به دستشان باز نگشته است. آنها از هر شعاری هراس دارند. از هر خبری در اینترنت؛ از هر تجمعی، از هر برنامه ای که قرار است در تلویزیون های دنیا پخش شود؛ از هر مقاله افشاگری، از هر فــــکـــری که در اذهان مردم مىگذرد هم مىهراسند.
آنها همیشه توانسته بودند اوضاع را جمع و جور کنند؛ و بر افکار مردم حکمرانی کنند. اما این بار هر کار که مىکنند، نمىشود.
زدند. کشتند. دروغ گفتند. شعار دادند. عصبانی کردند. به سران جنبش فحاشی کردند. تجاوز کردند. دروغ های خشمگین کننده را به طور عصبىکننده ای تکرار کردند، قلدری کردند، مظلوم نمایی کردند، خطبه خواندند، از امام زمان هزینه کردند، از جسم ناقص گفتند... اما هنوز که هنوز است هیچ چیز عوض نشده است. تنها موفقیت آنها، خلوت کردن خیابان ها بوده است. چیزی که در یک مبارزه سیاسی-فکری آن هم در عصر حاضر، چندان پیروزىای به حساب نمىآید.
قبول دارم توان امثال قاسم روانبخش و امیر ثابتی، بیشتر از اینها نیست. آنها کار خودشان را کردند. خیلی هم زحمت کشیدند. خیلی همه مقاومت کردند. ما اگر جای آنها بودیم، این قدر مقاوت نمىکردیم. اما آنها، دیگر بیشتر از این ازشان برنمىآید. نباید هم زیادتر از این انتظاری ازشان داشت.
اصولا وقتی یک عرصه، حق نباشد؛ زاینده هم نیست. و نیروهای آن پىدرپی کارهای تکراری را تکرار مىکنند. مثال ساده آن، اعمال یک لات خیابانی است. او کارهای مشخصی را همیشه تکرار مىکند. و با همان کارهاست که روزهای زیادی مىتواند در حوزه استحفاظىاش! حکومت کند. اما کارهایش، همگی مکرراتی است که آن لات با جسارت و بىشرمی خاص خودش، تــــکــــرارشان مىکند. حالا نگاه کنید به کارهای جبهه کودتا در این چندین ماهه. شباهت نفرت انگیزشان را با یک لات خیابانی درمىیابید؟
و این کارهای تکراری وقتی "تمام" مىشود؛ و وقتی به طور هول آوری دیگر اثر نمىکند؛ در این وقت است که این پیام را ارسال مىکند: وقت رفتن است!
و باید به این فکر کرد که این رفتن هرچه مصلحت اندیشانه تر و پرفایده تر و کم خطرتر باشد. و آنگاه دیگر کسی جرات و دل و دماغ مقاومت را در آن شرایط ندارد. مقاومتی که در برابر خواست طوفانی میلیونها نفر از مردم عادی است. مقاومت در برابر یک جنبش؛ جنبشی که حقاقنیت از سر تا پایش هویداست.
و الان چنین شرایطی است.
مردمی هم که خیابان ها را خلوت کرده اند؛ طوفان خشمی شده اند که آماده یک جرفه است. آنان که طوفان سی خرداد را که با جرقه خطبه های شرم آور 29 خرداد شروع شده بود، دیده اند؛ مىدانند اکنون چه طوفانی در شرف وزیدن است.
و من به اطرافیانم در روزهای پس از سی خرداد گفتم: آنها که این قدر فاجعه آفریدند و اینگونه حرکت کردند؛ به زودی از خشمی در امان نخواهند ماند که به راستی فاجعه خواهد بود. و اوضاع برخواهد گشت و دیگر کسی هم آن را نمىتواند کنترل کند.
واقعا نیروهای حکومتی، در این چند ماه به نحوی ناشیانه و بسیار بد عمل کردند. حتی کنترل اوضاع را هم مىشد به شیوه های هوشمندانه و کم هزینه تری اعمال کرد. لکن در زمانی که مغزهای کوچک بر اموری بزرگ حاکم شده اند، باید این چیزها را هم دید.
من روزهای بدی را پیش بینی مىکنم. یعنی مدتهاست که پیش بینی کرده ام. لکن به این فکر مىکنم بجای رها کردن این شرایط تا به نقاط بىکنترل برسد؛ مىشود آن را به نحو هوشمندانه ای هدایت کرد. و حالا که در حکومت، عقل دلسوزی یافت نمىشود؛ ما در جنبش مىتوانیم این هوشمندی را رعایت کنیم، و از ناشیگری و حماقت حریف، برای پیروزی و البته برای کم کردن آسیب های جدی پیش رو استفاده کنیم.
اینک من یک پیشنهاد برای سران جنبش دارم.
این مقدمه را ابتدا بگویم اگر نبود محفل اندیشی بعضی از آقایان در دوران حکومت دوم خرداد، فرصت های بزرگ این گونه از کف نمىرفت. زمانی که رییس جمهور، توان و شجاعت تصمیم های بکر و بزرگ را نداشت. و خودش را داده بود دست چند نفر اطرافیان به اصطلاح معتمد و مغز متفکر! و کسانی مانند سعید حجاریان و بهزاد نبوی و ... باید خط رسم مىکردند تا آقای خاتمی اجرا کند. و از دایره تنگ محفلی خاص هیچگاه بیرون نیامدند. آنقدر نیامدند و آنقدر از توجه به مردم و میلیونها استعداد ناب بىبهره ماندند، تا... تا روزگارشان این شد! حالا کجایند آقای حجاریان و بهزاد نبوی؟ کمی نباید عبرت گرفت؟
آنها هرچقدر هم بزرگ بودند، همین بودند. چرا همه چیز را تکیه دادید به آنها؟
و اینک به موسوی یک پیشنهاد مىکنم. باشد که خودش فکر کند. و از مشاوره با کسانی که کله های کوچک و شجاعت های اندک دارند؛ بپرهیزد.
من این تاکتیک را که معرفی مىکنم نمىتوانم در این جا بازش کنم. نمىتوانم آن را توضیح دهم. نمىتوانم دلایل حتمی پیروزی آن را شرح دهم. فقط و فقط مىتوانم آن را عرضه کنم. تا شجاعتی بیاید آن را اتخاذ کند:
آقای میرحسین موسوی!
شما باید الان و دقیلا الان، بخاطر فجایع پس از انتخابات و با خواست مشخص آزادی همه زندانیان معترض؛ اعتصاب غذا کنید.
و السلام.

آذرهای اهورایی

میرحسین موسوی به مناسبت 16 آذر و روز دانشجو، بیانیه شانزدهمش را چنین صادر کرد:

بسم الله الرحمن الرحیم

عید سعید غدیر را به ملت مسلمان ایران تبریک می‌گویم و از خداوند متعال نزدیک شدن به آرمان‌های صاحب غدیر را برای آنان و تمامی مسلمانان جهان مسئلت می‌کنم. در این عید شیعیان برای هم برکت و بهروزی آرزو می‌کنند و از یکدیگر تحفه‌هایی را می‌طلبند که به تحقق چنین آرزوهایی کمک کند و متضمن سرانجامی نیکو برای ملت و کشور خصوصا در شرایط بحران‌زده کنونی باشد. چنین انتظاری از ما نیز هست و حتی اگر این انتظار وجود نداشت برآورده کردن آن وظیفه‌ای بر عهده ما بود. برای این منظور کاری که از ما برمی‌آید صمیمیت در خیرخواهی است، حتی اگر آن را نپذیرند، و پایداری در دوراندیشی است، حتی اگر چنین نامی بر آن نگذارند. خطرهایی بزرگ‌تر از آن در پیش است که چه ما و چه دیگران از خویشتن یاد کنیم و واقعیت‌هایی سترگ‌تر از آن در برابر قرار دارند که با نادیدن ناپدید شوند. با استمداد از لطافتی که فضای عید ایجاد کرده است و با استفاده از فرصتی که روز شانزدهم آذر به وجود می‌آورد چه چیز بهتر از پرداختن به آنچه می‌تواند داروی درد امروز باشد؛ دارویی که الزاما تلخ نیست، اگر پیشداوری‌ها را کنار بگذاریم.

روز دانشجو در پیش است. در تاریخ معاصر ما جنبش دانشجویی همواره نوعی پرچم و گواه برای حرکت مردم بوده است. در روزهای تلخ بعد از کودتا و در تاریک‌ترین برهه از تاریخ ملت ما، زمانی که همه آرزوها برباد رفته به نظر می‌رسید آنچه در شانزدهم آذر ۱۳۳۲ روی داد شاهدی بود که معلوم می‌کرد روح مردم و خواسته‌های تاریخی‌شان هنوز زنده است. آن «سه قطره خون» و آن «سه آذر اهورایی» که روز دانشجو را پایه گذاشتند، اگر پس از نیم قرن هنوز از تازگی، درخشندگی و اهمیت برخوردارند، به خاطر آن است که نسبت به وجود و حیات واقعیتی عظیم‌تر در جان مردم شهادت ‌دادند. این گواهی در سال‌ها و نسل‌های پس از آن نیز از سوی جنبش دانشجویی ادامه داشت و هنوز ادامه دارد. جامعه به دلایل بسیار گرایش‌های در حال تکوین در بطن خویش را پیش چشم کسانی که تنها به ظاهر آن می‌نگرند نمایان نمی‌کند. دگرگونی‌های بزرگ معمولا متهمند که یک‌باره روی می‌دهند و از بازیگران سیاسی فرصت هماهنگ شدن با خود را دریغ می‌کنند. البته در حقیقت هیچ تحولی دفعتا تحقق نیافته است؛ تنها بروز و ظهور تغییرهاست که شکلی دفعی دارد. در چنین شرایط گواهانی که از اعماق ناپیدای جامعه خبر می‌دهند به راستی ارزشمندند.

جنبش دانشجویی در تاریخ معاصر ما همواره حاوی ‌گزارش‌هایی از شکل‌گیری جریان‌های عمیق سیاسی و اجتماعی در متن جامعه بوده است. این نقشی است که اگر حاکمان با درایت برخورد می‌کردند می‌توانست و می‌تواند برای عبور کم‌هزینه به سمت توسعه و پیشرفت بیشترین بهره‌ها را برساند، اما آنان خشمگینانه این نشانگر ذی‌قیمت را می‌شکنند؛ آنان دوست دارند به خود تسلی دهند که حرکت‌های دانشجویی جز غوغای چند جوان پرسروصدا نیستند که اگر خاموش شوند صورت مسئله از اساس پاک خواهد شد؛ داستانی تکراری از انکار واقعیت‌ها و تلاش برای تولید و تفسیر اطلاعات مطابق میل دولتمردان که تقریبا هیچ عهد تاریخی بدون شمه‌ای از آن پایان نیافته است. ان هولاء لشرذمه قلیلون، (گفتند که) اینها گروهی ناچیزند (به قول امروزی‌ها خس و خاشاکی بیش نیستند)، و انهم لنا لغائظون، و آنها ما را به خشم می‌آورند، و انا لجمیع حاذرون، و ما همگی در آماده‌باش به سر می‌بریم، فاخرجناهم من جنات و عیون، پس خداوند آنان را از باغ‌ها و چشمه‌سارها بیرون کرد، و کنوز و مقام کریم، و از گنج‌ها و از جایگاه دلپسند.

