کوهیم که از داغی دلشوره ما ؛ یک لرزه ی افتاده به دوران هستیم
۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه
سبزها سرخ شويد
البته خوشحالي زايد الوصف اين ولي الهي زياد دوام نخواهد آورد. و ايشان فقط ترس بيش از حد و همچنين سادگي زياده از اندازه خود را به همگان نشان دادند. و البته معلوم الست اين جنگ مسلحانه هيچ گاه متعهد نشده است در يك روز بخصوص آغاز شود. كه هر زمان ديگري هم شروع شود به نابودي فرعون زمان منجر خواهد شد. و پيشتر گفته ايم چنين روزهايي نه زمان تاختن فرعون پير و فرتوت ماست.
روز سي خرداد روز بسيار خوبي است تا افرادي كه خود را آماده كرده اند جنگ مسلحانه را آغاز كنند. و اين رويارويي بخاطر تعداد زياد نفرات مردمي در برابر تعداد اندك سپاهيان خودفروخته نياز به گروه هاي چريكي خيلي پيچيده اي ندارد. بلكه مسلح شن هر نفر به فقط يك كلت جنگي براي اين رويارويي چند روزه كفايت مي كند. و در پايان آن هم دستان لرزان و فرتوت رهبر معظم بالا خواهد رفت. چرا كه فرعون ها و ديكتاتورها تا زماني كه خود را قدرتمند بدانند خواهند تاخت. زمان التماس و زاري آشكار آنها هم خواهد رسيد.
روز سي خرداد آغازگر فصل نويني از تاريخ ايران خواهد بود. كه تحمل اين هم ظلم و فساد و خرافه ديگر امكان ندارد. ديدن اين هم فحشا و فقر... از تحمل كردن هر اعدام شدني سخت تر است. كه اين روزها همه ي ما مرده ايم. و با قيام است كه زنده مي شويم. حتي اگر قصاب همه ما را اعدام كند. اما زماني مي تواند كه پيروز شود. و آن وقت است كه حتي انسانهايي را كه اسلحه به دست نگرفته بودند محارب خواهد خواند و مانند زمستان 88 يارانمان را اعدام خواهد كرد.
پس نشستن ما اعدام را خواهد آورد. و قيام و حماسه ما به زبوني ديكتاتور خونريز خواهد انجاميد.
روز سي خرداد نياز به عقبه اي تبليغاتي دارد كه يك ماه مانده به آن بايد از سوي همه نيروهايي فداكار و جوان آغاز شود. و بنا به شنود دستگاه هاي امنيتي كشور و مطالعه ي فريب پروژه ي 16 آذر و همچنين اسنادي كه از همكاري برخي ها (مانند عليرضا نوري زاده) در دست است بايد از شعارهاي انحرافي پرهيز شود. و فقط به شعارهايي از نوع زير پرداخته شده در و ديوار شهر از آنها پر شود. تذكر مي دهيم كه به هيچ عنوان حمله اي به اسلام عزيز صورت نگيرد. بلكه با دشمن كثيفي كه دين را زير پاي خود له كرده است به اين قصاب كثيف حمله شود.
- زنده و جاويد باد ياد ندا و سهراب
- از خون جوانان وطن لاله دميده
- خرداد ماه خون ديكتاتورها سرنگون
-حسيني ها بپاخيزيد
- انجمن قصاب ها: لبيك يا خامنه اي!
- هيات رزمندگان فساد: مرگ بر موسوي!
- سيد علي قصاب مرگت باد
- درود بر خامنه اي قصاب!
- جانم فداي رهبر فحشا
و يادمان باشد آنها كه از مرگ نمي ترسند مي توانند انسانها را نجات دهند. يادمان باشد ميليون ها انسان ايراني در فساد و مواد مخدر و فحشا هر روز آروزي مرگ مي كنند.
پس زنده باد چنان در خون غلطيدني كه به آزادي انسان بيانجامد.
۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه
اين سه گانه معروف
چند هفته پيش، اين زاكاني كه مدير جهاننيوز است و قبلا رييس بسيج دانشجويي كشور بود، يك مناظره تلويزيوني انجام داد با دكتر اطاعت.
من فقط يك مطلب در اين ميان به ذهنم رسيد!
لحن زاكاني را كه خوب دقت كرديد؟ كانهُ در حال بازجويي بود!... بلوف مىزد. سوالهاي شخصي مىپرسيد. ملامت مىكرد. و جالب اين بود كه چند بار هنگام مخاطب قرار دادن دكتر جواد اطاعت، او را آقاي جواد امام خواند! گويي بازجوي جواد امام كه الان ماههاست در اوين است، همين زاكاني بوده باشد.
از همين برخورد اين موجود با مخاطب خودش آنهم در يك برنامه تلويزيوني با پخش زنده، آيا نمىتوان فهميد در بازداشتگاهها چه خبر است؟ تحقير و توهينها چطور است؟ كساني كه اين طور با تكبر و تفرعن با مخاطب خودشان حرف مىزنند، خودشان را حق مطلق و مقابلشان را باطل محض مىانگارند، كساني كه اتفاقا بهره هوشي خيلي پاييني هم نصيب بردهاند و اين كمبودشان را هم مىخواهند با خشونت و توهين جبران كنند، كاملا مسلم است كارشان در دخمههاي زندانها به كجاها كشيده است.
اين زاكاني، كه مثلا يكي از ملايمترين نيروهاي ولايت است و بقيه را بخاطر افراط و بىتدبيريشان ملامت مىكند؛ چند بار جنبش سبز را بخاطر نسبت دادن "دروغ، تقلب، جنايت" به جمهوري اسلامي، محكوم كرد.
نكته جالب:
دروغگو بودن شما كه نيازي به اثبات ندارد و خودتان هم آن را كتمان نمىكنيد. فقط مىگوييد: ما دروغ مىگوييم، اما شما نگوييد كه دروغ گفتهايم! اما اينكه تقلب و جنايت را كنار اين گزينه "دروغ" مىآوريد، آيا اثبات اين مطلب نيست كه دو گزينه بعدي هم كاملا اثبات شده تلقي شود؛ و فقط توقع داريد ما از آن حرفي نزينم؟!
يعني تقلب و جنايت را هم قبول داريد، اما مىگوييد به همان علتي كه مجازيد دروغ بگوييد، مجاز هم بودهايد تقلب كنيد و مجاز بودهايد جنايت كنيد؛ اما كسي نبايد از آنها حرفي بزند!
خوب، ديگر همه مىدانند كه اين استراتژي مقام معظم است كه ميگويد هر كار بدي كه مىخواهيد انجام دهيد و با آن پايههاي تخت ولايت من را حفظ كنيد، اما مواظب باشيد كسي از آن حرف نزند و "سياهنمايي" نكند!
كاملا قابل درك است شما بنا به اجازهي ويژهاي كه از مقام ولايت گرفتهايد، هم دروغ مىگوييد هم تقلب كرديد هم جنايت كردهايد. اما توقع داريد بنا به فرمايشات مقام معظم، ما از آنها حرف نزنيم. و وقتي مىبينيد كه با آب و تاب فراوان از همه اينها حرف مىزنيم، به شدت عصباني مىشويد و خودتان را نمىتوانيد كنترل كنيد و توي تلويزيون مىآييد پايين و بالاي خودتان را خراب مىكنيد!
آخر عزيز دل برادر! ما اصلا مقام معظم شما را قبول نداريم. چطور انتظار داريد خرده فرمايشات كثيفش را قبول كنيم؟
واقعا چه آخرتي داريد شما نيروهاي ولايت، كه اين طور پشت كسي راه افتادهايد كه چنين رسمي و آشكار، اجازه دروغ و تقلب و جنايت مىدهد!
اقلا برويد ازش بپرسيد اگر دروغ و تقلب و جنايت كار خوبي است كه ما مىكنيم، به چه علتي نبايد ازش حرف بزنيم؟
و بعد هم بپرسيد با كساني كه شما را قبول ندارند و با خود آنها سهگانه "دروغ، تقلب، جنايت" را مرتكب شدهايم و آنها حرف گوش نمىكنند كه ازش حرفي نزنند؛ بايد چكار كنيم؟!
تا رهبرتان يك چيزي بالاتر از جنايت اختراع كند و تحت اختيارتان بگذارد تا با آن سخنگويان از جنايت را آدم كنيد!
فقط يادتان باشد از آن يكي هم نبايد حرفي بزنيد!
و نبايد هم بگذاريد كسي ازش حرفي بزند!
كارتان دارد روز به روز سختتر مىشود!
آخر اين هم مقام معظم شد براي خودتان انتخاب كرديد؟
به قول مقام معظم رهبري، آدم برخي اوقات به ... خوردن مىافتد!!
۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه
دوستداران بخشش
جالب بود! واقعا جالب بود. وقتي مقام معظم، حوادث پيشآمده را كاريكاتوري از حوادث انقلاب 57 ناميدند.
شايد ايشان خيال مىكردند دارند مخالفانشان را با اين تشبيه، مسخره مىكنند. كوچكشان مىشمارند. و اينگونه قدرت بلامنازع خودشان را به رخ همگان مىكشند. و شايد به هيچ روي خيال نمىكردند اين قدر زود همه چيز جدي شود.
همان طور كه شما داريد اين صفحه و اين مونيتور و اين نوشتار را مىبينيد؛ من هم چيزهايي را مىبينم. و فقط چيزهايي را كه مىبينم، مىگويم. همهي آن چيزهايي را كه واقعا مىبينم. واقعا هست. و شايد بقيه چشمها نبينند.
روزهايي بود كه من نگران بودم. مخصوصا من، كه در سي خرداد در خيابان بودم. و با چشم ديدم چيزهايي را كه هرگز باورشان نمىكردم. چيزهايي كه شايد به قدرت خدا بود كه توانستم تحملشان كنم. همين من كه كتك خوردن يك بىپناه را در يك روز عادي نمىتوانم تحمل كنم و با همه توان به كمكش مىشتابم. اما در آن روز سنگين خردادي، كتك خوردن و بيهوش شدن دهها دختر جوان را با چشم ديدم. لاتبازيهاي بسيجىها را با چشم ديدم. پليس وحشي را براي اولين بار با چشم ديدم. تيراندازي مستقيم با كلت به سمت مردم عادي و بدون سلاح و بيگناه را با چشم ديدم. و در لحظاتي از آن روز، فرار بسيجىها را ديدم. آتش زدن موتورهايشان را و ماشينهايشان را با چشم ديدم. ترس و لرزشان را ديدم. و براي لحظاتي تصور كردم همه چيز اين نظام از دست رفت. و شايد كمي هم نگران شدم.
و حق داشتم. چرا حكومتي كه همه چيزش را و همه قدرتش را به عرصه آورده بود، و اين طور داشت ذلت مىكشيد.
من آن روزها نگران شدم. كمي شروع كردم اطرافيان و همفكرانم را نصيحت كردن. توصيه به آرامش كردم. اما با گذشت روزهاي بعد، و اوج جنايتها و همزمان دروغگويي حكومتيان را ديدم، وقتي بند بند وجودم دريافت اين نظام، باطل است؛ و ديگر الان نگران هيچ چيز نيستم. با همه وجودم خوشحالم. و حتم دارم نظامي كه بجاي اين نظام خواهد آمد، حتما بهتر از اين خواهد بود. به خدا اميد دارم. به فهم مردمم اميد دارم. و به خودم و تواناييهاي شخصي خودم و تاثيري كه خواهم گذاشت، اميد دارم.
من امروز به كل از اين نظام بريدهام. و براي همه لحظاتي كه شايد ناخودآگاه و از سر نگراني و دلسوزي، خواسته بودم اين نظام بماند، اصلاح شود اما بماند، كليتش بماند، اصلش بماند؛ براي همه آن لحظات از خداي واحد بزرگ استغفار كردهام.