چه تلخ است اگر پس از این همه عبرت‌های دور و نزدیک مشابه این خطا هنوز در رفتار کسانی دیده ‌‌شود؛ آنهایی که اصرار دارند بگویند مردم دیگر ساکت شده‌اند و فقط دانشجویان مانده‌اند؛ در دانشگاه‌ها هم فقط تهران ناآرام است، از تهران هم فقط دانشگاه‌های مادر هیاهو می‌کنند، آنجا هم کانون جنبش و جوشش، چند نفر جوان غریبند که اگر آنها را به اخراج از خوابگاه و محرومیت از تحصیل تهدید و محکوم کنیم داستان تمام می‌شود. خوب! تمام این کارها را کردید، پس چرا داستان تمام نشد؟ زیرا حرکت دانشجویی گواه بر واقعیت‌هایی بزرگتر از خویش است. ای کاش قدر آن را می‌دانستند، از پیش‌آگهی‌هایی که درباره تحولات دور و نزدیک می‌دهد درس‌ می‌گرفتند و خود را با این تغییرات هماهنگ می‌کردند، خصوصا اینک که دانشجویان نه مستوره‌ای کوچک از مردم، که یکی از وسیع‌ترین و فعال‌ترین قشرها را تشکیل می‌دهند. درحال حاضر از هر بیست ایرانی یک نفر دانشجوست. متصدیان امور اگر پیش از این به نقش آنان به عنوان گواه فردا توجه کرده بودند اینک در چنین بحرانی قرار نداشتند.

البته این یک قاعده دوسویه است. حرکات دانشجویی هم به اندازه‌ای که از تمایلات واقعی جامعه خبر بدهند نیرومند و ریشه‌دارند، زیرا قدرت نهادهای اجتماعی در گرو پایبندی به ضرورتی است که آنها را ایجاد و ایجاب می‌کند. نسل ما آن زمان که در حرکات دانشجویی شرکت داشتیم به روشنی می‌دید که پیوند با متن جامعه تا چه حد در توانایی‌هایش موثر است. در آن زمان گرایش‌های بسیاری میان دانشجویان به چشم می‌خورد. اگر انجمن‌های اسلامی از همه قوی‌تر بودند به خاطر آن بود که از واقعیت‌‌های اجتماعی بیشتر نمایندگی می‌کردند.

بسیاری از فعالان دانشجویی امروز، گردانندگان فردای جامعه خواهند بود و این دلیلی مضاعف است تا مظهریت از واقعیت‌های اجتماعی را از دست ندهند . قدرت و سرزندگی آنها در گرو این رمز است. راز موفقیت سیاستمداران نیز همین است. آنها تا اندازه‌ای که بتوانند خواست‌ها و تمایلات جامعه را بشناسند و با آنها منطبق شوند، بلکه تجلی و گواه آنها قرار بگیرند، قادرند به کشور خود خدمت کنند، یا لااقل قدرتمند باقی بمانند. و این تصور که کسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به رغم گرایش‌های مردم بر آنان حکومت کند بیشتر از یک توهم نیست. حتی زمانی که یک دولت موفق می‌شود با تکیه بر نیروی سرکوب موجودیتش را حفظ ‌کند فی‌الواقع از انطباق خود با آمادگی جامعه برای تمکین در برابر زور ارتزاق کرده است، گرچه این تمکین هم تا ابد نمی‌پاید.

جامعه ما اینک شگرف‌ترین تحولات را تجربه می‌‌کند؛ بعد از حوادثی که چند ماه گذشته به خود دید کیست که بتواند این حقیقت را انکار کند؟ ماهیت دقیق این دگرگونی چیست؟ این بزرگترین سوال برای ما و برای مخالفان ماست. آنان نیز اگر بدانند که چه رویداد عظیم و مبارکی در راه است، کلاه‌خودها و چوب‌دستی‌هایشان را کنار می‌گذارند و به دنبال ابزارهایی برای پرستاری از این گیاه پاک که در خاک ما جوانه زده است می‌روند.

در میان زیبایی‌های بسیاری که روزهای پیش از انتخابات را نورانی می‌کرد زیباترین پدیده جمع شدن مردمی از سلیقه‌های گوناگون گرداگرد هم بود. آنها برای آن که به این کار موفق شوند تفاوت‌ها و تنوع‌هایشان را کنار نمی‌گذاشتند، بلکه به رسمیت می‌شناختند. کسی لازم نمی‌دید که برای شرکت در این یکرنگی هویت خویش را از دست بدهد و دیگری شود. در آن یگانه‌شدن‌ها حظی وجود داشت که فطرت‌هایمان می‌پسندید. آن زنجیره‌های سبز انسانی که شهرهای ما را فرا گرفت نمایشی تهی از حقیقت نبود. قرار نبود بعد از آن که از پل گذشتیم به سرنوشت یکدیگر اهمیت ندهیم و جان‌‌هایمان نمی‌خواست که پس از چشیدن طعم آن یگانگی از نو پراکنده شویم. چنین چیزی بدون تردید نشانه‌ای از طلوع بزرگی و رشد در حیات یک ملت است.

بزرگی یک ملت در ثروتمند بودن یا قدرتمند شدن نیست؛ اینها فقط بخش کوچکی از آثار آن است. بزرگی یک ملت در عظمت جان اوست. بزرگی به آن است که بتوانیم امور ظاهرا ناسازگار را با هم داشته باشیم. خانه کوچک مکانی است فقط برای «من»، اما در خانه بزرگ برای دیگران هم جا وجود دارد. کارفرمایی که جانش کوچک بود فکر می‌کرد جز با تجاوز به حقوق کارگران نمی‌تواند مالی بیندوزد، حال آن که کارآفرین بزرگ تنها راه سود بردن را سود رساندن می‌بیند. همین‌گونه است تفاوت کارگر کوچک و کارگر بزرگ. به هزار دلیل تنها راه بهره‌مند شدن این است که همه با هم بهره‌مند شوند، اما کسانی که کوچکند ظرفی ندارند که در آن دیگری هم بگنجد. همچنین است تفاوت دینداری که بزرگ است و دینداری که کوچک است. دیندار بزرگ امام صادق (ع) است که در خانه خدا می‌نشیند و با منکر خدا حکیمانه گفتگو می‌کند. حقیقت خانه خدا همان قلب اوست که برای همگان جا دارد و برای همه حق قائل است؛ حق زیستن، حق شنیدن، حق برگزیدن، حق اشتباه کردن، حق بزرگ بودن. آری بزرگ بودن، و الا بزرگ به کوچک چه کار دارد؟ غیردیندار را در جایگاهی می‌بیند که می‌تواند به زیبایی‌های دین رو کند، اگر نتوانسته‌ است حقیقتی را بیابد احتمال درک آن را از سوی دیگری نادیده نگیرد، یا می‌تواند کوچک باشد و هر چیزی را که نچشیده است انکار کند؛ هر چیزی را که درک نمی‌کند ترک کند و بی‌آن‌که بنشیند و برای فهمیدن گوش بدهد، عقاید دیگران را بی‌اساس بخواند.

ملت ما اینک دارد نشانه‌های بزرگی خود را به نمایش می‌گذارد؛ آن تحول شگرفی که جامعه ما در تکاپوی تجربه آن است این است. البته چیزی که اهمیت دارد خود این بزرگی است و نه نشانه‌های آن. نشانه‌هایش را باز می‌گوییم تا خود آن را باور کنیم که چونان بهار از راه می‌رسد و حیات ما را دیگرگون می‌کند؛ تا به مبارکی آن ایمان بیاوریم و از تغییراتی که ایجاد می‌کند نترسیم. این همان رشدی است که انقلاب ما به امید آن بنا نهاده شد. چندی گذشت و از آن غافل شدیم، ولی پروردگارمان غافل نشد. بذری را که سی سال پیش از این با هزار امید در خاک خود کاشته بودیم پرورش داد تا اینک که جوانه‌هایش را پیش‌رویمان قرار داده است.

نشانه‌های بزرگی یک ملت شبیه به صفاتی است که از یک انسان رشید انتظار می‌رود. کسی که آرمان ندارد هیچ نمی ارزد، اما کیست که بتواند در عین آرمان‌گرایی ارتباط خود را با واقعیت‌ها از دست ندهد؟ یک انسان رشید؛ و یک ملت بزرگ. اگر مردم علیرغم تمامی صحنه‌های تلخی که در این چند ماهه دیده‌اند همچنان اجرای بدون تنازل قانون اساسی را شعار محوری خود می‌دانند به آن خاطر نیست که اگر چیز دیگری بخواهند به آنها داده نمی‌شود. تنها و تنها حکمت و واقع‌بینی مردم بود که اجازه نداد رفتار زشت حاکمان به واکنش‌های عصبی و لجام‌گسیخته بیانجامد.

به عنوان مثالی دیگر صفت شجاعت را در نظر آورید. شهامتی که یک انسان رشید (مثلا یک پدر در دفاع از فرزندش) نشان می‌دهد همراه با هیاهو نیست، مانع از دوراندیشی و مستلزم قبول هزینه‌های بی‌دلیل نیست، اما هول‌انگیزتر و اثرگذارتر از زور بازوی دیگران است. آیا مشابه این کیفیت‌ را در شجاعتی که مردم ما به نمایش می‌گذارند مشاهده نمی‌کنید؟

به عنوان مثالی دیگر انعطاف یک انسان رشید به معنای وادادگی نیست، بلکه بدان معناست که او برای رسیدن به مقصود خود پر از راه‌حل‌های گره‌گشاست. در طول شش ماه گذشته هر روز روزنه‌هایی که مردم می‌گشودند بسته می‌شد و آنان هربار بدون آن که به رودررویی کشیده شوند یا آرمانشان را کنار بگذارند راه‌‌‌‌حل‌های جدید خلق می‌کردند.

به عنوان مثالی دیگر به صبر و متانتی که در حرکت مردم وجود دارد نگاه کنید؛ خواسته‌هایشان را چنان با حوصله‌ای زندگی می‌کنند که گویی می‌توانند صد سال آنها را زندگی کنند؛ حوصله‌ای که مخالفانشان را خسته کرده است، حوصله‌ای که از رشد حکایت می‌کند.

و به عنوان مثالی دیگر انسان رشید کسی است که اعتماد به نفس دارد؛ یعنی نسبت به ارزش‌های وجودی خود آگاه است. برای زمانی طولانی ما این‌گونه نبودیم. سرهای ما فروافتاده بود. دو قرن وابستگی خودباوری را از ملت ما گرفته بود، تا این که انقلاب ترمیم این باروی فروریخته را آغاز کرد. ولی آیا بلافاصله به این هدف رسیدیم و عمق روح خود را از آن لطمه‌های تاریخی پاک کردیم؟ پس چرا وقتی هنرمندانمان در جهان مورد تحسین قرار می‌گرفتند متعجب می‌شدیم؟ انگاری احتمال هم نمی‌دادیم که از ایرانی هنری سر بزند، یا اگر بدبین بودیم بی‌باور به آن که ممکن است کمترین نکته قابل‌ستایشی در ما وجود داشته باشد به دنبال ردپای توطئه می‌گشتیم. آیا اگر یک انسان رشید هم مورد تحسین قرار گیرد این‌گونه واکنش‌ نشان می‌دهد؟ یا او از فضائل خویش آگاه است، به قدری که تمجید‌ها نه جانش را ذوق‌زده می‌کند و نه مسیرش را تغییر می‌دهد. در چند ماه گذشته ملت‌ها ایرانیان را بسیار ستودند، اما واکنش مردم ما را در مقابل این تحسین‌ها با گذشته مقایسه کنید تا ایمان بیاورید که جان جامعه ما دارد نشانه‌های عظمت را تجربه می‌کند.

در سند چشم‌انداز بیست ‌ساله آمده است که ایران باید در سال ۱۴۰۴ قدرت اول منطقه باشد. آیا قرار است در آن سال ما به منطقه و جهان راست بگوییم که قدرت بزرگی هستیم یا دروغ بگوییم؟ ‌آیا قرار است در حالی که هنوز بزرگ نشده‌ایم لباس‌های بزرگ بپوشیم تا عظیم به نظر برسیم؟ آیا قرار است در سطح کشورهای منطقه طرح‌های عمرانی نیمه‌کاره افتتاح کنیم، یا سفرهای شکست‌خورده‌مان را با امدادهای رسانه‌ای پیروزی بنامیم، یا خود را کانون دائمی جنجال‌ها قرار دهیم، یا با تحقیر دیگران و توهین به آنان ادعای عظمت کنیم؟ یا قرار است واقعا قدرتمند باشیم؟ این سوال را از آنجا می‌پرسم که یک کشور تنها زمانی بزرگ است که ملتی بزرگ داشته باشد.

دعایمان مستجاب شد و ملت با تکیه بر زانوان خود به بلوغ و رشدی که شایسته او بود رسید، منتهی مشکل آن است که یک ملت بزرگ نمی‌نشیند تا در روز روشن رایش را ببرند و هیچ نگوید. یک ملت بزرگ انتخابات درجه دو انتصابی را تحمل نمی‌کند. وقتی که یک ملت بزرگ می‌شود دیگر خدمتگزارانش اجازه ندارند به او بگویند چه باید بخورد و کجا باید برود و چه کسی را برگزیند و به چه چیز و چه کس اعتماد کند. یک ملت بزرگ از شورای نگهبان انتظار دارد آنها را قانع کند که تقلبی در انتخابات روی نداده است، نه آن که تنها یک ادعا پیش رویشان بگذارد و ادعای خود را باطل کننده انبوهی از مشاهدات و مستندات بداند.

از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود.

مگر نمی‌خواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ راهش توجه به این واقعیت است؛ مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند و آن کسی را بیشتر می‌پسندند که حق بزرگی آنان را کامل‌تر ادا کند. این مسئله‌ای است که توجه به آن نه فقط گره انتخابات، که هزار گره دیگر را نیز می‌گشاید. و اگر بنا باشد حل نشود آرزو کنید که دامنه‌های مشکل در یک انتخابات، محدود بماند.

برادران ما! اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمی‌کنید. ۱۷ آذر چه می‌کنید؟ ۱۸ آذر چه می‌کنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایش‌های بی‌فایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر می‌کنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟

اینها سخنانی است که ما از روی خیرخواهی می‌گوییم و شنیده نمی‌شود. اگر می‌شنیدند راه پیروزی خیلی نزدیک می‌شد؛ آن پیروزی را می‌گویم که عبارت از غلبه یک حزب نیست، بلکه فراگیر شدن بلوغ یک ملت است؛ آن پیروزی که انسان‌ها را همچون جوانه‌های یک مزرعه یکی یکی و گروه گروه بزرگ می‌کند و بی آن که لازم باشد هویت خود را از دست بدهند سبز می‌کند، تا جایی که خود زندانبان از کارهایی که می‌کند خجالت بکشد.

اخیرا شنیدم بسیج دانشجویی یکی از دانشگاه‌ها در مراسم خود برای مخالفان هم فرصت سخن گفتن قرار داده است؛ این یک شروع خوب است. یا شنیدم که در عید غدیر مخالفان مردم به یکدیگر شال سبز هدیه می‌دهند. از دیدگاهی که این همراه شما می‌نگرد این را بزرگترین عیدی است. زیرا این ما نبودیم که سبز را انتخاب کردیم، بلکه سبز بود که ما را برگزید. آیا ممکن است که این رنگ، برادران ما را نیز برگزیند؟ آری ممکن است، زیرا ذی‌جود کسی است که به حیله حیله‌زننده نگاه نمی‌کند، و راه سبز شدن بر هیچ کس بسته نیست.

میر حسین موسوی

۱۳۸۸/۰۹/۱۵

۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه

روزگار عچیب

چندی قبل بود که نشریه ای به اسم "موعود" چاپ مىشد. از سوی برادارن شفیعی سروستانی. نوع تحلیل های هذیان گویانه ای که در این نشریه وجود داشت، پس از حمله آمریکا به عراق، به اوج خود رسید. و یکی از آن تراوشات ذهنی این بود که آمریکا فهمیده امام زمان دارند ظهور مىکنند؛ پیش دستی کرده آمده عراق را بگیرد تا از قبل در منطقه حاضر باشد!!
و کسی هم نمىپرسید چطور آمریکا فهمیده امام زمان دارند ظهور مىکنند در حالیکه اصلا امام زمان را قبول ندارد. و شماها که چاکران حضرتش هستید، هیچ وقت نفهمیده اید زمان ظهور را؟
و اصولا مگر ما در روایات نداریم کسانی را که زمان ظهور را مشخص مىکنند، باید تکذیب کرد و آنها را شیاد خواند؟
نوع تحلیل های مریض گون این نشریه، کاملا مشخص مىکرد وابستگی آنان را به انجمن حجتّیه.
حالا بشنوید از رییس جمهور انجمن حجتیه، که اخیرا فرمایش کرده اند آمریکا برای مبارزه با ظهور حضرت حجت به عراق حمله کرده است...!
واقعا جای آن ندارد ریشه این شیاد را از این کشور بکنند؟ آبروی در دنیا که از کفمان رفت. اقلا آبروی مذهبی مان را یکی بیاید حفظ کند!
الحق که روزگار عچیبی داریم!
الحق که هر که در هر زمانی از این سرزمین زیسته، در کنار زمانه ی ما، هیچ به حساب مىآید! مرحبا به خودمان!
متن قرمز رنگ به نقل از سایت آینده است که در این آدرس مىتوانید مشاهده اش کنید.

محمود احمدی‌نژاد در اصفهان گفت: سند داریم كه آمریكا می‌خواهد جلوی ظهور امام زمان را بگیرد.

به گزارش خبرآنلاین، رئیس جمهور در این سفر از برنامه‌ریزی‌های شرق و غرب برای نابودی ایران سخن گفت و افزود: ریگان و وزیر امور خارجه وقت آمریكا از بی‌شعوران عالمند.

او كه این سخنان را در دیدار با خانواده شهدا و ایثارگران استان اصفهان مطرح می‌كرد‏، به وقایع پس از انتخابات اخیر و نقش رسانه‌های بیگانه اشاره كرد و گفت: در همین انتخابات بلندگوهای دشمن و صدها بلندگوی رنگارنگ از یك نقطه هدایت می‌شد و به گونه‌ای جوسازی می‌كردند كه گویی ملت ایران ضعیف شده و نوبت به امتیازگیری آنها رسیده است. اما فرزند كوچك شما در اوج نظام استكباری حضور یافت و فریاد زد: شما كور خوانده‌اید و ملت ایران شما را بر جای خود خواهد نشاند.

رئیس‌جمهور با بیان اینكه به گفته تحلیل‌گران سیاسی غرب، جنگ هشت ساله می‌توانست بیست حكومت را ساقط كند، ‌اظهار داشت: آنها در همین حوادث اخیر گفتند به گونه‌ای برنامه‌ریزی و مدیریت كرده‌ایم كه قادر است صدها حكومت را ساقط كند.

وی با بیان اینكه دشمنی این مستكبرین با حق و حقانیت امامت و ولایت است، خاطر نشان كرد: كسی كه در صراط مستقیم حركت می‌كند همواره پیروز است و شكست به او راه ندارد.

رئیس جمهور به حضور نیروهای آمریكایی در خاك عراق اشاره كرد و گفت: درست است كه این مستكبران، به دنبال نفت و ثروت این كشور هستند، اما در زیر همه اینها یك استدلال برای خود دارند و بر اساس آن عمل می‌كنند. البته آن را در خبرها افشا نمی‌كنند. ما اسناد آن را به دست آوردیم كه آنها معتقدند یكی از خاندان پیامبر اكرم در این نقطه ظهور كرده و ریشه همه ظالمان عالم را خواهد خشكاند. آنها همه این نقشه‌ها را كشیده‌اند كه جلوی ظهور حضرت را بگیرند و می‌دانند ملت ایران زمینه‌ساز این حادثه بوده و یاران این حكومت خواهد بود.

رئیس‌جمهور افزود: شرق و غرب ما در آتش در جنوب‌مان ناوهای دشمن و در شمال ایران شاهد تبلیغات دشمن هستیم و ایران مانند گلستان در وسط آتش است. آنها برنامه‌ریزی كرده‌اند كه ایران را نابود كنند. در حالی كه همه سیاست‌گذاران و تحلیل‌گران برنده واقعی خاورمیانه را ایران می‌دانند.
آمریكا در افغانستان مثل چهارپا گیركرده است

وی همچنین به حضور نیروهای آمریكایی و ناتو در افغانستان اشاره كرد و گفت: هم‌اكنون در افغانستان مانند آن چهارپا در گل مانده‌اند و به جای آنكه زودتر خود را نجات داده و از‌ آنجا بیرون بیایند مجددا لشگركشی می‌كنند. اگر 50 سال دیگر هم در افغانستان بمانند باز باید با نكبت و ذلت از خاك آنان خارج شوند. چرا كه این تجربه تاریخ است. حتی در سفر اخیر به نیویورك به آنها اعلام كرده‌ام كه آیا در كشورتان فرد عاقلی پیدا نمی‌شود كه این مسائل را به شما بگوید.

رئیس‌جمهور با بیان اینكه 30 سال پیش سران غربی هجوم آورده و می‌خواستند ایران را از جغرافیا محو كنند، گفت: ریگان و وزیر امور خارجه وقت آمریكا كه هر دو از بی‌شعوران عالم هستند اعلام كرده‌اند كه می‌خواهیم نام ایران را از جغرافیا محو كنیم. باید به آنها بگوییم اولا خاورمیانه مهم‌ترین منطقه عالم است و قدرتی كه بخواهد سری در سرها بیرون آورد باید به این منطقه بیاید. برخی‌ها خود را ابرقدرت می‌دانستند اما در حال حاضر كسی برای آنها تره هم خورد نمی‌كند.

دماغ آمریكا پرباد است
احمدی‌نژاد با اعتقاد بر اینكه مهم‌ترین منطقه جهان خاورمیانه بوده و مهم‌ترین كشور این منطقه ایران است، ادامه داد: پس می‌توان مهم‌ترین كشور جهان را ایران دانست. آنها خود بهتر می‌دانند كه در منطقه خاورمیانه به ایران احتیاج دارند. اما چون دماغشان پر باد بوده و مستكبران این حقیقت را نمی‌خواهند بپذیرند. آنها بدون ملت ایران در جهان هیچ‌كاره هستند و با این هارت و پورت‌های الكی نمی‌خواهند خود را از تب و تاب بیندازند.