من، امروز هر چه را نگاه مىكنم، هر چه مىبينم، هر چه تحليل مىكنم؛ فقط و فقط به يك نتيجه مىرسم: روزهاي پاياني اين نظام، همين روزهاست.
شايد كساني به قدرت و نخوت و لجبازي خارقالعاده مقام معظم تكيه كنند. شايد آنها با اين ديد ظاهري خودشان، تحليل كنند كه اين آدم رفتني نيست. اما اينها انگار يادشان رفته همين كشور، و درست در همين سي سال گذشته، رفتن يك موجود پرنخوت ديگر را هم شاهد بوده است.
او هم فرمانده كل قوا بود. او هم مركز كشور بود. او هم صاحب شعار "خدا شاه ميهن" بود. او هم براي خودش مقام آسماني و انحصاري قائل بود. او هم همه چيز را به شخص خودش وابسته كرده بود. او هم مخالفانش را تخريب رواني مىكرد. او هم خودش را نجات يافته و نظر كرده حضرت ابالفضل مىدانست. او هم بر روي جهالت عوام سوار مىشد. او هم انجمن حجتيه را پر و بال مىداد. او هم با بهاييها مبارزه مىكرد. او هم به ظاهر با اسرائيل دشمن بود. او هم از ايران بزرگ و تمدن بزرگ افسانهسرايي مىكرد. او هم انرژي هستهاي راه انداخته بود. او هم برنامه توسعه پنج ساله داشت. او هم حزب واحد سراسري داشت. او هم راديو تلويزيون مداح و منحصر به شخص داشت. او هم...
خوب كه نگاه كنيد، او هم همه شاخصههاي ماندن را داشت. اما آيا همه با همه وجودمان رفتنش را نظاره نكرديم؟ و آن روزهاي هيجاني و پرشور و شادي سال 57 را نديديم و نشنيديم؟
براي اذهان سطحي، چنان كساني در اوج قدرت و ماندگارياند. و براي كساني كه عميق نگاه مىكنند، اينها همه نشانه هاي زوال است.
يادمان باشد كسي كه خيلي مىترسد، خيلي وحشي مىشود. كسي كه خيلي ضعيف است، بلندتر عربده مىكشد. و انساني كه بر همه چيز مسلط باشد، نيازي به وحشيگري ندارد.
هفت ماه است كه مقام معظم در حال وحشيگري دائمي هستند. و اين براي اولين بار است كه طرف مقابل ايشان، توده مردم هستند. يعني نه انسانهاي سياسي نه يك قوم بخصوص نه يك منطقه خاص... بلكه آحاد مردم در مقابلشان هستند. و حضرت ايشان هم با شدت و اصرار فراوان در حال تحقير و سركوب همين مردمند. و همه اينها يعني پيمودن مسير زوال.
زياد شنيدهايم كه طرفداران نظام با مقايسه اين روزها با روزهاي ديگر، و مقايسه مخالفان امروز با مخالفان در زمانهاي ديگر، مرتب رجز مىخوانند كه: اين نظام مخالفان جديتري هم داشته، اين نظام با بحرانهاي بزرگتري هم روبرو بوده... و بعد هم بلافاصله نتيجه مىگيرند كه بر اثر نظر آقا امام زمان به اين نظام مقدس، همه آن بحرانها از بين رفته و اين بحران كوچك فعلي هم از بين خواهد رفت! (باز هم به ياد بياوريد ماجراي نظر كردن آقا ابوالفضل به شاه پهلوي را!!)
اما اين طرفداران نظام فراموش كردهاند كه هيچ كدام از بحرانهاي سابقي كه مثال مىآورند، به بزرگي بحران فعلي نبوده است. نه قائله سازمان مجاهدين خلق در سال شصت، نه بنىصدر، نه حتي ماجراهاي دو سال اول دولت خاتمي.
آنها خودشان را به خوابي خرگوشي مىزنند تا بحران عظيم پيش چشمشان را اصلا نبينند.
واقعيت اين است بحراني كه هفت ماه است كشور را فراگرفته، تنها با انقلاب 57 قابل مقايسه است. گستردگي و عمق شرايط حاضر، و همزمان بد عمل كردن حكومت، تنها و تنها با همزادش در سي سال پيش قابل انطباق است. در هيچ زمان ديگري اين طور "مردم" پاي كار نبوده اند. هيچ وقتي اين طور علني و احمقانه مردم كشته نمىشدند.
همين چند هفته پيش بود كه در ظهر عاشورا، نيروهاي سپاه حدود ده نفر انسان تظاهراتكننده را كشتند. اين مردم بودند كه كشته شدند. در وسط خيابان اين عمل انجام گرفت. همه فهميدند. نيروهاي سپاه را شناختند. تحت فرمان بودن اين نيروها را براي شخص مقام معظم، همه مىدانند. و از آن بدتر فريب و نيرنگ و پررويي بعد از آن را و اين پنهان كردن اين جنايت را در زير شعار خودساخته، مضحك، بدلي و جعلي "اهانت به عزاي حسين" را همه فهميدند. اصلا نيازي نبود كسي بيايد به اين فريب مسخره پاسخ بدهد. تكتك انسانها اين همه را با همه وجودشان فهميدند. روزهاي آينده اين را به آنها نشان خواهد داد.
شاه هم دوست داشت ريشه همه مسائل را در خارج از كشور ببيند. دوستان طرفدار نظام خيلي دوست دارند ما را به خارج وابسته بدانند. اين طور، آنها عذاب وجدان نخواهند گرفت وقتي آنگونه وحشيگري مىكنند و مىزنند و بازداشت مىكنند و تجاوز مىكنند و مىكُشند. لابد پيش خودشان خواهند گفت اين خودفروختههاي وابسته به خارج را له كرديم. اما اينها نمىدانند كه شاه هم دقيقا همين حرفها را مىزد.
عبارت "عامل بيگانه" كه مثل نقل و نبات از دهان رهبرتان فرو مىريزد؛ عين عبارت شاه بود كه به انقلابيون نسبت مىداد. شاه هم خودش را مظهر استقلال كشور و "ايران" مىدانست. و همه مخالفانش را كه بدون هيچ علتي مخالف او شده بودند، چنان تحليل مىكرد كه آنها فقط از سر وابستگي به بيگانگان است كه در برابر وجود همايونىاش ايستادهاند. و البته متعاقب آن، ساواك و ساير نيروهاي سركوب هم در بازداشتگاهها سر مخالفان را به طاق مىكوبيدند كه: شما عاملان بيگانه را آدم خواهيم كرد...!
اما نتوانستند آدم كنند! و مردم دُمِ شاه را گرفتند و از كشور بيرون انداختند. و اين روزها هم دقيقا شبيه همان روزهاي سركوب شاهانه است.
كاريكاتور نيست. فتوكپي است. فتوكپياش هم خيلي پيشرفته است، برابر اصل بيرون مىدهد!
همان وحشىگريهاي ساواك را اين روزها سپاه دارد مىكند. و همان قدر كه ساواك به شاه وفادار بود، اين ها هم هستند. و مردم را بايد آدم كنند تا در برابر سيد و سالارشان كسي قد علم نكند!
قلم، گاه خسته مىشود از اينكه بخواهد اين هم شباهت نظام امروز را با نظام سي سال پيش، بشمارد.
و اين روزها تك تك حملههاي اين نظام و بعد تك تك عقبنشينيهاي متعاقبش، نشان از سراشيبي سقوطي مىدهد كه بىمحابا دارد رخ مىدهد.
من حتم دارم اين نظام در حال فروريزي است. و تنها آرزويي كه دارم اين است:
اي همه كساني كه پيروز خواهيد شد و پيروزي شما حتمي است، مبادا در هنگامه پيروزي به راه افراط دربغلطيد. يادتان باشد هر حركت افراطي و هر عمل ناحقي، شما را به همان عارضهاي دچار خواهد كرد كه اين نظام به آن مبتلا بود تا به اين روز افتاد.
يادتان باشد در مجازات مجرمين، افراط نكنيد. اگر چه بايد گفت در بخشش هم افراط نداشته باشيد.
بياييد و بلافاصله بعد از نابودي و تخريب اين نظام، به فكر ساختن باشيد. يادتان باشد چيزي را بسازيد كه بر مبناي اصول انساني باشد. تا بماند.
يادتان باشد در اولين روزهاي بناي نظام جايگزين، مواظب نفوذيهايي باشيد كه به داخل شما وارد مىشوند و آرام آرام همه چيز را مال خودشان مىكنند. در اين باره هيچ اهمال نكنيد.
آزادي را پاس بداريد. همزمان ارزشهاي انساني را. همزمان عدالت را. همزمان مبارزه با فساد را.
ديگر شما مسوول كارهايي هستيد كه خودتان خواهيد كرد. دست بشوييد از نقد ديگران كردن و به ديگران بد گفتن. چشمها به شما خواهد بود كه چه خواهيد كرد. براي آن روزها آماده شويد. از همين الان برنامه داشته باشيد. بلافاصله بعد از رفتن ديكتاتور خونريز و قصاب، بايد كشور را اداره كنيد.
اين قصاب رفتني است. شما بگونه اي حركت كنيد، كه ماندني باشيد.
هر كه به انسان ارج گذاشت، ماندني خواهد بود.
اين را از اينجا بدانيد كه اين امروزىها، از آنجا رفتني شدند كه به هر چه كه رسيدند، اين انسان بود كه به پايش قرباني كردند.
من در پايان اين نوشتار، يك توصيه مىكنم كه اميد دارم مقبول افتد:
غير از حلقه تنگ و كوچك اطراف ديكتاتور، كه به حق بايد همگي كشته شوند، ديگران را تا آنجا كه مىتوانيد ببخشيد. همه را به زندگي دعوت كنيد. همه را به آغوش ملت بازگردانيد. يادتان باشد اگر اين همه، دوستدار ديكتاتور بودند، ديكتاتور هم آنان را دوست مىداشت و اين طور طرفداران و نزديكانش دم به دم، كم و كمتر نمىشد. و كار به يك محفل تنگ خانوادگي دور ديكتاتور مختصّ نمىشد. يادتان باشد كساني كه از ديكتاتور متنفرند، خيلي خليي زيادند. همه آنها را دوباره به زندگي بازگردانيد و تا جايي كه ممكن است ببخشيدشان.
سلام و صلح خداي بر همه انسانهاي دوستدار بخشش، و عاشق زيبايي.
۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه
همه ما به این ماورا نیازمندیم
جنبش سبز، علیرغم اینکه یک جنبش واحد است؛ اما طیف های مختلفی دارد. و در این میان، دو بخش مذهبی و غیرمذهبی آن، بارز است.
به نظرم گرچه حرف هیچکدام از طیفهای مذکور، حکومت مذهبی یا همین جمهوری اسلامی نیست و همه گرد "جمهوری ایرانی" جمع شده اند؛ اما حرف من این است خوب که دقت کنیم مىبینیم با اینکه تعداد طیف غیرمذهبی جنبش بیشتر است، اما آنها به شدت به طیف مذهبی جنبش اتکا دارند.
علت هم واضح است. طیف مذهبی است که شجاعت دارد. برنامه دارد. شور دارد. و همیشه طیف غیرمذهبی را باید راهی میدان کند.
اگر نبود شعار الله اکبر که در شبهای اول بعد انتخابات بسوی آسمانها گسیل مىشد، باور کنید که هیچ اعتراضی بعد از آن شکل نمىگرفت. این شعار، نیروها را زیاد کرد. مردم را جمع کرد. دلها را قرص کرد. فهماند که جنبش، اختصاص به چند تا جوان سوسول نیست. بلکه توده مردم هم با جنبش هستند. و این موجب شد همان جوان سوسول هم نیرو بگیرد و بجای آنکه باز هم به خانه بخزد و غصه بخورد، به خیابان ها بیاید و هفت ماه حکومت خودکامگان را بیچاره کند.
و اگر روزی جز عاشورا برای تجمع انتخاب شده بود، باور کنید چنین حماسه ای شکل نمىگرفت. چنانچه در سی خرداد مردم به هیچ نحو این گونه مقاومت نکرده بودند. اما وقتی بخاطر عاشورا قرار بود حرکتی رخ دهد، و شعار ِ به شدت تاثیرگذار "این ماه ماه خونه، یزید سرنگونه" همه جا را پر کرده بود؛ چنین مقاومتی هم آفریده شد.
ما هرگز حکومت مذهبی نمیخواهیم. اما باور داریم که تک تک ما به نیرویی ماورایی نیازمندیم.
همان نیرویی که نام زیبایی دارد: خــــدا ...!
۱۳۸۸ دی ۱۵, سهشنبه
حال که قرار است اعدام شویم؛ چرا مسلح نشویم؟
مرحله ای که این روزها ایران در آن قرار دارد، شبیه است به اوضاع سیاسی حوالی کودتای سال 32. روزهایی که جامعه در تب و تاب مبارزات سیاسی به سر مىبرُد. اما همه کسانی را که مبارزه مىکردند؛ مبارزه شان را مىتوان در حال و هوای ژورنالیستی تعبیر کرد. آنها خیلی داغ و بودند. شور زیادی داشتند. اما محدوده خطر کردنشان خیلی زود تمام مىشد. و چون یک شعبان بىمخ و دار و دسته اش وارد کار شدند، توانستند همه چیز را جمع کنند. و جالب اینکه آن روزها کسانی را هم که اندک مقاومتی کرده بودند، به زندان برده بودند و به همان شیوه شعبان بىمخی، تحت شکنجه قرار داده بودند. شیوه ای که به "استعمال باتوم" معروف شد. (نگاه کنید به کهریزک!)
حال نگاه کنید به حال و هوای این روزها. که البته فرق چندانی با 18تیر سال 78 ندارد. گویی جامعه در این ده سال، هیچ رشدی نداشته است. و حکومت دارد با همان شیوه های ده سال پیش خود، باز هم با اوضاع برخورد مىکند. و موفق هم خواهد شد؛ اگر جنبش مردم، در همین حال و هوای ژورنالیستی متوقف بماند.
وقتی کسانی، بیشتر هیجانی مبارزه مىکنند و اندیشه و آرمان و ایمانی پشت مبارزه شان قرار ندارد؛ مىشود که یک بار برای مصدق تهران را فتح کنند. و مىشود یک لات خیابانی با نوچه هایش، با شیوه های قرون وسطایی و استفاده از چماق و باتوم و نعره و آزار جنسی، همه ی کرور کرور مبارز را به خانه هایشان فراری دهد.
و جالب اینکه بسیجىهای امروز هم از اینکه توانسته اند با میلیون ها معترض برخورد کنند و آنها را از 25خرداد تا 13آبان به شدت تقلیل دهند؛ احساس پیروزی مىکنند! و اصلا هم به این فکر نمىکنند که با چه شیوه هایی به این موفقیت دست یافته اند!! و این طور راحت، به پیشوای موفقترشان -شعبان بىمخ- اقتدا مىکنند!!
قدم بعدی مبارزه یک حکومت با مردمش، همانی است که در سالهای دهه چهل و پنجاه شمسی رخ داد. ظهور سازمان های متعدد چریکی و مسلح مخفی. و مسلم است دیگر در این شرایط کاری از شعبان بىمخ و دار و دسته قمه بازش بر نمىآید. چرا که خیلی راحت توسط یک تیم از یکی از سازمان های مسلح، ترور مىشد. که وقتی شیوه های پیشرفته ی به کار گیری سلاح و امنیت و اطلاعات به میدان بیاید، کاری از لات های قداره بند -یا نسخه امروزىشان بسیجىها- برنمىآید. پس لازم بود یک دستگاه سنگین امنیتی شبیه ساواک درست شود. و چنانچه شاهد بودیم آن سالها به عرصه رویارویی شدید ساواک و سازمانهای چریکی مخفی تبدیل شده بود. و همین طور دوران طلایی این سازمانها هم به حساب مىآمد. که با هر آسیبی که مىدیدند، روحیه قهرمان پروری در آن ها اوج مىگرفت و آسیبهایشان را به حقانیت خودشان تعبیر مىکردند. و هر کشته و یا حتی اعدامی سازمانشان برایشان بتی میشد تا سالها به آن بنازند.
و ایا امروز باید ما از مرحله اول به مرحله دوم برویم؟ آیا جواب این بسیجىهای باتوم به دست را باید با شیوه های پیشرفته مبارزاتی آماده کنیم؟ واضح است که این بسیجىهای از هیات آمده، با گیوه های ورنکشیده و در حال زمزمه مداحی، با موتورهای در پیت شان، مرد چنان مبارزه ای نیستند. و خیلی زود عرصه را خالی خواهند کرد. اما واضح است که سازمانهای امنیتی سنگینی درست خواهند شد تا توان مقابله شدید با چنان سازمان های مسلح و مخفی را داشته باشند.
مسلم است که کسی پیروز آن میدان خواهد بود که تعداد بیشتری داشته باشد و به حقانیت خودش ایمان داشته باشد. که این دو واضح است در این ششماهه برای کدام طرف پدید آمده است. و عامل سوم برای پیروزی هم به جدى بودن در مبارزه بستگی دارد. که این هم به روزهای پیش رو برمىگردد و اینکه کدام طرف ماجرا جدىترند. آیا کسانی که برای بقای یک حکومت ظلم مىجنگند و دلایل خودشان را هم برای جنگیدن دارند. و یا مردمی که برای آرمان های آزادىخواهانشان به میدان مىآیند.
همچنین وقتی به روزهایی نظیر الان مىرسیم که حکومت مردم معترض را نه فقط زندانی میکند، بلکه بخاطر مثلا آتش زدن موتور سیکلت پلیس، حکم اعدام صادر مىکند؛ روزهایی طلایی است برای جذب مردم به سازمان های مسلح. که اگر قرار است روزگاری اعدام شوند، بگذار اقلا بخاطر جرمی اعدام شوند که بیارزد! بگذار حسابشان را با اسلحه تسویه کرده باشند و بعد کشته شوند. نه فقط بخاطر یک تجمع یا جواب دادن به پلیس های وحشی و آتش زدن موتور آنها.
اما ما به چه توصیه مىکنیم؟
آیا باید باز هم در مرحله اول مبارزه بمانیم و باز از دار و دسته لات ولوت ها چماق بخوریم و باز آنها احساس پیروزی کنند و باز ما بر مبارزه مسالمت آمیر تاکید کنیم؟ باز با کارهای لوسی مانند پیامک زدن به برنامه نود بخواهیم ادامه دهیم؟ و باز آنها به حکومت ستمکار و فاسدشان ادامه دهند و این ادامه را همچنان عنایات ویژه آقا امام زمان بنامند؟
یا وارد عرصه سنگین مبارزه مسلحانه شویم که با توجه به تعداد بىشمار جوانان و همچنین وضع اقتصادی بسیار بد این روزها مخصوصا برای جوانان، به نظر مىرسد خیلی زود با رونق چنین سازمان های روبرو خواهیم شد. و حکومت خیلی زودتر از آنکه تصورش را بکنیم از هم خواهد پاشید. و به جای رجزهایی نظیر چیزهایی که این روزها مىشنویم، دائما در تلویزیون شان خواهند گفت: چرا دارید کشور را با تجزیه مواجه مىکنید؟ مگر نمیدانید اگر جمهوری اسلامی برود، همه چیز از کف خواهد رفت؟ و التماس هایی از این دست.
اما ما هیچ کدام از این دو مرحله مذکور را پیشنهاد نمىکنیم. بلکه راه حل مابینی را ارائه میدهیم.
یعنی ادامه تجمعات پرشمار و سیاسی؛ اما بدون محروم کردن خودمان از اسلحه.
لازم نیست سازمان های مخوفی برای مبارزه ایجاد کنیم. بلکه وقتی تعداد معترضین زیاد است، همین تعداد زیاد میتواند پوششی باشد برای استفاده از اسلحه. و اگر یادتان باشد در خطبه های 29خرداد صریحا گفته شد: حالا اگر در این تجمعات یک اقدام تروریستی صورت بگیرد کی پاسخ خواهد داد؟
دقیقا همین کار باید انجام گیرد. کاری که حکومت به هیچ عنوان توان رویارویی با آن را ندارد.
اگر نگاهی به نیروهای بسیج و سپاه (معروف به لباس شخصی) بکنید، آنها چند دلیل عمده دارند برای این مقاومت شان.
اول اینکه دارند برای یک حکومت مسلط مبارزه میکنند. پس پشت شان را گرم مىدانند و تصور میکنند در هر صورت ممکن پیروز ماجرا هستند. و البته گروهی شان هم اعتقادات مذهبىشان را هم با این روحیه مىآمیزند. و خودشان را دارای حقانیتی تصور میکنند که حتما پیروز خواهند شد. پس با تمام وجود مبارزه مىکنند. وقتی کسانی باورشان شد که آقای خامنه اى، مرد خدا و ولی خداست، پیش خودشان برای هر کاری، مجوز صادر مىکنند. و این است که مىبینید خشونت های افراطی از خودشان نشان مىدهند. چرا که خیال مىکنند برای ولی خدا که با چشم هم دارند حضورش را حس مىکنند؛ هر کار که بکنند کاری مشروع است.
دلیل دوم این است که تا کنون آنها سختی میدان را حس نکرده اند. همیشه هر وقت به میدان آمده اند، پیروز شده اند. ولی آن هنگام که کار سخت شود، و گره بخورد، و امکان از دست رفتن همه چیز -مخصوصا اصل نظام شان- برود، خیلی زود با ریزش این نیروها روبرو خواهیم شد.
دلیل سوم هم این است که آن ها مسلح هستند. از هر ده مامور لباس شخصی، یک نفرشان مسلح به کلت است. و واضح است حضور با کلت در برابر مردمی غیرمسلح، چقدر به آنها اعتماد به نفس کاذب مىدهد.
جواب هر سه این عوامل ِ وجود و حضور نیروهای حکومت را به راحتی مىتوان داد: "استفاده معترضین از کلت!"
در چنین حالتی لباس شخصىها خیلی سریع با ریزش روبرو خواهند شد. مقاومت صددرصدی نخواهند کرد زمانی که جانشان در خطر باشد. به چماقشان تکیه نخواهند کرد زمانی که گلوله در میان باشد. به کلت شان تکیه نخواهند کرد آن موقع که طرف مقابل هم آن را داشته باشد.
پس این نیرویی که حکومت مقدس جمهوری اسلامی با اتکا به آن دارد خودش را حفظ مىکند، یعنی "لباس شخصىها" خیلی زود از رده خارج خواهند شد. یعنی جمهوری اسلامی بیست سال است به لباس شخصىها تکیه دارد، اما عنوان مىدارد که به امام زمان تکیه دارد و برای حمایت های امام زمان است که از همه موانع به سلامت گذر کرده است!!
با همین تاکتیک ساده و بدون هزینه های بسیار، مىتوان پیروز این میدان شد. بدون ورود به مرحله سازمان های مخفی و دست و پنجه نرم کردن با یک دستگاه امنیتی سنگین شبیه ساواک. و بدون ماندن در مرحله فعلی که حکومت دارد دانه دانه مخالفینش را اعدام مىکند.
اعدامی که باید آخرین مجازات باشد، و اینک او دارد در اول ماجرا ازش استفاده مىکند. پس ما چرا به آخر ماجرای مبارزه نرویم؟!