هفت جد و آباد اسرائیل هم هیچ غلطی نمی‌تواند بكند
رئیس‌جمهور افزود: می‌گویند رژیم صهیونیستی با ایران وارد جنگ خواهد شد. رژیم صهیونیستی كه سهل است، هفت جد و آباد آنها با متعهدانشان هم جمع شوند هیچ غلطی نمی‌توانند بكنند.

وی با اشاره به نفوذ آمریكایی‌ها قبل از انقلاب در ایران، گفت: بعد از انقلاب به چنان عزت‌مندی رسیده‌ایم كه هر كشوری كه به دنبال سری در سرها آوردن است به ملت ایران نیازمند است. دلیل آن ایمان به امامت و اعتقاد به غدیر و جاری شدن غدیر در زندگی ملت است.

اوخ اوخ!

اصولا حضار محترم، اگر بخواهيم اوضاع سياسي را تشريح كنيم، بايد بگويم چند جبهه وجود دارد.
يك طرف مجلس است و مديريت عمده‌ي قوه قضاييه و صداوسيما؛ كه اين ها با هم هستند.
طرف ديگر سپاه است و دولت. به اضافه همه‌ي نيروهاي امنيتي.
طرف ديگر هم خوب، مردم هستند!!
===
به نظر من الان محمود احمدىنژاد، مرد حماسه و جهاد؛ يكي از محبوب‌ترين چهره‌هاي ايران است... بابا نزنيد! توضيح دارم! بگذاريد حرف بزنم!!
ببينيد! چهار سال قبل! كسي جرآت داشت به مقام معظم رهبري بگويد بالا چشمتان چند تار مو هست كه نامش ابرو؟
اما حالا از در خانه‌تان كه بيرون مىآييد مىبينيد روي اين سطل‌هاي بزرگ آشغال نوشته: جايگاه رهبري! از خيابان كه پياده رد مىشويد مىبينيد روي جايگاه تلفن عمومي با يك خط خوشرنگي! نوشته شده: مرگ بر سيدعلي‌شاه! مىآييد سوار اتوبوس شويد، مىبينيد كف صندلي نوشته‌اند: خــامــنــه‌اي! و مردم هم با لذت عجيبي رويش مىنشينند!!...
همه‌ي اين‌ها را مديون آن مرد حماسه و جهاد هستيم!.. باز كه مىزنيد؟ مگر نفهميديد چي گفتم؟... باباجان ببينيد...
===
پريشب‌ها بود داداش محمود آمده بود توي تلويزيون، يك باره من ديدم خداي نكرده اين دست راستش، باندپيچي شده بود!
يعني مىگوييد چي شده؟
آره؟... برادارن فداكار بسيج؟... با باتوم؟... محمود را هم؟!
===
اين برادران بسيج دانشجويي هم بدجوري دارند گيج مىزنند! آدم مىماند!
مثلا از احمدىنژاد حمايت مىكنند، آن هم چه حمايتي! تا پاي باتوم!
بعد از مشايي جوري حرف مىزنند كه انگار خود ابليس است!
حالا يك نفر بيايد پيدا كند ملاك اين برادران بسيجي را، كه چرا يكي فرشته باشد و يكي ابليس؟ و اصولا مگر احمدىنژاد و مشايي كه سالهاست يار غار هم هستند، چه فرقي با هم دارند؟
بعد از كردان حمايت مىكنند!
بعد از رحيمي –معاون اول- به شدت بد مىگويند!
بعد از محصولي دفاع مىكنند!
همزمان از مهدي هاشمي به عنوان غارتگر ياد مىكنند!
جوكي هستند اين بسيج دانشجويي‌ها هم!
بگوييد انصار يك سري بزند بهشان!
===
راستي يك پيشنهاد به سبزها!
احمدىنژاد توي اين قضيه مشايي، و همين طور اخيرا توي فرمان مقام معظم رهبري مبني بر حضور او در مجمع تشخيص؛ جلوي رهبري ايستاد. يك جوري هم ايستاد كه خاتمي تا حالا نايستاده بود!
من نمىخواهم بگويم: خاتمي، ياد بگير!
بلكه مي‌خواهم بگويم نظرتان چيست رسما بياييم از احمدىنژاد حمايت كنيم؟!
===
در روزهاي اخير، سردار همداني، سردار فضلي، سردار نقدي، كه همگي سرداران كله‌گنده‌ي سپاه هستند؛ به شدت از لباس شخصي‌ها ناليده‌اند.
ما تا الان خيال مىكرديم اين‌ها روساي اين لباس شخصي‌ها هستند. نگو كه بيچاره‌ها توي دستشان اسيرند!
بچه‌ها! يك روز را تعيين كنيد براي نجات سرداران‌مان به طرف ستاد مشترك سپاه در ميدان كلاهدوز راهپيمايي كنيم. و نجات بدهيم اين سرداران مظلوم غريب را. افتاده‌اند توي اين پادگان‌ها، هيچ كس هم حواسش نيست. هي دارند از لباس شخصي‌ها كتك مىخورند!
مظلــــــــــوم...! غريــــــــــــب....! تنهــــــــــــــا...! شهيـــــــــــــد...!
جگرم آتش گرفت!
===
يك پيشنهاد به جوانان سبز!
نظر به اينكه مدتي است در ايران بلكه در همه جهان، بجاي تفكر و حزب سياسي و نوشته و سخنراني سياسي و ...؛ فقط اين باتوم است كه حكومت مىكند چه كسي بايد بر سر حكومت باشد و چه كسي نبايد؛ پس بجاي همه فعاليت‌هايتان، به باشگاه‌هاي كونگ‌فو برويد، و به طور اساسي چوب‌بازي را ياد بگيريد!
كه اقلا اگر در ميدان سياست پيروز هم نشديد، اقلا توي اين روزهاي عزيز، دلي از عزا درآورده باشيد!
اقلا بعدا بگوييد حسابمان را خوب تسويه كرديم!
آي كيف مى‌دهد!
با زبان خودشان باهاشان بايد حرف زد!
اصلا بهتر هم مىفهمند!
يك وقت خودشان آمدند پيشنهاد دادند ولايت فقيه را جمع كنند!
معني ندارد آن‌ها هي بزنند، شما هي تجمع سياسي از نوع ماماني بكنيد! بهتان هم بگويند: سوسول!
خوب، بياييد سوسول‌بازي را بگذاريد كنار!
ماشاء الله جوانان رزمي‌كار سبز!
اوخ اوخ! ديدي چطوري زد؟!!
===

۱۳۸۸ آذر ۱۴, شنبه

نتیجه کتک خوردن

اتفاقاتی در کشور در حال رخ دادن است؛ که خیال مىکنیم به زودی سیل آب نــمــک در این مملکت همه چیز را با خودش خواهد شست!!
سبزها پس از اینکه در روزهای مختلف انواع کتک ها را تجربه کردند؛ و همه گونه سلاح روی بدنشان آزمایش شد، از باتوم تا شلنگ تا کابل صدامی تا گاز تا شلیک مستقیم اشک آور تا گلوله کلت تا مسلسل کلاش... و از انواع مامور، از لباس فرم تا مامور امداد تا مامور ویژه تا بسیجی تا پاسدار تا پلیس مهربان تا پلیس وحشی تا لباس شخصی تا لباس غیرشخصی تا بدون لباس تا شخص لباسی تا... حالا یکی دو هفته است که استراتژی جدیدی را اتخاذ کرده اند:
به ماموران سرکوب، گل مىدهیم!!
یحتمل که این گونه تفکرات، نتیجه کتک خوردن زیاد از حد باشد! لطفا استراتژیست هایتان را به خیابان نفرستید! یا برعکس، به کسانی که از خیابان برمىگردند، اجازه تدوین استراتژی ندهید!!
حالا بشنوید از سردار فضلی، که فرمایش کرده اند: ما هم در روز شانزده آذر به دانشجویان گل مىدهیم!!
چه گلستانی شده مملکت!!
حالا شما تصور کنید دو طرف به هم مىرسند (به هم رسیدن ظاهری منظورم است، فکر بد نکنید!) در حالی که در دستانشان شاخه های گل مىدرخشد! (حالا یعنی گل مىدرخشد!) بعد گل ها را به هم مىدهند. و حالا به گفتگوی دو طرف وقتی به هم مىرسند و به هم گل مىدهند، توجه بفرمایید:
= ان شاء الله که به زودی از مملکت مىریزمتان بیرون... مزدورها... چقدر پول گرفتید؟
= شناسایی شدی، رفت! شب نشده بردیمت جایی که عرب نی مىانداخت!!

دست به دامان اسراييل

نامه‌اي از يك جوان سبز نادم، به رييس جمهور احمدىنژاد!