و واضح است که پس از وقوع این هماوردی که برشمردیم و از میدان خارج کردن شعبان بىمخ های بسیجی و هیات رزمندگانی؛ تنها راهی که برای حکومت باقی مىماند، به عرصه آوردن ارتش است. یعنی آوردن سپاه با همه تجهیزات کامل نظامی شبیه تانک و هلىکوپتر برای قتل عام مردم.
و واضح که رسیدن یک حکومت به این مرحله، یعنی 17شهریوری که گربه سیاه شاه شد؛ چه معنایی مىدهد.
بله، چنین مرحله ای یعنی روزهای پایانی این حکومت.
پس بسم الله.
۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه
موضع ما در برابر بیانیه هفدهم موسوی
در اولین ساعات انتشار بیانیه 17 موسوی، آن را خواندم. من هم مانند بقیه افرادی که این بیانیه را نگریستند؛ از لحن و ادبیات متفاوت آن شگفت زده و ناراحت شدم. آن هم درست در این زمان، که جامعه در ملتهب ترین روزهای خود به سر مىبرد. و نیروهای هیات رزمندگان ولایت آن قدر جامعه را تحریک کرده اند که به راستی مسیر انقلاب در برابر این حکومت ظلم و فساد، هیچ گاه مثل امروز هموار نبوده است.
نظرات دیگر دوستان را هم که دیدم، تقریبا همه همین طور بودند. لکن برخی به این بیانیه تاخته بودند، و برخی خواسته بودند آن را به خود بقبولانند. و برخی هم با جعل اخبار خیالی خواسته بودند شرایط را برای موسوی آنقدر غیرعادی نشان بدهند که او مجبور شده است به دادن این بیانیه.
بنابراین من با یک جمع بندی، نکاتی را درباره این بیانیه مطرح مىکنم:
- در قدم اول اینکه بدانیم موسوی، فقط یکی از ماست. در جنبش سبز، سرور و مالک و آقا بالاسر وجود ندارد. این سلسله مراتب، متعلق است به حکومت های دیکتاتوری. خواه این حکومت دیکتاتوری، از نوع کمونیستىاش باشد، خواه از نوع فاشیستی و خواه از نوع دینی. منظورم هم از دین، نه دین الهی، بلکه همه کسانی است که به اسم مذهب و دین، مردم را به بند کشانده اند. مانند حکومت فرعونها، که به اسم دین و خدای انسانها بودن، بیشترین بردگی را بر انسان تحمیل کرده بودند. مانند حکومت حال حاضر ایران، که به اسم دین، فساد و ظلم و جنایت مىکند؛ و با تقسیم بندی انسانها به حامیان ولایت و دشمنان ولایت؛ پست ترین حکومت تاریخ ایران باید نامیده شود. ولایت و ولایت بازی، متعلق است به فرعون ها و یزید ها و معاویه ها، تا برای خودشان جایگاه های غیرعادی بتراشند؛ و به اسم آن، خودشان را بر جان و مال ناموس و حیثیت و اخلاق انسانها تحمیل کنند... بنابراین ما برای موسوی نقش بالادستی و رهبری قائل نیستیم. او تا آن زمان مورد توجه مردم خواهد بود، که خودش را با خواست مردم هماهنگ کرده باشد. مانند آنها بیاندیشد. و حرفهایی بزند که واقعا توجه کردنی باشد.
- موسوی یک انسان آزاد است. او هر زمان که بخواهد، هرچه بخواهد مىتواند بگوید. کسی هم حق ملامت او را ندارد. همان طور که من و شما چنین هستیم. هر کدام از ما هر وقت که خواست مىتواند برای این جنبش و آزادی انسان، حرکت کند؛ و هر وقت خواست مىتواند حتی به نیروی مقابل بپیوندد. و باتومی هم به دست بگیرد. انسان آزاد است تا خودش سرنوشت و خوبی و بدبختىاش را انتخاب کند. بنابراین موسوی حق داشته این بیانیه را صادر کند. او حتی حق دارد بالاتر از این را هم صادر کند. و حتی به رهبر معظم بپیوندد. و در تلویزیون او را ببینیم که با رهبر معظم زشتروی مان نشسته، گل مىگوید و گل مىشنود! او حق دارد حکومت ری را هم از دستان نورانی ولایت ِ ظلم و فساد دریافت کند. پس جای ملامتی نیست.
- شرایط موسوی را هم باید درک کرد. شمایی که نشسته ای در پشت اینترنت و گاهی هم با دوستانت به خیابان مىریزی. تو هم اگر مرگ را در چند ساعت بعدت حتم بدانی، آیا مطمئنی چه تصمیمی خواهی گرفت؟ آیا واقعا اهل تا آخر ایستادن هستی؟ آن هنگام که شرایط سخت شود، چقدر از شما خواهید ایستاد؟ دیدید ابطحی چه کرد؟ شما بودید مانند او نمىکردید؟ همین الان اگر یکی از شما را بگیرند و بازجوی مهربان، شما را به واقع بترساند که سحرگاه فردا اعدام خواهی شد، چند درصد احتمال مىدهی که سریع تعویض موقعیت نکنی؟ خود من در راهپیمایی روز قدس شاهد چند تا از این تعویض موقعیتهای غیر شرم آور بودم. کسانی بودند که کنار ما راهپیمایی مىکردند؛ اما وقتی نیروهای هیات رزمندگان ولایت حمله کردند و کار به کتک خوردن و ترس از بازداشت رسید، ناگهان با صدای بلند شروع کردند به فریاد این شعار: "موسوی، اسرائیل، پیوندتان مبارک" و من به آن ها حق مىدادم. چرا که موجوداتی ترسو و ضعیف بودند. حالا هم شرایط موسوی را در نظر بگیرید. او و سن او و خانواده داشتن او و تهدیدات خصوصی رسیده به او و کشته شدن واقعی خواهرزاده اش را در نظر بگیرید. تهدیدان عمومی را که در صداسیما دارید مشاهده مىکنید. رسما و علنا و بدون شرم دارند از اعدام و قتل و بند میم وصیت نامه سخن مىگویند؛ و منظورشان کشتن است بدون روال قانونی و دادگاهی.
- برخی دوباره همان اشتباه قبل را دارند تکرار مىکنند. منظورم همان شعار مسخزه "مجتبی بمیری، رهبری را نبینی" است. سوق دادن امور از شخص اول دیکتاتور به سمت یک هدف فرعی و ایذایی. شبیه کنید این عمل را به سال 57 و اینکه مردم بجای اینکه به شاه خونریز در وسط معرکه خون ریختن او حمله کنند؛ یکباره علیه ولیعهد شعار بدهند! چنان وضعی چه هدفی داشت؟ غیر از این بود که مىخواست حملات را به عامل اصلی، تلطیف کند؟ و کار را سست نماید. در حالی که همه مىدانیم ولیعهد هیچ دخالتی در امور نداشت و اصولا دیکتاتورها چنین اجازه هایی به نزدیکانشان نمىدهند. الان هم همین طور است. احمق است کسی که خیال کند رهبر معظم مثلا به پسر دومش اجازه دخالت اینچنینی در امور داده باشد تا جایی که همه امور را او به دست گرفته باشد. و حتی خلاف خواست پدرش بتواند کار کند! مجتبی هیچ چیزی نبوده و نیست. بلکه همه کارها را همیشه خود رهبر انجام داده و مىدهد. روز 18تیر هم خود او بود که فرمان حمله را به کوی دانشگاه صادر کرد. و حوادث بعد از انتخابات را هم شخص رهبر مسقیما هدایت مىکرد. تا جایی که بعدها با پررویی این حوادث را یک "رزمایش نظامی" خوانده بود. او در روز 25 خرداد و 30خرداد از درون آن هلىکوپتر سفید، شخصا شاهد ماجرا، و فرمانده میدان آن رزمایش ادعایىاش بود. بنابراین همه تهدید کردنهای موسوی به ترور بودن هیچ دادگاهی، همه از طرف شخص رهبر انجام شده است. آوردن نام مجتبی، و اینکه رهبر دیگر نمىتواند جلوی او را بگیرد، همه سناریوی خود اوست تا حملات نسبت به شخص خودش را تلطیف کند. که مبادا تروری علیه خود رهبر صورت بگیرد. یعنی به قصد گیج کردن حریف انجام مىگردد. و این شیوه ای عادی در دستگاههای امنیتی دنیا است. که به قصد "شُل کردن" عصبانیت ها و اقدامات ناشی از آن انجام مىشود. مثلا وقتی مدیر یک کمپانی با خشم عمومی بخاطر کارهای خلاف بشریتی که انجام داده روبرو مىشود، برای آنکه یکی از آن به خشم آمده ها مبادا تفنگی برداشته این مدیر را ترور کند؛ ناگهان این خبر را درست کرده در روزنامه ها منتشر مىکنند: "آقای مدیر، یک برادر دارد که به شدت به خودش شبیه است" و هدف هم این است در آخرین لحظاتی که آن شخص خشمگین مىخواهد ماشه را بکشاند و این مدیر فاسد را بکشد، دست و دلش بلرزد که نکند این، همان مدیر معروف نباشد و برادر بىگناهش باشد؟... اینجا هم آوردن نام مجتبی برای این است که خشم های فزاینده که مىرود به ترور رهبر ستمکار نزدیک شود، تلطیف شود و همه حداقل این تحلیل از دلشان بگذرد که" نکند رهبر اصلا تقصیری ندارد و کارها دست مجتبی است واقعا؟" و در نتیجه تروری رخ ندهد. و رهبر پیروزشده و همچنان خودش را تحت عنایات خاص امام زمان به مردم عامی نشان دهد که: هر که با علی درافتاد، ورافتاد!!
واقعیت این است رهبر باهوش مان، به این تحلیل رسیده است که بازداشت و محاکمه و زندانی کردن موسوی، هزینه های فراوانی دارد. تازه به سختی بتواند او را اعدام کند و خود را با تحریم بین المللی روبرو کند. پس باز هم شیوه سعید امامی و قتل های زنجیره ای، بهترین شیوه است. یعنی موسوی را ترور کند. بعد هم با تحلیل های انحرافی که دستگاه امنیتىاش آنها را رواج مىدهد، این ترور را به این و آن نسبت خواهد داد. پس به راحتی و با کمترین هزینه، مىتواند موسوی را بکشد. و علاوه بر خاموش کردن فتنه سبز، به همه مخالفانش در آینده هم ضرب شست سنگینی نشان خواهد داد. و سالها بعد، حسین شریعتمداری-این روزنامه نویس بدنام- در برابر هر کسی که بخواهد در برابر حکومت قد عمل کند، خواهد گفت: "شما دیگر قد موسوی که طرفدار ندارید، دیدید دستان نورانی ولایت چطور آن فتنه را خشکاند؟"
- آنچه موسوی در بیانیه اش گفت، به هیچ وجه قابل پذیرش نیست. علاوه بر اینکه ما گفتیم حق مىدهیم به موسوی که با توجه به شرایط، هر کار که درست مىداند انجام دهد. لکن واضح است که با نظر به توصیه های پنجگانه موسوی، خواست ما نه فشار به دولت است، نه آزادی مطبوعات، نه آزادی زندانیان، نه انتخابات، نه آزادی تجمعات. که همه اینها مقدمه ای بوده برای یک هدف اصلی. ما هرگز همه هدفمان، یک دولت نبوده است. بلکه ما با یک تفکر و یک قبیله که همه حکومت را به انحصار خودشان درآورده اند، و ایران را بالا کشیده اند؛ دشمنیم. ما برای این خواستمان هم مردانه ایستادیم. و کشته ها و رنجهای بیشماری هم به این راه تقدیم کرده ایم. اگر موسوی از ترور ترسیده است، ما نداها و سهراب ها و محسن ها هدیه کرده ایم و خواهیم کرد. و به اینها افتخار مىکنیم. همه این ها نرفتند تا دولت احمدىنژادِ روانی پایین کشیده شود. بلکه آنها مىخواستند نظامی را که چنین تفکری دارد، تغییر دهند، تضعیف کنند، و از قدرت بیاندازند. و در یک کلام، این نظام ظلم و ستم سرنگون شود. ما آزادی مطبوعات را به عنوان یک "هدف" نمىخواهیم. بلکه آن هم وسیله ای است تا آزادی اصلی و آزادی در زندگی کردن داشته باشیم. ما الان در وبلاگهایمان خیلی آزادتر از مطبوعات رسمی داریم مىنویسیم. خیلی زودتر و بیشتر خوانده مىشویم. ما آزادی زندانیان را مىخواهیم اما نه به عنوان یک هدف نهایی. بلکه آنها هم زندانی شدند برای یک هدف نهایی. ما آزادی تجمعات را مىخواهیم برای چه؟ ما هدفی داشته ایم برای تجمعات مان. و امروز درگیرىهایی نظیر روز عاشورا، خیلی بیشتر و راحت تر ما را به هدفمان مىرساند. اصولا چرا در زمانی که ضعف حکومت را مثل روز عاشورا با همه وجودمان لمس کرده ایم، بیاییم و از مطالبات حداقلی و اولیه سخن بگوییم؟ ما امروز یک مطالبه داریم و آن تعویض این نظام است. زمانی بود که تعویض دولت را مىخواستیم. اما آن زمان که این تعویض، فقط با یک انتخابات محقق گردد. و کار به خون و خونریزی کشیده نشده باشد. زمانی بود که فقط تعویض رهبر را مىخواستیم و حاضر بودیم با این نظام بمانیم. اما زمانی که بیشرمی ِبه اسم ولایت، و فریب، و همه آنچه در سناریوی عکس پاره کردن و سناریوی اهانت به عزای حسین، رخ نداده بود.
نظامی که مىتواند این قدر بیشرم و عوامگرا و فریبکار باشد، باید برود. و امروز این نظام نه آنچه خودش مىخواهد بگوید که در اوج قدرت است، که در حضیض ضعف قرار دارد.
چه باید کرد؟
امروز میلیون ها ایرانی به "یقین" رسیده اند. و به نظر من، این دستاورد بزرگ این هفت ماهه است. و نگاه به واقعیات مىگوید این ایرانىها، اکثریت هستند. من نمىگویم هر که اکثریت داشت، "حق" هم هست. اما مىگویم هر که اکثریت داشت، قوی هم هست. پس ما در موضع ضعف نیستیم. و اگر رهبر مقدس بتواند یک نفر را مانند موسوی تهدید به کشتن در خیابان کند، میلیون ها ایرانی را نمىتواند.
امروز همه ما اکثریت قریب به اتفاق ایرانىها، یک چیز مىخواهیم: رفتن این جمهوری اسلامی را. و درست کردن یک جمهوری ایرانی، که برای ایران و منافع ایرانیان، حرکت عاقلانه انجام دهد. نه وابسته به آمریکا باشد، نه در فساد داخلی غوطه بخورد. ما نمىخواهیم الگویمان چین باشد؛ که هم وابسته به نظام سرمایه داری و دولت آمریکاست، و هم در فساد داخلی دفن شده است. ما جمهوری ایرانی مىخواهیم. ما مىخواهیم الگویمان کشورهای مستقل و موفق باشد. و اگر قرار است کشوری را برای شروع به حرکت، الگو قرار دهیم، خوب است آن فرانسه یا ژاپن باشد؛ و نه چین.
ما مردم مسلمانی هستیم. اما از جنایت به اسم اسلام، به شدت آزرده و خشمگینیم. کسی که به اسم خوبی، بدی میکند؛ و به اسم خدا جنایت میکند را بدترین جنایتکار حساب مىکنیم.
ما مىخواهیم اسم اسلام را از این کشور برداریم. اما در باطن، رفتاری الهی و خداپسند داشته باشیم. برخلاف امروز که اسم اسلام را داریم، و از اسلام هیچ نداریم.
و چگونه باید حرکت کرد؟
راه ساده است. امروز رهبر معظم چطور دارد مسیرش را هموار مىکند؟ دیدید در راهپیمایی رسوای ده دیماه، چه شعارهایی را علنا سر مىدادند؟ این شعارها، عصاره ی هم حرفهایی بود که زمانی پشت پرده بود. و اینک اینطور علنی شده است. پس ما هم باید با شیوه خودشان حرکت کنیم.
اگر رهبر معظم، با تهدید به ترور خیابانی موسوی، دارند پیش مىروند, و از بیان این و علنی شدن این، ابایی هم ندارند؛ پس چرا خودشان با ترور تهدید نشوند؟ خیلی سخت است که یک محافظ به خشم آمده، ایشان را هدف قرار دهد؟ آن هم وقتی که آحاد ایرانیان، به باطل بودن این رهبر ایمان دارند؟...
و وقتی سپاهیان عزیز و بسیحیان صدیق، علنا از کشتن و اسلحه و حرکت بدون قانون و بند میم وصیت نامه امام حرف مىزنند؛ ما مگر عقل خر خورده ایم که مسلح نشویم؟
چرا مىترسیم از این کار؟ شجاعتش را نداریم؟ پولش را نداریم؟ تعدادمان کافی نیست؟
باور کنید این مصاف مسحلانه که در خیابان های تهران رخ خواهد داد، بیشتر از دو روز طول نخواهد کشید. و باورتان نمىشود این سپاه و بسیج غیور، چقدر زود دست ها را بالا خواهند برد.
خلاصه حرف ما:
سبزها! به اسلحه فکر کنید.
۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه
به دويست نفر حسين نياز داريم
اصولا من دوست دارم خيلي از حرفها را نزنم. دوست دارم ديگران بزنند. دوست دارم همه، بفهمند. اما وقتي ميدان را سخت مىبينم، وقتي روحيهها پايين مىآيد، وقتي حيلههاي تبليغاتي حريف، اوج مىگيرد؛ خودم را مسوول مىدانم تا بيايم و حرفهايي را بيان كنم.
وبلاگ سيمرغ، در همين يكي دو هفتهي اخير، هشدار داده بود و پيشبيني كرده بود كه جواب سناريوي پاره كردن عكس و سخنرانيهاي شرمآور احمدخاتمي و علمالهدي بزودي دريافت خواهد شد. هشدار داده بود كه راديكال كردن اوضاع، بيشتر از همه براي رهبر معظم مضرّ خواهد شد كه بر فراز آرامش پوشالين اين كشور، دارد همه چيز را بالا مىكشد. هشدار داده بود به زودي دستگاه امنيتي ويژه بيت رهبري، با آن دو آخوند احمق، به شدت برخورد خواهد كرد. برخوردي شايد شبيه آنچه با ابوترابي معروف و پدرش كردند و در راه مشهد با تصادفي ساختگي هر دو را كشتند. و روزهاي آينده را باز نگاه كنيد و اين دو آخوند اخير را.
واقعا شيوهاي كه در قضيه آن عكس كذايي پياده شد؛ شرمآور نبود؟ نمىشود در دنياي امروز، اين طور احمقانه حركت كرد، و توقع داشت كه از چنين جُويي، گندم برداشت شود. دستگاه تبليغاتي صداسيما، كه گويي همچنان در مِلك طِلق لاريجاني قرار دارد، بسيار و بسيار بد عمل كرد. و نتيجهاش را هم باز و باز رهبر فرزانهشان پرداخت كرد. و در روز عاشورا، فرياد پىدرپي "مرگ بر خامنهاي" بود كه شهر را پر كرده بود. فريادي كه در 25خرداد و حتي 30خرداد هم شنيده نشده بود.
و باز در اين شبها، نگاه به صداسيما نشان مىدهد گويي قرار نيست هياتيهايي كه بر اين رسانه عظيم حكومت مىكنند؛ چيزي را ياد بگيرند. و قرار است باز هم براي رهبرشان، فاجعهها درست كنند.
سيستم تبليغاتي آنان -كه به راحتي انجمن حجتيه را نشان مىدهد- هر چه دارد در راه دروغ به كار مىبندد. و از ابتداي موضعگيرياش نسبت به وقايع عاشورا، اين تيتر را برگزيد: "اهانت به عزاي حسين"!
عواميگري و دغلبازي و فريبكاري، در اين موضعگيري كاملا مشخص است.
آقايان! اگر چند نفر، فريب شما را بخورند و بتوان آنها را به راهپيمايي براي حسين (و نه براي رهبر) به خيابانها كشاند؛ مسلما تعداد بيشتري هستند كه اين فريبكاري شما را مىفهمند. و از اين همه پررويي شما به شدت عصباني مىشوند.
مىفهميد مىخواهم چه بگويم؟
حضرات! شما داريد به "دستگاه توليد لشگر" براي حريفتان تبديل مىشويد.
چرا نمىخواهيد بفهميد داريد با خودتان چه مىكنيد؟ شايد هم به تعبير قرآن، بر دلهايتان قفل زده شده است؛ تا نفهميد آنچه را بايد بفهميد. تا لشگر مردم خشمگين را در برابرتان روز به روز زياد و زيادتر كنيد. تا خواست خداوند كه گويي بر رفتن شما تعلق گرفته است، محقق گردد.
حرف من همين بود كه اي دوستان سبز! من با همين ذهن ضعيف و هوش اندك و توان مختصر و قلب نه چندان صاف و زلالي كه دارم؛ تشخيص مىدهم خواست خداي مهربانمان بر اين قرار گرفته است كه اين قوم ظالم بروند.
بر دلهايتان غم ننشيند. و از اين همه جفايي كه مىبينيد؛ روي تُرش نكنيد. اشكهايتان را پاك كنيد. و به آسمان بنگريد. افقهاي روشني در پيش است.
من دارم مىبينم حوادث به كدام سو در حال رفتن است. باور كنيد اين روزها جبهه حاكمان ايران به شدت بحراني و رقتانگيز است.
وبلاگ سيمرغ، بنا به رسالتي كه دارد، پيشبيني خودش را ادامه مىدهد و به عرض مىرساند:
آنچه اين روزها و با سناريوي مضحك "اهانت به عاشورا" در حال رخ دادن است، دارد حوادثي را در آينده درست مىكند.
روز عاشورا درسهاي زيادي به ما داد. پيروزي را به چشاند. شجاعت را مزه كرديم. و ضعف همه قواي نظامي و انتظامي و امنيتي را با چشم ديديم. حتي ديگر كسي از لباسشخصيها هم نمىترسيد.
و همه اينها يعني جبهه مقابل مردم، بر خلاف آنچه مىخواهد خودش را نشان دهد، به شدت ضعيف است.
يادم افتاد پس از سرنگوني صدام، يكي از زيباييهاي مردم عراق اين بود كه گروه معروف "فداييان صدام" را -كه هميشه مردم را مىترساندند و مىلرزاندند- پيدا كرده بودند و ديده بودند اين گروه مخوف چقدر ضعيف بوده و كسي اين را نمىدانست! و سالها بود از آن افراد و مانورها و رجزهايشان، يك مردم مىترسيدند! بعد از سقوط صدام بود كه مردم عراق فهميدند اين گروه مخوف، آن قدر ضعيف بودند كه خيلي پيشتر از اينها اگر مىخواستند، ميتوانستند جمعشان كنند.
دوستان سبز! بوي آزادي مىآيد. بوي خوش سبزي و طراوت!
من آشكارا و بدون هيچ ترسي مىگويم آنچه اين روزها صدا و سيماي ولايت دارد انجام مىدهد، روي ديگري هم دارد.