روزها گذشت و گذشت. و اندك اندك امواج فتنه فروخوابيد. اشعه‌هاي نور از زير ابرهاي ضخيم پيدا شد. و حقيقت نمايان گشت!
چقدر اديبانه گفتم اين اولش را! اما خوب، وقتي آدم با يك مقام عالي مىخواهد اندكي حرف بزند؛ بايد خوب و مودبانه باشد.
رييس جمهور مشروع يا نامشروع كشورم!
اصولا مدتي است بحث سر مشروع بودن شماست. به نظر من كه بايد هر چيزي را تا خلافش ثابت نشده، قبول كرد. يا به خود قبولاند. پس بايد شما را مشروع دانست. حالا هر چقدر هم سخت باشد! اما تا وقتي دليلي براي نامشروع بودن شما وجود ندارد، بايد خلاف آن را پذيرفت. اين سبزها هم كه هيچ مستنداتي ندارند. اگر هم داشتند كه به شوراي نگهبان ارائه نكردند. پس لابد سندي موجود ندارند.
رييس جمهور مشروع يا نامشروع كشورم!
من مدت زماني است كه به اين فكر افتادم اصلا چه اتفاقي افتاد كه ما در برابر شما ايستاديم؟ فريب چه كسي را خورديم؟ چي شد كه اينطوري شديم؟ خوب كه فكر مىكنم مىبينم همه‌اش بخاطر احساساتي شدن‌مان بود. يكباره داغ كرديم. اما الان كه يك كمي به فكر فرو رفته‌ايم؛ مىبينيم كه شما خيلي هم بد نيستيد. اصلا مىشود به تصاوير تلويزيونىتان نگاه نكرد. اما كنار شما ماند. راستي آقاي رييس جمهور مشروع يا نامشروع كشورم! شما چرا جلوي تلويزيون قيافه‌تان را اينطوري مىكنيد؟ واقعا ضايع مىشويد. خوب نكنيد اين كارها را. آدم احساس مىكند شما جزيي از استكبار جهاني هستيد كه هدفتان ضايع كردن رييس جمهور ما مىباشد. راستي، شما چقدر از چه كسي پول گرفته‌ايد؟
آقاي رييس جمهور مشروع يا نامشروع كشورم!
از اينكه اين قدر تكرار مىكنم ممكن است شما نامشروع باشيد؛ يك وقت خداي ناكرده ناراحت نشويد. اصولا من الان آمده‌ام براي دوستي. نمىخواهم شما را عصباني كنم. اصولا شما آن‌قدر مهربان هستيد، كه به اين زودىها عصباني نمىشويد. اما خوب بالاخره بخش زيادي از مردم شما را نامشروع مىدانند. لابد دلايل خودشان را دارند. نمىشود هم گفت همه‌شان از اسرائيل پول گرفته‌اند. چرا كه اسرائيل اين قدر پول ندارد اصلا. و اگر كسي فكر كند كه ميليون‌ها نفر كه شما را نامشروع مىدانند دارند خرج‌شان را از اسرائيل مىگيرند؛ به نوعي انكار خدمات شبانه‌روزي شما و دولت محبوب شماست. چرا كه اين شماييد كه داريد براي ما زحمت مىكشيد. من كه خودم شاهد بودم! يعني من كه خودم آن‌جا بودم! يا يك چيزي شبيه اين!
آقاي رييس جمهور مشروع يا نامشروع كشورم!
چند وقتي است خدمات شما به خودمان، بدجوري توي ذهنم دارد رژه مىرود. و من هي شرمنده‌ و شرمنده‌تر مىشوم. از اينكه روزهايي را در خيابان عليه شما راهپيمايي كردم، واقعا از خجالت سرخ مىشوم. ما چرا اين‌قدر احمق بوديم؟
الان چند وقت است دلم مىخواهد جبران كنم. حتي به فكرم افتاد بروم با اين رجانيوز شما همكاري كنم. برايش مقاله بنويسم و اين سبزهاي از خدا بىخبر را كه بالاي پشت‌بام‌ها الله اكبر مىگويند، رسوا كنم. اما هنوز شك دارم. و براي همين هم اين نامه را به شما نوشتم.
رييس جمهور مشروع يا نامشروع كشورم!
حالا بر فرض كه من آمدم توي خيمه شما! خيمه خود شما كه نه، منظورم خيمه سياسي و جبهه سياسي شما بود. حالا خدا وكيلي، بيني و بين الله، به حرمت امام زمان، به جان مقام معظم رهبري؛ شما ماندني هستيد؟ يعني مىخواهم بگويم نشود يك وقت ما بياييم پيش شما، بعد خداي ناكرده، زبانم لال، از روي امام زمان شرمنده‌ام، از مقام معظم رهبري معذرت مىخواهم؛ اما شما را مردم بكنند توي گوني، بفرستندتان جايي كه عرب ني مىانداخت؟
آخر مىدانيد؟ من تا حالا طرفدار هر كسي بودم، طرف نابود الاثر شد! آن موقع‌ها حرف آقاجان‌مان را گوش داديم و طرفدار ناطق نوري شديم؛ بنده خدا به كلي ضايع شد! بعد آمديم طرفدار موسوي شديم، حق‌اش را خوردند! حالا نمىدانيم بياييم پيش شما، چه اتفاقي مى‌افتد! اصولا سبزها براي همين بود كه من را تشويق كردند بيايم توي خيمه‌ي شما!
رييس جمهور من! بايد بگويم اين جماعتي كه دور شما هستند، برعكس خود شما، جماعت چندان جالبي نيستند. من خودم يك سري از اين برادران خبرگزاري فارس را از نزديك ديدم. به جان عزيز شما، اول خيال كردم يكي از بندهاي زندان رجايي شهر را خالي كرده‌اند آن ناحيه! قيافه‌هايشان يك جوري بود! حتي زناني كه آنجا كار مىكردند، با آن آرايش‌هاي فجيع، زبانم لال اول يك فكر بدي راجع‌شان كردم! اما بعد كه فهميدم اين‌ها خواهران پاسدار هستند؛ پيش خودم و خدا استغفار كردم. راستي، آقاي رييس جمهوري! شما مىگوييد خدا من را بخشيده؟
رييس جمهور مشروع يا نامشروع كشورم!
از طرفي بايد بگويم شما در حال كارهايي هستيد، كه بين خودمان باشد، اما الان وقتش نيست. يعني: نكُن حسن! منظورم اين است كه حواستان هست در چه دوره‌اي قرار داريم؟ اگر دو سال اول جرج بوش بود، خوب بايد بگويم دنيا فقط شما را كم داشت! اما الان، زماني كه در سرزمين خود جرج بوش، همه دارند از دوران سياه او نزد حضرت مسيح استغفار مىكنند؛ و رييس جمهور آنجا هم عوض شده؛ واقعا الان وقت اين كارها نيست. راستي آقاي رييس جمهور! شما خبر داريد رييس جمهور آمريكا عوض شده؟
الان دوره بوش نيست كه روزي يك بار جلوي دوربين تلويزيون‌ها هفت‌تيرش را درمىآورد و به چپ و راست تيراندازي مىكرد! الان دوره اوباماست كه هر سه روز يك بار دستمال حريرش را از جيب مخملي‌اش درمىآورد، نگاهي به دوربين‌ها مىكند، يك جور نازي نگاه نگاه مىكند؛ بعد انگار كه دلش نيايد دستمالش كثيف شود، بدون آنكه توي آن فين كند؛ دوباره مىگذاردش توي جيبش!
مىفهميد كه! الان زماني است كسي مثل نتانياهو كه به گرگ كافه معروف است؛ مىآيد توي تلويزيون، و رسما ساختن شهرك‌سازي را در كرانه باختري متوقف اعلام مىكند. كرانه باختري كه مىدانيد چي هست؟ البته كه مىدانيد. شما رييس جمهور هستيد. فوق فوقش يك كمي نامشروع باشيد. اما رييس جمهور كه هستيد. كرانه باختري يعني همان جايي كه اصلا اسراييل براي همين يك تكه جا آمده به فلسطين. يعني همان مقدس‌ترين جا براي يهود. يعني همان اطراف اورشاليم مقدس. و اين خيلي فرق دارد با خروج شارون از نوار غزه. كه اصولا غزه قسمتي از مصر بوده و هيچ وقت، بخش از اسرائيل مقدس آنها به حساب نمىآمده. اما الان يك گرگي مانند نتانياهو، مىآيد و از كرانه باختري حرف مىزند. اين ها يعني آمريكا بدجوري گلوي اسرئيل را گرفته و دارد فشار مىدهد.
بله، الان يك همچنين زماني است.
الان زماني است كه پليس ويژه مىآيد در يك خياباني يك دختر جوان را كتك مىزند؛ ده ساعت نگذشته كه شما آن سوي دنيا از هر كسي بپرسيد تازه چه خبر؟ مىگويد: پليس ويژه يك دختر جوان را زد!
آقاي رييس جمهور! مىشود براي اينكه من خسته نشوم، از اين به بعد بجاي اينكه هي بنويسم: رييس جمهور مشروع يا نامشروع كشورم! بطور خلاصه بنويسم: رييس جمهور نامشروع كشورم؟... نه؟... نمىشود؟... خيلي خوب! نمىنويسم.
قبول دارم، داشتم كلك مىزدم!... واقعا عذر مىخواهم.
رييس جمهور مشروع يا نامشروع كشورم!
من خيلي دلم مىخواهد بيايم براي شما كار كنم. اما از طرفي همه‌اش به اين فكر مىكنم آخرش كه چي؟ شما كه كسي را نداريد. اين‌ها هم كه دور شما هستند، واقعا نبودنشان بهتر است. خيلي ببخشيد، اما صد رحمت به اراذل و اوباش! از نظر بين‌المللي هم كه فكر نمىكنم به شما اجازه ادامه حضور بدهند. اصولا دوره قبل كه شما توانستيد دولت نهم را تا پايان ادامه دهيد، اولا بخاطر اين بود كه دوره‌ي بوش بود. و دوم كه دوره پولداري دولت بود. نفت بشكه‌اي 150دلار مىفروخت. مىكند به عبارتي شما در يك سال حدود 100ميليارد دلار بطور متوسط درآمد داشتيد. همه‌اش را هم كه قربان خدا بروم، داديد به سپاه؛ موشك بسازد. سپاه هم كه همه‌اش را توي اين مانورها خالي كرد توي آسمان! الان هم هيچي ندارد!... اما الان دوره‌ي بىپولي شماست. دوره اوج گرفتن‌ نارضايتىهاي عمومي مردمي است كه در بيكاري و گراني، بايد نگران نان شب‌شان هم باشند. آقاي رييس جمهور! اين طور هست يا نه؟
اگر بگوييد من از اسرائيل پول گرفته‌ام تا اين‌ها را بگويم؛ كه اصلا ديگر باهاتان حرف نمىزنم. قهر مىكنم! چه معني دارد آدم تا كم مىآورد، زود دست به دامان اسراييل بشود؟ خوب است ما هم بگوييم شما از ولاديمير پوتين پول گرفته‌ايد؟ اصلا ولاديمير پوتين پول دارد؟ اين چه حرفي است كه شما مىزنيد؟
پس قبول داريد اوضاع واقعا بد است. داخل و خارج هم كه خراب است. مردم هم كه بعيد مىدانم با شما آشتي كنند. چون بين خودمان باشد، من هم بيايم توي خيمه‌ي شما، منظورم همان خيمه‌ي سياسي شماست، اما اين مردم با شما آشتي‌بكن نيستند. يعني مىشود مردم را گذاشت كنار، اما نمىشود با شما آشتي‌شان داد. پس اصلا من چرا بيايم پيش شما؟
پس به رجانيوز بگوييد منتظر من نباشد.
پشيمان شدم!