روي ديگر اين سكه، اين است كه به زودي مقابله مردم با حكومت، تا به دست بردن به سلاح هم خواهد كشيد.
اگر قرار است مردم تظاهرات آرام انجام دهند، و نيروهاي هيات رزمندگان تحت فرماندهي بيت رهبري، مردم را بيرحمانه بزنند؛ چرا بايد خجالت بكشيم از اينكه مردم به آنها حمله كنند، آنها را بزنند و خودروهاي پليس را آتش بكشند؟
و اگر قرار است بسيج و سپاه براي پيشبرد اهدافشان، به اسلحهشان بنازند؛ چرا بايد خجالت بكشيم از به دست گرفتن سلاح؟ و چرا بايد شرم كنيم از كشتن كساني كه به راحتي فرياد مىكشند: "موسوي را بايد كشت" و بعد هم خانواده او را در روز روشن مىكشند...
حكومت ايران، پلي پشت سرش باقي نگذاشته تا خيال كنيم ممكن است راه عقبنشيني را برگزيند. او خواهد تاخت و خواهد تاخت. با ايستادن در برابر اين گله گرگها، بايد از شرافتمان دفاع كنيم.
ما آنها را بكشيم يا نكشيم، آنها ما را خواهند كشت. پس چرا مانند شاهسلطانحسين شويم و همان جا بمانيم و خشكمان بزند تا آنها بيايند و سرمان را ببرند؟
شرف حكم مىكند و عقل فرمان مىدهد در برابر قومي وحشي و مَست، بايد ايستاد. و سلاح، قسمتي از نيروي خدادادي است كه هيچ كس نمىگويد ما بايد خودمان را از آن محروم كنيم؛ در زماني كه حريف بيرحم، به گستردگي دارد از آن استفاده ميكند.
و اصولا يكي ديگر از خصوصيات زمان ما اين است كه نه فقط رسانهها انحصاري نيست؛ بلكه هيچ دولتي در منطقه ما، توان كنترل و اداره سلاحها را ندارد. شايد اسلحههاي آزاد موجود در كشور، از آنچه نزد نظاميان هست، بيشتر باشد. زماني كه در غرب و شرق كشور، قيمت يك كلت جنگي از قيمت يك جفت كفش، كمتر است.
زمانه ما، زمان كارهايي نيست كه صداسيما دارد مىكند. سپاه دارد مىكند. دولت دارد ميكند. و بهترين زمان است براي مبارزه. مبارزهاي تا ظلم و ستم برچيده شود. فريب و فريبكاري رخت بربندد. و ديگر كسي، به اسم حسين(ع) ، يزيد نشود.
البته مىدانم ورود به اين عرصه، شجاعت لازم دارد. و كم هستند كساني كه در اين مبارزهاي كه قبولش دارند؛ حاضر باشند تا پاي جان پيش بروند.
اما من صادقانه و با تمام وجود عرض مىكنم يكي از اينها، من هستم. و حاضرم جانم را حتي همين يك ماه ديگر براي آرمان مقدسي كه دارم، هبه كنم.
و فكر مىكنم موسوي هم نفر دوم باشد.
و آيا شما هم حاضريد؟
شايد تعدادي زياد نشويم. اما فكر مىكنم اگر دويست نفر هم تا اين حد بيايند؛ كفايت مىكند. ميليونها نفر ديگر، كار ديگر را انجام دهند.
ما به دويست نفر حسين نياز داريم. بقيه، زينب باشند.
۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه
از راديكال شدن اوضاع استقبال مىكنيم
اصولا رفتار رهبر معظم، هميشه با تناقضاتي مريضگون همراه بوده است. همين چند روز پيش او گفته بود نبايد دوستان انقلاب را منافق يا ضدولايت فقيه بخوانيد. و يا حوالي كشته شدن محسن روحالاميني شروع كرده بود به محكوم كردن جنايات صورت گرفته. اما بعدا خودش اولين نفري بود كه حرفهاي خودش را زير پا له كرده بود. اصولا در اين سرزمين ما چطور پيروي ولايت بكُنيم، در حالي كه خود مقام ولايت، اولين نابود كنندهي خودش و فرامين عالي خودش است؟!
زماني كه سخنراني روز گذشته رهبر معظم را گوش مىكرديم؛ براي لحظاتي خيال كرديم اين علمالهدي شماره 2 است كه دارد سخنراني مىكند!
اصولا رهبر همانقدر از چشمها ساقط است، كه علمالهدي! همانقدر كه علمالهدي از خودش تصوير يك موجود سطحي و قدرتطلب و فاقد انديشه به نمايش گذاشت؛ رهبر معظم هم فرق چنداني با او ندارد. او هم همانند آن يكي، چيز زيادي از واقعيتهاي جامعه نمىداند.
رهبر معظم ديروز فرمودند مردم آرامش خودشان را حفظ كنند و در برابر اين اهانت عظمي، صبر پيشه كنند. يك نفر نيست بپرسد چه كسي قرار است آرامشش را حفظ كند؟ همان دو سه هزار نفري كه تجمع كردند و صداسيما هم توي چشم مردم فرويشان كرد؟ اينها مثلا آرامششان را حفظ نكنند؛ چي مىشود؟ آرامش را بايد كساني حفظ كنند كه روزهاي آينده به فضل خدا كشور را تكان خواهند داد. و ديگر كسي هم نيست كه به آنها بگويد خشونت نداشته باشند. پادگان آتش نزنند. سردار نقدي و سردار رادان را تكهتكه نكنند. چرا كه اين كسان نخستوزير امام هم به دروغ بودند و در زمان مبارزه يك سيلي هم نخورده بودند. سيلي را فقط رهبر معظم خورده است كه در زماني كه مبارزان در زندانهاي طويلالمدت و حبس ابد يا اعدام كيفر مىشدند، ايشان در يك تبعيد به سراوان به ماه عسل رفته بودند!
اما خوب شد رهبر معظم فرمان به خويشتنداري دادند! وگرنه اين اميرثابتي مىخواست تجمع برگزار كند در دانشگاه تهران؛ كه حالا نمىكند! اگر مىكرد، چي مىشد!!
چيزي كه بيشتر از همه خود را نشان مىدهد، اين است كه حال رهبري روز به روز دارد بدتر مىشود. سخنان هذيانگونه، خشمهاي نابجا و مسخره، شهوت قدرت كه سراسر وجودش را گرفته؛ همه و همه انسان را ياد ماههاي آخر حيات نادرشاه مىاندازد كه حتي به فرزند خودش هم رحم نكرد. راستي انسان براي چشمهاي مجتبي دارد نگران مىشود!
آنچه در سخنراني روز گذشته مشخص شد اينكه تمام نمايشهاي مسخره پيش از آن، با هدايت شخص رهبر انجام گرفته بوده. و اينبار باند لاريجاني دارد ايفاي نقش مىكند. و كاملا مشخص است كه مافياي احمدىنژاد اكنون كاملا خفه شده است. ماجرا با سخنان علي لاريجاني كليد زده شد. با سخنان صادق لاريجاني اوج گرفت. محسني اژهاي آتش معركه را بالا كشيد. مصلحي ذغال را باد زد! صداسيما هم نقش حمال هيزم را بازي كرد. ديروز هم مقام معظم آمدند و نقش پيروز اين نمايش مضحك را بازي كردند! واقعا آدم گاهي به حال اينها ترحم مىكند! رهبري اين قدر منفور و اينچنين ساقط از چشم مردم، به چه چيزهايي دلش خوش مىشود!
اما حملهي عجيب و غريب رهبر معظم به موسوي و اينكه صريح فرمودند بعضي از دوستان قديم كه يك سيلي در راه انقلاب نخورده بودند و بخاطر اين انقلاب به نان و نوايي رسيدند؛ و منظورشان موسوي بود؛ كاملا بغض ايشان را به موسوي نشان مىدهد. و كاملا قابل فهم است كه حضرتشان چرا با آن تقلب رسوا جلوي به قدرت رسيدن موسوي را گرفتند. يعني مسئله فقط به اختلاف دهه شصت منحصر نيست. و دشمني اين بشر و عقدهي موجود، همچنان ادامه داشته و دارد. و آيا اين دشمني تا كشتن موسوي هم ادامه خواهد داشت؟
آدم خندهاش مىگيرد براي حرفهاي مزاحآلود رهبر معظم؛ كه مىفرمايند من از اهانت به خودم صرف نظر مىكنم، اما از اهانت به امام راحل عظيم الشان بزرگوار نمىتوانم بگذرم. بيخود نيست كه اين فرصت را از دست ندادهاند تا حسابشان رابادشمنان ديرينهشان تسويه كنند! ببينيد چقدر رهبر معظم كيف كردهاند كه آن عكس پاره شده است!!
راستي آيا خميني موقوف است به همان يك تكه عكس كاغذي كه درب يك دانشگاه چسبانده شده بود؟ يادتان رفته پس از فوت آقاي خميني، آقاي منتظري اطلاعيه داده بود كه: "چرا امامزدايي؟"
حالا در نظامي خالي از انديشههاي خميني، ببينيد شعبدهبازي رهبر معظم را!!
رهبر معظم براي كامل كردن بغض و نفرتشان به دشمنانشان دندانها را تيز كردهاند. كاملا مشخص شده است كه ايشان چقدر شبيه علي هستند و هيچ شباهتي به معاويه كه تكتك دشمنانش را به خفت مىكشيد؛ ندارند. و حال كه قصد به زانو درآوردن موسوي را دارند و او را سيلينخوردهي مبارزه مىدانند؛ بايد يادشان آورد كه زندانهاي ايشان پر است از كساني كه سيليهاي خيلي آبدارتري نسبت به سفر سراوان ايشان خوردهاند. و چه بسا در زندانهاي ولايت ايشان، سيليها به مشت و لگد هم كشيده باشد! همين چند روز پيش بود كه بهزاد نبوي پس از 5ماه زندان انفرادي به يك مرخصي ده روزه آمد! آيا او سيليخورده بود؟
به هر حال نمايشي كه رهبر معظم ده روز است آغاز كردهاند؛ هدفي ندارد به جز ترساندن رهبران سبز. كه به نظر نمىرسد به هدف خود برسد. چرا كه بر فرض موسوي را به زندان ببرند. چه چيزي فرق مىكند؟ آيا بهزاد نبوي را كه به زندان برديد؛ او تسليم شد؟ آيا ترسيد؟
به سادگي مىتوان فهميد هدف رهبر معظم همانند همهي جباران تاريخ، "ترساندن" دشمنانشان است. چرا كه همين موسوي اگر بيايد مواضع رهبر معظم را بپذيرد و تكرار كند؛ كلي هم مقرب خواهد شد! و نه فقط مجازاتي در كار نخواهد بود كه "حكومت ري" را هم برايش در نظر مىگيرند! اكنون هم هدف ترساندني است، كه اگر موسوي و همهي ما نترسيم؛ شكست سنگيني براي رهبري خواهد آورد كه اينچنين با همهي قوا براي تمام كردن ماجرا به عرصه آمده است.
يادمان باشد يك لات، وقتي با تمام وجود به ميدان مىآيد و نعره مىكشد، و وقتي كسي نترسد و فرار نكند؛ يعني اين لات تمام شده است! لاتي كه نتواند بترساند، همان بهتر كه نباشد! مانند تيراندازي كه نتواند تير خالي كند! مانند رهبري كه مثل يك موجود معروف توي گِل گير كرده باشد!
سناريوي نوشته شده توسط دستان نوراني ولايت، اگر به ترسيدن ما منجر نشود؛ شكست شرمآوري را خواهد آفريد. و اين شكست يك معني مىدهد: رهبرا ! وقت رفتن است!
رهبر مىتواند موسوي را بگيرد يا نگيرد. در هر دو صورت او مىتواند نترسد. كه زنداني كردن كسي كه نمىترسد هم فايدهاي ندارد. و ترسيدهي كسي كه زندان هم نرفته است، براي فرعونها پر از فايده است.
ما بايد نترسيم؛ فقط همين.به نظر من، رهبر معظم مراسم تدفين خودش را خودش آغاز كرد.
۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه
شجاعت مورد نیاز
شرایط امروز را من بگونه ای ویژه، تحلیل مىکنم. و این امر را که الان بیان مىکنم، یک توصیه استثنایی مىدانم که عمل به آن مىتواند جنبش را چندین قدر به پیش ببرد. و همین جا عرض مىکنم چنین عمل کردنی، به شجاعت نیاز دارد.
همه یا حداقل فعالان سیاست، از اوضاع امروز و دقیقا امروز در کشور آگاهی دارند. و نیازی نیست من اینجا آن را باز کنم.
تحلیل جبهه مقابل هم کار چندان شاقّی نیست. رجانیوز، فارس نیوز، بسیج دانشجویی به گردانندگی امیر ثابتی، محفل قاسم روانبخش و همه و همه؛ اکنون در یک دور تکراری افتاده اند و حرفهای تکرارىشان را مرتب بیرون مىفرستند. و وقتی مىگویم تکراری، این را برای کسانی مىگویم که مخاطب آنها هستند. و مطئمن باشید همان قدر که مردم از ادبیات و نمایشهای آنان متنفر نىشوند؛ طرفداران خودشان هم از این همه تکرار چیزهایی که واقعا مضحک است؛ دیگر راضی نیستند. نمایشهایی نظیر تحویل گرفتن قاتل ندا از انگلیس، اگر سه ماه پیش برگزار مىشد، شاید کسانی از جبهه روبرو را به کیفور شدن مىانداخت. اما الان همه را منزجر مىکند. و در این میان، این همان ها هستند که با بحران "دیگر چه بگوییم؟" روبرو هستند.
کسانی که کودتای 22خرداد را سامان دادند، آنها که کشتار 30خرداد را انجام دادند، آنها که به قول خودشان چشم فتنه را درآوردند؛ اگرچه در ظاهر به موفقیت رسیده باشند؛ اما به سختی با بحران مشروعیت در نزد همه مواجه شده اند. و من با قاطعیت مىگویم شب و روز، آنها در هول و ولا به سر مىبرند؛ و از هر اقدام جنبش سبز، بند بند وجودشان مىلرزد. این یک ادعا یا یک جنگ روانی نیست. بل حقیقت مسلمی است که کافی است خودتان را جای آنها بگذارید تا شرایط خاص و پر از اضطراب شان را دریابید، وقتی هر کاری از دستشان برآمده کرده اند؛ و هنوز که هنوز است اوضاع به دستشان باز نگشته است. آنها از هر شعاری هراس دارند. از هر خبری در اینترنت؛ از هر تجمعی، از هر برنامه ای که قرار است در تلویزیون های دنیا پخش شود؛ از هر مقاله افشاگری، از هر فــــکـــری که در اذهان مردم مىگذرد هم مىهراسند.
آنها همیشه توانسته بودند اوضاع را جمع و جور کنند؛ و بر افکار مردم حکمرانی کنند. اما این بار هر کار که مىکنند، نمىشود.
زدند. کشتند. دروغ گفتند. شعار دادند. عصبانی کردند. به سران جنبش فحاشی کردند. تجاوز کردند. دروغ های خشمگین کننده را به طور عصبىکننده ای تکرار کردند، قلدری کردند، مظلوم نمایی کردند، خطبه خواندند، از امام زمان هزینه کردند، از جسم ناقص گفتند... اما هنوز که هنوز است هیچ چیز عوض نشده است. تنها موفقیت آنها، خلوت کردن خیابان ها بوده است. چیزی که در یک مبارزه سیاسی-فکری آن هم در عصر حاضر، چندان پیروزىای به حساب نمىآید.
قبول دارم توان امثال قاسم روانبخش و امیر ثابتی، بیشتر از اینها نیست. آنها کار خودشان را کردند. خیلی هم زحمت کشیدند. خیلی همه مقاومت کردند. ما اگر جای آنها بودیم، این قدر مقاوت نمىکردیم. اما آنها، دیگر بیشتر از این ازشان برنمىآید. نباید هم زیادتر از این انتظاری ازشان داشت.
اصولا وقتی یک عرصه، حق نباشد؛ زاینده هم نیست. و نیروهای آن پىدرپی کارهای تکراری را تکرار مىکنند. مثال ساده آن، اعمال یک لات خیابانی است. او کارهای مشخصی را همیشه تکرار مىکند. و با همان کارهاست که روزهای زیادی مىتواند در حوزه استحفاظىاش! حکومت کند. اما کارهایش، همگی مکرراتی است که آن لات با جسارت و بىشرمی خاص خودش، تــــکــــرارشان مىکند. حالا نگاه کنید به کارهای جبهه کودتا در این چندین ماهه. شباهت نفرت انگیزشان را با یک لات خیابانی درمىیابید؟
و این کارهای تکراری وقتی "تمام" مىشود؛ و وقتی به طور هول آوری دیگر اثر نمىکند؛ در این وقت است که این پیام را ارسال مىکند: وقت رفتن است!
و باید به این فکر کرد که این رفتن هرچه مصلحت اندیشانه تر و پرفایده تر و کم خطرتر باشد. و آنگاه دیگر کسی جرات و دل و دماغ مقاومت را در آن شرایط ندارد. مقاومتی که در برابر خواست طوفانی میلیونها نفر از مردم عادی است. مقاومت در برابر یک جنبش؛ جنبشی که حقاقنیت از سر تا پایش هویداست.
و الان چنین شرایطی است.
مردمی هم که خیابان ها را خلوت کرده اند؛ طوفان خشمی شده اند که آماده یک جرفه است. آنان که طوفان سی خرداد را که با جرقه خطبه های شرم آور 29 خرداد شروع شده بود، دیده اند؛ مىدانند اکنون چه طوفانی در شرف وزیدن است.
و من به اطرافیانم در روزهای پس از سی خرداد گفتم: آنها که این قدر فاجعه آفریدند و اینگونه حرکت کردند؛ به زودی از خشمی در امان نخواهند ماند که به راستی فاجعه خواهد بود. و اوضاع برخواهد گشت و دیگر کسی هم آن را نمىتواند کنترل کند.
واقعا نیروهای حکومتی، در این چند ماه به نحوی ناشیانه و بسیار بد عمل کردند. حتی کنترل اوضاع را هم مىشد به شیوه های هوشمندانه و کم هزینه تری اعمال کرد. لکن در زمانی که مغزهای کوچک بر اموری بزرگ حاکم شده اند، باید این چیزها را هم دید.
من روزهای بدی را پیش بینی مىکنم. یعنی مدتهاست که پیش بینی کرده ام. لکن به این فکر مىکنم بجای رها کردن این شرایط تا به نقاط بىکنترل برسد؛ مىشود آن را به نحو هوشمندانه ای هدایت کرد. و حالا که در حکومت، عقل دلسوزی یافت نمىشود؛ ما در جنبش مىتوانیم این هوشمندی را رعایت کنیم، و از ناشیگری و حماقت حریف، برای پیروزی و البته برای کم کردن آسیب های جدی پیش رو استفاده کنیم.
اینک من یک پیشنهاد برای سران جنبش دارم.
این مقدمه را ابتدا بگویم اگر نبود محفل اندیشی بعضی از آقایان در دوران حکومت دوم خرداد، فرصت های بزرگ این گونه از کف نمىرفت. زمانی که رییس جمهور، توان و شجاعت تصمیم های بکر و بزرگ را نداشت. و خودش را داده بود دست چند نفر اطرافیان به اصطلاح معتمد و مغز متفکر! و کسانی مانند سعید حجاریان و بهزاد نبوی و ... باید خط رسم مىکردند تا آقای خاتمی اجرا کند. و از دایره تنگ محفلی خاص هیچگاه بیرون نیامدند. آنقدر نیامدند و آنقدر از توجه به مردم و میلیونها استعداد ناب بىبهره ماندند، تا... تا روزگارشان این شد! حالا کجایند آقای حجاریان و بهزاد نبوی؟ کمی نباید عبرت گرفت؟
آنها هرچقدر هم بزرگ بودند، همین بودند. چرا همه چیز را تکیه دادید به آنها؟
و اینک به موسوی یک پیشنهاد مىکنم. باشد که خودش فکر کند. و از مشاوره با کسانی که کله های کوچک و شجاعت های اندک دارند؛ بپرهیزد.
من این تاکتیک را که معرفی مىکنم نمىتوانم در این جا بازش کنم. نمىتوانم آن را توضیح دهم. نمىتوانم دلایل حتمی پیروزی آن را شرح دهم. فقط و فقط مىتوانم آن را عرضه کنم. تا شجاعتی بیاید آن را اتخاذ کند:
آقای میرحسین موسوی!
شما باید الان و دقیلا الان، بخاطر فجایع پس از انتخابات و با خواست مشخص آزادی همه زندانیان معترض؛ اعتصاب غذا کنید.
و السلام.
۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه
یک مُشت سوسول !
اول اینکه دیکتاتور و استبداد تقریبا به یک معناست. پس باید نوشته مىشد: دیکتاتوری دینی.
۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه
سبز ، آبی ، سرخ !
به نظر مىرسد كشور با حوادثي روبروست. و در اين ميان وظيفهي دلسوزان واقعي ايران كاملا مشخص است.
راستي اگر قرار است حملهاي نظامي عليه كشور صورت گيرد، وظيفهي ما چه خواهد بود؟
خوب مىدانيم اين بسيجياني كه باتوم بر سر مردم كشيدند، كساني نيستند كه جلوي دشمن اين مردم بايستند. خوب ميدانيم اوباشي كه در خيابانها ديديم، اگر از پادويي براي سربازان بيگانه خوشحال نشوند؛ ناراحت هم نخواهند بود. خوب ميدانيم آنها كه پول گرفتند تا دختران را وسط خيابانها كتك بزنند، فردا هم پول خواهند گرفت تا مردان و زنان ايراني را تحويل ارتش بيگانه دهند. و خوب ميدانيم سپاهي كه بجاي آنكه به فكر انديشههاي نظامي باشد، در حال بالا كشيدن كارخانه و شركت و كنسرسيوم است؛ در هنگامه خطر، چمدانهايش را برخواهد داشت و به نزديكترين نقطه امن فرار خواهد كرد. و خوب مىدانيم ايران، به غير از ما كسي را ندارد.
پس وظيفهي ما در آن هنگام، كه اين سرزمين با خطر حمله بيگانه روبرو باشد، چيست؟
آيا بايد همانند مردم افغانستان و عراق، خوشحال باشيم كه ارتشي از فراسوي مرزها آمده و ديكتاتورهاي خونريز ما را عقب رانده است؟ آيا بايد منتظر سرنوشتي باشيم كه در كشورهاي سوخته و دردمند عراق و افغانستان تا همين امروز برپاست؟
هرگز!
پيشواي بزرگ سبزها گفت چيزهايي هست كه از آرمان سبز ما هم بزرگتر است.
آن هنگام كه ايران در معرض خطر آمريكا و ديگران باشد، اين ما هستيم كه اسلحه به دست خواهيم گرفت و از ديارمان دفاع خواهيم كرد. ما هرگز از فرط نفرت به ديكتاتورها، به دامان ناپاك بيگانه پناه نخواهيم برد. به آنها دلخوش نخواهيم كرد. آنها را دوست نخواهيم گرفت. كه دوست ما هيچگاه نبودهاند. آنها فقط و فقط به فكر منافع خودشان بوده و هستند. و آن گاه كه كشوري را از دولت و حكومت قوي و مردمي خالي ببينند، طمعشان افزونتر خواهد شد و به خود هرگونه اجازهاي خواهند داد. و اين زيادهخواهي خودشان را هم البته با انواع تعابير دلفريب خواهند آراست!