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

پــایــان یــک رهـبــر

برای بــعــضــىهــا، این روزها روزهای سختی است. باورشان نمىشود آن چیزهایی را که مىبینند. طاقت نمىآورند رهبرشان را این گونه در پیش چشمشان ساقط بیابند. اما روزهای سختتری هم وجود داشته است.
شاید روزهایی که پاسداران سپاه، بخاطر انقلاب و امام عزیزشان، هر جنایتی را انجام مىدادند، و هیچ کس هم نمىفهمید؛ خیلی سختتر از این روزها باشد. روزهایی که یگان ویژه ناجا در منظر مردم، جنایت مىکند؛ و همه عالم به آنها فحش مىدهند. و ساعاتی نمىگذرد که ایرانیانی در آن سوی کره زمین، تصاویر این جنایات را برای هم مىفرستند و به هم دلداری مىدهند؛ خیلی روزهای بدی نیست.
چند سال قبل در یکی از نشریات سپاه پاسداران، خاطره گونی از متوسلیان(اولین فرمانده لشگر محمد رسول الله، همان سپاه محمد رسول الله که در سی خرداد تهران را به خون کشید، نداها را کشت، و نظام مقدس را هتک حیثیت بین المللی کرد) چاپ شده بود. در این خاطره که جای انکار و تکذیب ندارد و کار دشمنان انقلاب نیست، بلکه خود سپاه آن را منتشر کرده است؛ آمده بود: در یکی از مناطق کرد نشین، یکی از کردهای مخالف نظام را توانستیم اسیر کنیم. و چون سپاه در مناطق بحران زده، اختیارات دولت و قوه قضاییه را هم برعهده داشت؛ شهید متوسلیان فرمان داد بلافاصله آن منافق کرد را به درخت ببندیم و تیربارانش کنیم!
این بود شیوه فرماندهان شجاع سپاه در مواجهه با کسانی که امام عزیزشان را قبول نداشتند! این بود روزهایی که در این کشور گذشته.
آیا واقعا ایام ما، بدترین ایام این سرزمین است؟
روزهایی بر این کشور گذشته که به سختی تلخ بوده. حوادث شهریور 67 را باید براستی تلخ دانست. حوادثی که تا پس از دوم خرداد از افشایش هراس داشتند. و ببینید چقدر بر بخشی از این ملت سخت گذشته، که خود قربانیان هم آن را برملا نکرده بودند؛ یا اساسا هیچ اطلاعی از سرنوشت فرزندانشان نداشته اند. اعدام های چند هزار نفری زندانیان عضو سازمان مجاهدین خلق، که بخاطر آنکه همفکرانشان در عملیات فروغ جاویدان پس از پذیرش قطعنامه به ایران حمله کرده اند؛ بلافاصله اعدام شدند!.. کسانی دیگر به ایران حمله کرده اند، و افرادی دیگر که زندانی این نظام بودند، اعدام شدند!
آیا این روزهای ما که سهراب اعرابی کشته مىشود و هزاران نفر جلوی خانه او به مادرش تسلی مىدهند؛ روزهای بدتری است؟ یا وقتی محسن روح الامینی در زندان سلاخی مىشود؛ و همه کشور این واقعه را مىفهمند و با او همدردی مىکنند، بدتر از آن روزهاست؟
روزهای تلخ دیگری هم همین اواخر بود. سال 81 که رهبر به اصفهان سفری داشت. در این سفر، بر خلاف رجزخوانىهای همیشگىاش، با حالی نزار گفت: دارند به ما خیلی فشار مىآورند... و منظورش فشار شدید نظامی جرج بوش بود. معلوم بود که بوش حسابی سخت گرفته است و نفس رهبر بریده است. ما پیش خودمان فکر کردیم موضوع سر مسایل جزیی است و با اندکی مذاکرات و عقب نشینىهای معمول، حل مىشود. اما ماه های بعد، تلخی ماجرا را آشکارتر کرد.
سه ماه قبل از حمله آمریکا به عراق، مشخص شد عقب نشینی رسوایی که نائب امام زمان مرتکب شده اند؛ به مسایل فرهنگی، اعتقادی و ناموسی برمىگردد. و دقیقا در یکی از حساس ترین و خطرناک ترین اوضاع کشور که آمریکا مىخواست به یک کشور در خاورمیانه حمله کند؛ کشور ایران در رقص و آواز و زنبارگی غرق شد! گروه آریان درست شد و شروع به اجرای شو کرد. زنان چادری و مذهبی شروع کردند به آرایش های غلیظ، و رقصیدن. صدا سیمای لاریجانی هم هر چه در توان داشت برای شعله ور کردن بیشتر این موج زنبارگی به کار بست. رجوع کنید به اعتراضات شدید روحانیون طرفدارن نظام در قم، و دیدارهای تند آقایان استادی، امینی... با رهبری.
و طرح فرهنگی خاورمیانه بزرگ کاندولیزا رایس با موفقیت در ایران و البته عربستان و اندونزی اجرا شد. و آمریکا پذیرفت که با این سه کشور کاری نداشته باشد، و در روزهای اول بهار سال 82 در یک غافلگیری نظامی، بغداد بمباران شد. بمبارانی که شاید قرار بود متعلق به تهران باشد. اما با فروختن زن ایرانی، و تصمیم داهیانه مقام عظمای ولایت! این امر تغییر کرد.
و آن روزها خیلی سخت تر از امروز بود.
برای من، دشمن اصلی کشور کسی است که بجای آنکه در برابر آمریکا بایستند؛ و در زمانی که مىبایست حماسه خلق مىکرد و مقاومت پا مىگرفت؛ زنانگی کرد و شرف ایرانی را فروخت.
او برای من از هر شاه سلطان حسینی بدنام تر است.
برای من احمدىنژاد دشمن نیست. که به نظر من، او یک هدیه آسمانی است. هدیه ای که از آسمان آمده و رسالتش، نابودی کامل این رهبر است. نگاه کنید در این چند سال و مشخصا در این چند ماه، او چه بر سر این رهبر آورده؟
احمدىنژاد کلمه رمزی است که بازگشایی آن، مىشود: انتقام از رهبر!
به نظر من که روزهای خوبی است. روزهایی که فقط با 162 کشته، و چند هزار زندانی به نتایج بزرگی رسیده است.
و اگر بپذیریم همه این ماجراها را کسی طراحی کرده تا حسابش را با این رهبر صاف کند؛ باید بدانیم که این طراح بزرگ کارش را بلد بوده است. طراحی که خوب مىفهمد، خوب نقشه مىکشد، و در زمانی مناسب کارش را سر صبر انجام مىدهد. و به نظر مىرسد امروز کار او با رهبر تمام شده است.
و امروز رهبر ایران هم تمام شده است.
فقط سخنی باید گفت با میرحسین موسوی:
شرافت و مردانگی حکم مىکند در زمانی که بسیاری بخاطر تو کشته شدند، به اسم تو زندان رفتند، و برای تو تکبیر مىگویند؛ تو به گونه ای دیگر باشی.
امروز تو باید اعتصاب غذا کنی تا یارانت را آزاد کنند. کشته ها را ارج بنهی. نه اینکه در مراسم فرهنگستان هنر، رسوم عشایر را تکریم کنی. انگار که کشور گل و بلبل است.
این توصیه ای بود فقط. خود دانی.
نگذار از چشم ها بیافتی...

گفتگوی زنده

گاه به یادت که مىافتم، حال عجیبی مىشوم. اشک در چشمانم مىنشیند. بدنم داغ مىشود.
گویی همه چیز را فراموش مىکنم. همه وجودم مىشود تو. یادم مىرود از چه چیزهایی ناراحت بودم و از چه ها خوشحال. تو مىشوی همه ناراحتی و خوشحالیم. نه، اصلا خوشحالی و ناراحتی رنگ مىبازد.
دیروز را یادم مىرود. فردا را هم. یادم مىرود که الان، امروز است.
تو که به یادم مىآیی، همه وجودم مىلرزد، ای خدا !
آه...!

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

توصیه پزشکان

گاهی انسان به حال دشمنش ترحم مىکند. واقعا مىماند که چه باید بکند. بارها در درونش هزار نقشه برای او کشیده است؛ و ناگهان درمىیابد او چقدر ترحم برانگیز است.
بارها گفته اند احمدىنژاد بیماری روانی دارد. حتی چندی بعد از انتخابات، حدود صد نفر از پزشکان کشور با امضای نامه ای، خواستار تحت درمان قرار دادن احمدىنژاد شدند.
اما اینک باید چیزی جدید بگویم.
نگاهی به طرفداران احمدىنژاد بیاندازید. تصور نمىکنید اکثر آنها، آسیب دیدگان اجتماعی هستند؟ کسانی که از زندگی لگد خورده اند، و دچار توهمات و بیمارىهای روحی شده اند؟ بالاخره احمدىنژاد چند صد هزار نفر طرفدار دارد. بالاخره این رجانیوز را کسی مىنویسد.
من در ادامه، یادداشتی را که در رجانیوز اخیرا انتشار یافته، خواهم گذاشت. انسان در برابرش چه مىتواند بگوید؟
کاملا مشخص است انسانی بىسواد، هیاتی، دارای آسیب های روانی، بىحوصله، رنجور و گرفتار، آن را نوشته. خیال هم کرده همه برای سطح عظیم اطلاعاتش دارند کف مىزنند! و از اینکه توانسته چنین مقاله ای را بنویسد، خودش را پیروز میدان تشخیص داده است. پیروزی که شاید بتواند شکست های پىدرپی او را در زندگی اجتماعی پنهان کند.
قضاوت ها را و نوع نگاه به دنیا را و شواهدی را که ارائه مىکند؛ نگاه کنید. همه نشان مىدهد این گونه انسانها، چقدر از عرف جامعه و واقعیت های دنیا فاصله گرفته اند. انگار در یک فضای بسته زندگی مىکنند. در دنیایی خودساخته.
همه ی ما شاید چنین افرادی را در اطرافمان دیده باشیم. نوع حزب اللهی اش مىشود کسانی که هر هفته باید بروند هیات. نان خانواده شان را به سختی در مىآورند، اما وقت و پولشان را صرف هیات مىکنند. حتما باید وجودشان را زیر آوازخوانىهایی به نام مداحی، تسکین دهند. کسانی که در خانواده به شدت پرخاشگر هستند. فرزندانشان و زنشان را مىزنند. کسانی که اتفاقا فرزندانی دارند که با خودشان خیلی تفاوت دارند. و چه بسا خلافکارهای محله شان شده باشند. اما پدر این خانواده، مىنشیند پای سخنرانىهای رهبر، و های های گریه مىکند! باور کنید این آدمها هستند.
آنها دوست دارند دنیا را آنگونه ببینند که خیال مىکنند. و برای همین هم تقلب را در انتخابات، اصلا بد نمىدانند. و احمدىنژاد را هم دوست دارند چون عین خودشان، بىخیال و مشتی و هیاتی است. آنها اصلا از سواد داشتن، از تحقیق، از کار، از جدی بودن متنفرند. دوست دارند همه کار دنیا هیاتی-مَشتی حل شود.
یک نگاه به صدا سیما بیندازید. یکی از پاتوقهای این گونه افراد همان جاست. مىبینید تلویزیون را چگونه اداره مىکنند؟ انگار که در حال بیل زدن باشند! اصلا حالیشان نیست در دنیا چیزی به اسم ظرافت هم وجود دارد! یا وقتی قرار است یک تقلب سیاسی انجام دهند؛ آن قدر رسوا انجامش مىدهند، که به اصطلاح ضایع تر از آن نمىشد! و کشور را آتش مىزنند!... اما اصلا حالیشان نیست!
واقعا با این موجودات باید جنگید؟ یا آنگونه که آن پزشکان توصیه کردند، تحت درمانشان باید گرفت؟

آنچه که مسلم است، با انحطاط امپراتوری شیطان بزرگ، سپاه ابلیس شکست سختی را متحمل شده و خود ابلیس ناچار به "غلظت وجود" و نمایاندن خویش به چشم جهانیان خواهد شد، قرائنی همچون بلند شدن بوی الرحمن "دلار" در صحنه اقتصاد جهانی و ابتلای اقتصاد شکم گنده‌ی شیطان به مرض استسقای تزریق اسکناس و همچنین خاطره قابله‌گی کاندولیزا رایس در جنگ 33 روزه اسراییل و حزب الله که افاضه فرمود جهان، اوضاع لبنان (کشتار و بمباران وحشیانه جنوب لبنان توسط اسراییل) را تحمل کند، چراکه اینها فشار زایمان خاورمیانه جدید است!

و چه بد قابله‌ای بود آن کریه المنظرترین وزیرخارجه تاریخ دیپلماسی جهان. می خواستند خاورمیانه را مجدداً موزاییکی کنند، اما اکنون خود را برای پاره پاره کردن " پادشاهی پول‌شان بر جهان" آماده می کنند.

الغرض، دوسه سالی است که سیستم استکباری شیطان بزرگ برای به تعویق انداختن سقوط "آقایی دلار" در حال زیر پا گذاشتن خط قرمزهای ریز و درشت و متعددی است که خود ترسیم کننده‌ی آن بوده است.

امریکایی که 56 سال پیش با ریموت کنترل از آن سوی کره زمین، در کشور ایران کودتا می‌کرد، اکنون برای مقابله با ملت بزرگ ایران دست به هر کار حقیرانه‌ای می زند و حقیقتاً گاهی این پرسش مطرح می‌شود که آیا این همان امریکای متکبر و مغرور اواسط قرن بیستم است؟

برای از پا درآوردن جمهوری اسلامی ایران:

- فیلم‌سازهای ایرانی را شکار و با جایزه های مسموم، استحاله می کند.

-درهای هالیوود افسانه‌ای را بر روی دخترکان آوانگارد این سرزمین می گشاید. کسانی که بی بتگی و "بازیگردی" در هالیوود را به ریشه داری در سینمای ایران ترجیح می دهند.

-ایرانیان را به سری ترین بخش هالیوود یا همان بخش جلوه های ویژه راه می دهد.

-کسی را از ایران با پوشش جایزه نوبل ایزوگام می کند که کعبه اش، آموزه های زنی سرخورده همچون سیمون دوبوآی فمنیست است و عمده ترین سؤالش از مکتب قرآن، چرایی نبود قانون چند شوهری برای نسوان است.

- آبروی جهانی رسانه های معروفش را فدای تصاویر موبایلی از کف خیابان‌های تهران می کند.

-برای تحقیر رییس‌جمهور ایران، ریسک بزرگ کلمبیا را مرتکب می شود، که دست آخر هم احمدی‌نژاد خاک کلمبیا را به توبره می کشد.

-رییس‌جمهورش را به مسلخ سنگین ترین دشنام ملی عراقیان برده و لنگه کفش یک خبرنگار شیعه را جاودانه می کند.

-با داشتن یک ناوگان در خلیج فارس و 400 هزارنیروی تا بن دندان مسلح گرداگرد ایران، دست به دامن وب سایت‌های توویتر و فیس بوک می شود تا شاید از این رهگذر طرفی ببندد و حاضر به اعتراف هم نیست که نیروهایش در منطقه در کلان ترین نگاه، اسیران غیررسمی ایران هستند.

-دل به پیاده نظام وبلاگ نویسش می بندد.

-در باریکه کوچک غزه، مردمی را که کشته و می کشد، گرسنگی و قحطی می دهد، تا شاید بتواند به جهانیان ثابت کند که هنوز هم ابر قدرت است. و چقدر خنده دار است این هیمنه!

- همسر دروغگوترین کاندیدای تاریخ ایران زمین را " کمی کمتر از اوباما" متفکر می خواند و غافل از اینکه با این کار، نه تنها وی را مرتبت نبخشیده، بلکه به عکس، سطح تفکر رییس‌جمهور دموکرات‌ها را تنزل داده است.

-شیطان بزرگ آن‌قدر به دست و پا افتاده است که در فضای سایبر به ترفندهای کودکانه روی آورده است، از فعال کردن مترجم فارسی گوگل برای کسب اخبار سبزگرفته، تا دست بردن در رتبه جستجوی اخبار له و علیه جمهوری اسلامی.

که البته شرکت گوگل نیز برای آبروداری و مخفی سازی این خدمت استکباری اش به نظام امریکا، چندی است که سیاه بازی عکس میمون آسای میشل اوباما را به‌راه انداخته است تا استقلال خود را به‌رخ جهان کشیده و اذهان عمومی را از خدمات پنهانش به لابی صهیونیستهای امریکا منحرف کند.

-ابرقدرت بزرگ قرن بیستم و مدعی مدیریت نظم نوین جهانی، آن‌قدر ذلیل شده است که محتاج تماس های تلفنی مردمی درون ایران و ارسال عکس‌های خیابانی اغتشاش‌گران داخلی شده است.

-پنج سال است که ایران دکترین 190 ساله جیمز مونروی ایالات متحده را در مورد حیات خلوت‌شان (امریکای لاتین) به بازی گرفته است و سیاستمداران امریکا فقط نظاره گرند و سر به دیوار می کوبند.

-به بهانه مذاکرات هسته ای، دنبال پیاده کردن دکترین "گربه پشمالو" است، و از قبل مذاکرات 1+5 خود را به پاچه شلوار دیپلماسی ایران می مالد تا شاید نظر ام القرای اسلام را برای کمک در تعویق مرگ اقتصادی‌اش جلب کند.

دزفولی ها مثلی دارند که می گوید "گدایی و نیزه بازی؟" داستان آن گدایی است که با تهدید نیزه دست به تکدی گری می‌زند.

حقیقتاً امریکای کنونی کجا و امریکای نیم قرن پیش کجا؟

همه‌ی اینها نشانه یک اتفاق بزرگ است که در پیش است و آن جهان بدون سیطره دلار است.

آیا ایالات متحده با واقعیت سقوط امپراتوری‌اش، همان چیزی که فیوچرلوژیست‌های بزرگش همچون تافلر و هانتینگتون و برژینسکی پیش بینی کرده اند، کنار خواهد آمد؟

و یا در سرنوشتی انتحاری به "سیم آخر" خواهد زد؟

فراموش نکنیم که بهترین ثمره تضعیف امپراتوری شیطان بزرگ، غلظت هرچه بیشتر وظهور مستقیم وجود پلید خود ابلیس لعین است.

یا حجه ابن الحسن (عج): این انتظار کی به‌سر می رسد؟

ای منتظر تو همه دنیاست، کجایی؟
ای دیده ام از هجر تو دریاست، کجایی؟
دردا، که همه حال منو و حال دل زار
آشفته‌ی این غیبت کبراست، کجایی؟

حقوق بشر

حدود یک هفته پیش، مجمع عمومی سازمان ملل، ایران را بخاطر نقض حقوق بشر به شدت محکوم کرد. که اینک ما متن آن قطعنامه را در اینجا مىگذاریم. به نظر ما، این قطعنامه بسیار مهمتر از قطعنامه آژانس اتمی بود. و کمتر به آن توجه رسانه ای شد. اهمیت این قطعنامه در این است که بر خلاف قطعنامه های دیگر سازمان ملل که علیه ایران صادر مىشد، این قطعنامه در مجمع عمومی به تصویب رسیده نه در شورای امنیت. و مجمع عمومی از اعمال نفوذ قدرتها کمتر تاثیر مىگیرد. و این نشانه نظر عموم کشورهای دنیاست نسبت به حکومت ایران.
بُعد دوم اهمیت این قطعنامه، برخی شقوق آن است که ما آن را با شبرنگ مشخص مىکنیم.

سازمان ملل متحد A/C.3/64/L.37A
7 آبان ماه ۱۳۸۸
مجمع عمومی زبان اصلی: انگلیسی

جلسه شصت و چهارم
کمیته سوم
دستور جلسه: موضوع ۶۹ (c)

حفاظت و ارتقاء حقوق بشر:
وضعیت حقوق بشر و گزارش های گزارشگران ویژه و نمایندگان از کشورهای آندورا، استرالیا، اتریش، بلژیک، بلغارستان، کانادا، کروسی، قبرس، جمهوری چک، دانمارک، استونی، فنلاند، فرانسه، آلمان، یونان، مجارستان، ایسلند، اسرائیل، ایرلند، ایتالیا، لتونی، لیختنشتاین، لیتوانی، لوگزامبورگ، مالتا، فدراسیون ماکرونشیا، موناکو، هلند، زلاند نو، نروژ، پالائو، لهستان، پرتغال، جمهوری مولدوی، رومانی، اسلواکی، اسلونی، اسپانیا، سوئد، جمهوری مسدونیا یوگسلاوی سابق، بریتانیای کبیر و ایرلند شمالی، و ایالات متحده امریکا، پیش نویس این قطعنامه را تهیه کرده اند:

وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران

مجمع عمومی،
بر اساس منشور سازمان ملل متحد، و همچنین اعلامیه جهانی حقوق بشر، میثاق های بین المللی حقوق بشر و سایر اسناد بین المللی حقوق بشر،
قطعنامه های قبلی خود در باره وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران را یادآوری می کند که آخرین آن، قطعنامه شماره ۹۱/۶۳ مورخ ۲۸ آذرماه ۱۳۸۸ می باشد،
۱٫ از گزارش دبیر کل سازمان ملل که بدنبال قطعنامه ۹۱/۶۳ مجمع عمومی ارائه شده است، و درآن بسیاری از حوزه های نگران کننده مستمر در مورد حفاظت و ارتقاء حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران برجسته شده است، استفاده می کند و با توجه ویژه ای تغییرات منفی را در حوزه حقوق مدنی و سیاسی پس از انتخابات خردادماه ۱۳۸۸ مورد ملاحظه قرار می دهد و برخی از دستآوردهای مثبت را با رعایت شاخص های اقتصادی و اجتماعی به بحث می گذارد.
۲٫ نگرانی عمیق خود را در مورد نقض جدی حقوق بشر که در جمهوری اسلامی ایران در جریان است، ابراز می کند. برخی از حوزه های مورد نقض در ایران از این قرار است:
a) شکنجه و مجازات یا رفتار های خشن، غیر انسانی یا تحقیر آمیز از جمله قطع اعضای بدن و شلاق،
b) اعدام با شدت ادامه دارد و افزایش تعداد اعدام هایی که خارج از حفاظت های شناخته شده بین المللی، از جمله اعدام در ملاء عام و اعدام نوجوانان، اجرا می شوند،
c) سنگسارکردن بعنوان روشی از اعدام، و با جود اینکه رئیس قوه قضائیه بخشنامه منع سنگسار صادر کرد، افرادی همچنان در زندان احکام اعدام به روش سنگسار دریافت می کنند،
d) بازداشت، سرکوب توام با خشونت و محکوم کردن زنانی که خواستار حق تجمع مسالمت آمیز هستند، کارزار تهدید و ارعاب زنان مدافع حقوق بشر، و ادامه تبعیض علیه زنان و دختران، هم در قانون و هم در عمل،
e) تبعیض فزاینده و نقض سایر حقوق بشر افراد اقلیت های مذهبی، قومی، زبانی یا سایر اقلیت های به رسمیت شناخته شده یا نشده، از جمله عرب ها، ترک ها، بلوچ ها، کردها، مسیحی ها، یهودیان، صوفی ها و مسلمانان سنی و حامیان آنها، و بویژه حمله به بهائیان و باورهای آنها در رسانه های دولتی، شواهد رو به گسترش تلاش های دولت در شناسایی بهائیان، کنترل و بازداشت خودسرانه آنها، ممانعت از ورود بهائیان به دانشگاه و جلوگیری از فعالیت های باثبات اقتصادی آنها، و ادامه بازداشت هفت تن از رهبران جامعه بهائیان که در اسفند ماه ۱۳۸۶ و فروردین ۱۳۸۷ دستگیر شدند، این افراد بدون دسترسی بموقع و کافی به وکیل، با اتهامات سنگینی مواجه شده اند.
f) اعمال محدودیت های جدی، نظام مند و ادامه دار در آزادی تجمع و تشکل، و آزادی عقیده و بیان، از جمله محدودیت هایی که برای رسانه ها، کاربران اینترنت و اتحادیه های کارگری اعمال می شوند، و افزایش آزار و اذیت، ایجاد رعب و حشت و محاکمه مخالفان سیاسی و مدافعان حقوق بشر در همه سطوح جامعه، که ازمیان آن ها، به بازداشت و سرکوب خشونت بار رهبران اتحادیه های کارگری، اعضای اتحادیه ها و دانشجویان که بصورت مسالمت آمیز تجمع می کنند، و بستن اجباری کانون مدافعان حقوق بشر و بدنبال آن بازداشت و آزار و اذیت تعدادی از همکاران کانون اشاره می کند.
g) محدودیت ها و موانع شدید برای آزادی مذهب و اعتقاد، از جمله بازداشت خودسرانه، دستگیری تعداد بی شماری از کسانی که خواستار آزادی مذهب و اعتقاد هستند و صدور احکام طولانی مدت زندان برای آنها.
h) ناتوانی پی در پی در رعایت حقوق قانونی آئین دادرسی، و نقض حقوق افراد بازداشت شده، از جمله متهمینی که بدون اتهام در زندان یا در انفرادی ها نگه داشته می شوند، استفاده نظام مند و خودسرانه از بازداشت های طولانی مدت انفرادی، و عدم دسترسی بموقع به وکیل.
۳٫ همچنین نگرانی ویژه خود را نسبت به واکنش دولت جمهوری اسلامی ایران بدنبال انتخابات ۲۲ خرداد ماه ۱۳۸۸ و افزایش همزمان نقض حقوق بشر ابراز می کند، که بخشی از آنها از این قرار هستند:
a) آزار و اذیت و تهدید مخالفان، روزنامه نگاران و سایر نمایندگان رسانه ها، وب لاگ نویس ها، وکلا، روحانیون، مدافعان حقوق بشر، دانشگاهیان، دانشجویان و همه کسانی که خواستار حق تجمع و تشکل مسالمت آمیز و آزادی عقیده و بیان بودند با بازداشت خودسرانه آنها یا ناپدید شدنشان که منجر به زخمی شدن و مرگ تعداد بسیار زیادی شده است.
b) اعمال خشونت و تهدید توسط نیروهای نظامی ای که توسط دولت هدایت می شدند برای پراکنده کردن اجباری شهروندانی که از حق آزادی تجمع و تشکل مسالمت آمیز خود استفاده می کردند، که همچنین منجر به زخمی شدن و کشته شدن تعداد بسیار زیادی شد.
c) مداخله در حق برخورداری از دادرسی عادلانه که از میان آنها می توان به برگزاری دادگاه های گروهی و ممنوعیت دسترسی مناسب متهمین به وکلای قانونی اشاره کرد که منجر به احکام مرگ و حبس های طولانی مدت برای برخی از متهمین شد.
d) اعمال اعتراف اجباری و آزار زندانیان که از میان موارد گزارش شده میتوان به تجاوز جنسی و شکنجه اشاره کرد.
e) شدت گرفتن میزان اعدام ها در ماه های پس از انتخابات.
f) اعمال محدودیت های بیشتر در آزادی بیان از جمله محدودیت شدید برای پوشش تظاهرات توسط رسانه ها و اختلال در ارتباطات و اینترنت، و بستن اجباری دفاتر تعدادی از سازمان هایی که در مورد وضعیت زندانیان بعد از انتخابات تحقیق می کردند.
g) بازداشت خودسرانه و زندانی کردن کارمندان سفارت های خارجی در تهران و به این ترتیب مداخله بیش از حد در کار و عملکرد آن هئیت ها که با پیمان وین در روابط سیاسی و پیمان وین در روابط کنسولگری مغایر است.
۴٫ از دولت جمهوری اسلامی ایران خواسته می شود که به دغدغه های اساسی ای که در گزارش دبیر کل مطرح شده بپردازد، و بالاخص به اقدامات ارائه شده در قطعنامه قبلی مجمع عمومی عمل کند و الزامات حقوق بشر خود را بویژه در موارد ذیل، هم در قانون و هم در عمل، رعایت کند:
a) حذف قطع عضو، شلاق و سایر اشکال شکنجه و مجازات یا رفتارهای خشن، غیر انسانی و تحقیر آمیز از قانون و در عمل،
b) حذف اعدام در ملاء عام و سایر اعدام هایی که خارج از اصول حفاظت شده بین المللی اجرا می شوند،
c) حذف اعدام افرادی که در زمان ارتکاب جرم زیر سن ۱۸ سال هستند طبق الزامات ایران در ماده ۳۷ پیمان حقوق کودک و ماده ۶ میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی،
d) حذف اعمال سنگسار بعنوان روشی از اعدام،
e) حذف همه اشکال تبعیض و نقض حقوق بشر علیه زنان و دختران هم در قانون و هم در عمل،
f) حذف همه اشکال تبعیض و سایر نقض های حقوق بشر افراد اقلیت های مذهبی، قومی، زبانی یا سایر اقلیت های به رسمیت شناخته شده یا نشده، خودداری از کنترل افراد بر اساس مذهب و اعتقاد آنها، و تضمین دسترسی همه اقلیت ها همانند همه مردم ایران به آموزش و اشتغال،
g) اجرای گزارش گزارشگر ویژه در مورد تعصب مذهبی از جمله گزارش سال ۱۹۹۶ این گزارشگر ویژه که در آن راه هایی توصیه شده است که طبق آنها جمهوری اسلامی ایران می تواند جامعه بهایی را به حال خود رها کند، و همچنین در مورد ۷ تن از رهبران جامعه بهایی که از سال ۱۳۸۷ در بازداشت هستند، حقوق آئین دادرسی که در قانون اساسی تضمین شده است از جمله حق دسترسی مناسب به وکیل و حق برخورداری از دادرسی عادلانه رعایت شود.
h) پایان دادن به آزارو اذیت و تهدید مخالفان سیاسی و مدافعان حقوق بشر، دانشجویان، دانشگاهیان، روزنامه نگاران و سایر نمایندگان رسانه ها، وب لاگ نویسان، روحانیون و وکلا با آزاد کردن افرادی که بطور خودسرانه در بازداشت بسر می برند یا افرادی که به خاطر دیدگاه های سیاسی خود بازداشت شده اند از جمله کسانی که پس از انتخابات ریاست جمهوری ۲۲ خرداد ماه ۱۳۸۸ بازداشت شده اند.
i) رعایت حقوق قانونی آئین دادرسی، پایان دادن به مصونیت ناقضین حقوق بشر، و انجام یک تحقیق معتبر، بی طرفانه و مستقل در مورد اظهارات مطرح شده در مورد نقض حقوق بشر پس از انتخابات ریاست جمهوری،
۵٫ علاوه بر همه اینها از دولت جمهوری اسلامی ایران می خواهد که سابقه همکاری نامناسب خود را با مراجع بین المللی حقوق بشر از طرق مختلف جبران کند که از میان آنها می توان به ارائه گزارش از الزامات ایران به هئیت های پیمان اسنادی که ایران عضو آن ست و همکاری کامل با همه مراجع بین المللی حقوق بشر اشاره کرد، همچنین به دولت جمهوری اسلامی ایران پیشنهاد می کند که به پیدا کردن راه های همکاری با سازمان ملل متحد از جمله با اداره کمیسیونر عالی حقوق بشر، در حوزه اصلاح قضایی و حقوق بشر ادامه دهد.
۶٫ از اینکه جمهوری اسلامی ایران علیرغم ارائه دعوتنامه دائمی به همه صاحبان وظایف روند های ویژه که بطور موضوعی فعالیت می کنند، هیچیک از درخواست های مراجع ویژه را برای بازدید از ایران در ۴ سال گذشته اجابت نکرده و به مکاتبات بسیار زیادی که از سوی همه مراجع ویژه انجام شده، پاسخ نداده است، عمیقا ابراز نگرانی می کند و قویا به دولت جمهوری اسلامی ایران توصیه می کند که بطور کامل با مراجع ویژه همکاری کند و بازدید آنها را از این کشور تسهیل کند تا آنها بتوانند تحقیقات معتبر و مستقلی را در مورد همه اظهارات مربوط به نقض حقوق بشر بویژه موارد مربوط به انتخابات ۲۲ خرداد ۱۳۸۸، انجام دهند.
۷٫ از صاحبان وظایف روندهای ویژه ای که بطور موضوعی فعالیت می کنند می خواهد تا به وضعیت حقوق بشر در ایران بطور خاص توجه کنند، بویژه از گزارشگر ویژه اعدام های فراقانونی، شتابزده و خود سرانه، گزارشگر ویژه شکنجه و سایر مجازات یا رفتارهای خشن، غیر انسانی یا تحقیر آمیز، گزارشگر ویژه ارتقاء و حفاظت از حق آزادی بیان و اعتقاد، گزارشگر ویژه مدافعان حقوق بشر، گروه کاری بازداشت های خود سرانه و گروه کاری در مورد ناپدید شدگان اجباری یا غیر داوطلبانه می خواهد که با هدف تحقیق و گزارش در مورد خشونت ها و نقض حقوق بشر که پس از ۲۲ خرداد ماه ۱۳۸۸ افزایش یافته، وضعیت حقوق بشر در ایران را نظارت کنند.
۸٫ از دبیر کل می خواهد که از پیشرفت هایی که در عملی کردن این قطعنامه حاصل می شود به شصت و پنجمین نشست مجمع عمومی گزارش دهد.
۹٫ تصمیم دارد که به بررسی وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران در شصت و پنجمین نشست خود تحت عنوان “ارتقا و حفاظت حقوق بشر” ادامه دهد
.

بــــدون شـــرح!


امروز گشتی زدم در خبرها. و چند مورد طنز ناب پیدا کردم که تا مدتی خودم داشتم مىخندیدم! هر چه خواستم در موردشان چیزی بنویسم، نشد! این قدر این خبرها ناب هستند؛ که فقط مىتوان در موردشان گفت: بــــدون شـــرح!
-- ترقی، از اعضای هیات موتلفه اسلامی: محکومیت ما در آژانس از سوی روسیه و چین، پیامد شعارهای مرگ بر روسیه و مرگ بر چین بود که سبزها سرمىدادند!
(خدا وکیلی خیلی کیف کردم از این خبر!)
-- عزت ضرغامی: آرایش کردن زنها در صداسیما، خلاف شرع و قانون است و ما نباید حتی یک مجری مشکل دار داشته باشیم!
(اینجا که من غش کردم!)
-- امیر ثابتی، مسوول بسیج دانشجویی دانشگاه تهران: مـــرگ بر دروغگوی دیکتاتور متقّلب!
(البته منظور امیرثابتی، احمدىنژاد نبود!.. موسوی را مىگفت!!... آخ دلم!)
-- احمدىنژاد در گفتگوی زنده صداسیما: این کشورهایی که ایران را محکوم کردند، در مقابل ایران مىخواهند بایستند؟ مثل اینکه یک جوب باریکی بخواهد در برابر یک رود عظیمی برعکس حرکت کند!
(خوب است نگفت اینها خار و خاشاک اند؛ جمعشان مىکنیم!!... دارم از خنده مىمیرم!... حالا هر کی بخواهد در برابر ایران بایستد، این مىخواهد با باتوم بزند توی سرش... !!)
-- دولت قلابی: در برابر محکومیت آژانس اتمی، ده مرکز جدید هسته ای خواهیم ساخت!
(! فکر کرده اند ساختن سوله ی اتمی، به سادگی ساختن سوله ی کهریزک است! که سردار رادان هم مىتواند بسازد!)
-- یک کمدین فرانسوی، بعد از دیدار با احمدىنژاد: احمدىنژاد در ایران، خیلی بیشتر از سارکوزی در فرانسه محبوبیت دارد!
(بدبخت سارکوزی! یعنی او را هم مردمش هر شب نفرین مىکنند؟!... سوال: چرا همه احمدىنژاد را دوست دارنــــــد... تکه تکه کنند؟!)
-- قاسم روانبخش، مسوول ستاد کفن پوشان مصباح یزدی چند ماه پیش: از ذلت سعدآباد، تا پیروزی ژنو!
(احتمالا حالا باید تیتر یادداشتش را در وبلاگش این طور تغییر داده باشد: از پیروزی ژنو، تا تیپای وین!)


تصویر روز

تصویر روز
آخرین شعار منوچهر