اينجا افغانستان يا عراق نيست. در اينجا مردمي فرهيخته زندگي ميكنند. مردمي كه به راحتي توطئهها را در مييابند. دوست را از دشمن تشخيص ميدهند. و حساب طمعكاران را به خوبي خواهند رسيد.
ما از ايران دفاع خواهيم كرد. در مقابل هر ارتشي. هر رييس جمهوري بيگانه. سياه باشد يا سفيد؛ فرقي ندارد. هر كه به ايران ما نزديك شود، هر كه بخواهد از شرايط ناهنجار داخلي ما بهره ببرد، هر كه در روساي ضعيفالنفس و ديوانه ما طمع كند، بايد بداند اين ماييم كه با بندبند وجودمان از ايران دفاع خواهيم نمود.
ارتش آمريكا اگر مىخواهد بچشد ضرب شست جوانان سبز ايران را، فقط يك قدم جلو بردارد. آنچنان درسي حاليشان كنيم، كه تا سالها رقيب جمهوريخواه از ته دل به اينان بخندد!
كاملا مشخص است احمدينژاد در برابر يك حملهي نظامي نخواهد ايستاد. به رجزهايش، خود او هم توجه نميكند. همين موجود بود كه براي انرژي هستهاي چهها كه نميگفت! اما ديديم در عمل چه مفتضحانه تسليم بيقيدوشرط شد. در زمان يك خطر واقعي هم اين يهوديزادهي بدنام، خيلي زود دستهاي كوچك و سياهش را بالا خواهد برد.
ما يادمان هست صدام در هنگامهي نبرد چه كرد. يادمان هست چه رجزها كه نخواند. و چه مفتضحانه تسليم شد. تا آنجا كه به قوت بايد گفت خودش در طرح تحويل آسان عراق به آمريكا دخالت داشت. صدامهاي ما هم آمادهاند تا ايران را به بيگانه تحويل دهند. آمادهاند ايران را بفروشند.
و همانطور كه صدام و دولت صدام تا آخرين لحظات حكومت كثيفش، مردم عراق را زير داغ و درفش گرفته بود؛ اينها هم تا آخرين روز، مردم خودشان را خواهند دريد. و بعد در توافقات پنهاني -كه بارها نظايرش را شاهد بودهايم- همه كشور را دودستي تحويل آمريكا خواهند داد.
صدام ما هم مانند نسخهي عراقياش، سخت ضعيف و ترسوست. به همان مقدار وحشي در برابر مردم خودش است. و به همان اندازه بُزدل در برابر دشمني واقعي است. پس اگر كار را به دست صدام بسپاريم، همان سرنوشت در انتظار ماست كه بر سر مردم عراق آمد. مردمي كه به راستي و سوگمندانه امروز هيچ چيز ندارند. مردمي ثروتمند، اما به سختي نادار!
لكن اينجا سرزمين ايران است. مهد آزادي و تمدن. هزاران روشنفكر آزاده اينجا سُكني دارند. آنها نخواهند گذاشت بر سر اين مردم آن بيايد كه در شرق و غرب ما پياده شده است.
آمريكا يا اوباما يا هر سياهسفيد ديگر! بداند با اولين نشانههاي حملهي نظامي به اين سرزمين، تكتك جوانان پرشور و غيور ســـبـــز، پادگانها را تصرف خواهند كرد. سلاحها را بر دست خواهند گرفت، و نخواهند گذاشت تسليمهاي پشت پرده، اجرايي شود.
اينجا مهد دلاوران است. در اولين لحظات اين حملهي احتمالي، همهي ما نوك پيكان مبارزه را از حكومت، به سمت دشمن بيگانه خواهيم گرداند. ديگر برايمان فرقي نميكند كه رييس جمهور چه كسي باشد. اين برايمان مهم خواهد بود كه پاي بيگانه را در اولين سواحل جنوب، قلم خواهيم كرد.
اين را اوباما، سياه باشد يا سفيد، خوب بداند.
پرچم سبزمان را به اهتزار درخواهيم آورد. لباس رزمي كه اين روزها كنارش نهاده بوديم، به تن خواهيم كرد. آن خوي حماسي و جنگاوريمان را به هر متجاوز جسوري نشان خواهيم داد.
امروز از مبارزهي بدون خشونت حرف مىزنيم. و فردا چنان حماسهاي خلق خواهيم كرد، كه شاهنامهاي جديد بنويسند از پهلوانيهاي سهرابها و رستمهاي جديد سبزي كه غيور زيستند، و غيور خواهند مرد.
ما سبزيم. سبزتر از بهار. تا انتها مىايستيم. و اگر چه سرخ شويم، باز هم سبز خواهيم آراميد.
ما منتظريم تا خليج فارس را به گورستاني آبي براي كماندوهاي دشتهاي ميزوري، اوهايو و ميشيگان تبديل كنيم.
سياهان و سفيدان عزيز! اي گماشتههاي ارتش آمريكاي پهناور! اينجا مردمي به سختي منتظر شمايند. با اسلحههايي تافته.
پس خوش آمديد!
۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه
انجمن بيدار
چندي قبل با يكي از جوانان، بحثي داشتم. و اين بحث، من را تشويق كرد تا مقالهاي كوچكِ پيشرو را بنويسم.
من با آن جوان در مورد مسائل سياسي و انتخابات اخير حرف مىزدم كه متوجه شدم ادبياتي كه او در حرفهايش استفاده مىكند شباهت زيادي دارد به حاميان احمدينژاد!.. با اينكه اين جوان از طرفداران سبز بود!
بطور ضمني اين را به خودش هم گفتم و از موضوع گذشتم. اما خود او ابتدا تعجب كرد و بعد هم مشتاق شد كه چرا من به ادبيات او ايراد ميگيرم.
حرفهايي كه اين جوان عزيز ميزد شبيه اين چيزها بود: "من هر سهشنبه شب، به جمكران ميروم. تا حضرت حجب مهر تاييد بر قلب من بزند. من از امام زمان در همه كار مدد ميگيرم. من تا آخر عمر، نوكر فرزندان زهرا هستم..."
به او گفتم اين نوع حرف زدن، ادبيات "انجمن حجيته" است. اما او گفت اصلا چنين انجمني را نميشناسد!
با آن جوان خيلي حرف زدم. كه همهي آن حرفها موجب شد اين مقاله نوشته شود.
انجمن حجتيه ابتدا براي مقابله با رواج بهاييّت به وجود آمد. و اگر بدانيم بهاييت در ادامه بابيّت بود، درمىيابيم كه اين فرقهي بهاييت، بيشترين حملهاش را به امام زمان و وجود امام زمان وارد آورده بود. آن كساني هم كه ابتدا انجمني را درست كردند به نام حجتيه، چه بسا با نيّت خير و از سر دلسوزي ميخواستند تا همان طور كه بهاييت نام امام زمان را به زشتي كشاند؛ آنها هم نام امام زمان را دوباره بلند كنند و تقدساش را بازگردانند.
اولين چيزي كه به فكر موسسين انجمن حجتيه رسيد همان راههاي ساده و عوامانه بود. همانند باشكوه برگزار كردن جشنهاي نيمه شعبان و كارهايي ابتدايي مانند آن. و يادمان باشد اين جشن گرفتن هاي پرسروصداي نيمه شعبان، در زمان شاه پهلوي به اوج خودش رسيد.
هر چه بهاييت بيشتر به نفوذ خودش بسط ميداد، انجمن حجتيه هم مصرتر ميشد به كارهايش ولو خيلي ابتدايي و عوامانه باشد، گسترش بدهد. و اين دعواي حيدري-نعمتي بين اين دو گروه بالا گرفته بود. و چون بهاييها فقط به فرقهي خودشان و قدرت ماليشان اتكا داشتند، حجتيهايها به نهادهاي ديني و مردم مذهبي رو ميآوردند و آنها را به حمايت بيشتر خودشان دعوت ميكردند. و در نتيجه تعداد تودهاي مردم در جبههي انجمن، بيشتر و بيشتر مىشد. و اگر يادمان باشد، جلسات وعظ آقاي فلسفي تبديل شده بود به جبههي حمله به بهاييها. و اين يعني شوراندن عوام مذهبي عليه بهاييها؛ و البته جلب اينگونه از مردم به تفكرات سست و سطحي انجمن حجتيه. و چنين مردمي هم هر كار از دستشان برميآمد در برابر بهاييها ميكردند؛ البته با شيوههاي حجتيهايها! مثلا وقتي در تهران و در خيابان آيزنهاور آن موقع و خيابان آزادي فعلي، ثابت پاسال بهايي، كارخانه پپسي كولا را راهاندازي كرد، و آن نوشابه از سوي مراجع قم تحريم شد، همان مردم هوادار انجمن، در مقابل اين كارخانه و طرف ديگر خيابان آيزنهاور، مسجد بزرگ صاحبالزّمان را ساختند! كه اين مسجد هنوز هم هست.
كارهايي كه انجمن سامان مىداد در همين حد و اندازه بود. يعني در زماني كه دنيا در مبارزه ميان سرمايهداري و كمونيسم فرو رفته بود و هر روزه انقلابهاي جهاني رخ ميداد؛ انجمن حجتيه سرگرم يك مبارزه مذهبي بود با روشهاي بچهگانه و سطحي!
نتيجهي كارهاي آن انجمن هم اين مىشد عوام مردم كه عقايدي مذهبي هم داشتند، بجاي آنكه به مسائل واقعي اطرافشان و ظلم و سرسپردگي حكومت وقت توجه كنند، به مسائل حاشيهاي و بياهميت سرگرم بودند. و در حاليكه شخص شاه، كشور را به بيگانگان فروخته بود؛ آنها همه دادشان بلند بود كه: "آقاي شاه، چرا دكتر مخصوص شما يك بهايي است؟"!!
البته مبارزه با شاه در طيفهايي ديگر از جامعه رواج داشت. و اين طيف هم به طور مطلق در اختيار چپها بود. ماركسيستها، و بعد هم چپهاي مسلمان، يعني همان سازمان مجاهدين خلق، كه البته بعدا كاملا چپ و سوسياليست هم شدند.
همان قدر كه طيف مذهبي و سن و سال گذشته و نسبتا پولدار جامعه براي انجمن حجتيه كار مىكردند، جوانان هم بطور گسترده جلب تفكرات سوسياليستي مىشدند. و در اين ميان هم معلوم بود دستگاه امنيتي شاه با آن چپها مبارزه مىكرد و از وجود انجمن حجتيه خيلي هم خرسند بود! و اين يكي ديگر از دلايل بقا و قدرت گرفتن انجمن حجتيه شد.
اما چرا انجمن حجتيه را اصلا يك انحراف مىدانيم؟
همان طور كه گفتيم انجمن ابتدا با تفكراتي بازاري و عوامانه شروع به كار كرد. اما كمكم به انحراف درغلطيد. انجمن با دست يازيدن به احاديثي همچون "تا جهان از فساد مملوّ نشود، امام زمان ظهور نخواهد كرد" و يا "هر حكومتي در زمان غيبت، باطل خواهد بود" عملا راه رخوت و همراهي با ظالمان را توجيه مىكرد. و در ادامه، مبارزه با هر ظلم و فسادي را و هر مجاهده در راه عدالتي را تخطئه نمود. يعني دقيقا همهي آنچيزي كه اسلام براي آن آمده تا بشر از فساد و ظلم و شرك پاك شود، انجمن حجتيه همان فساد و ظلم را تاييد نمود. و عقايدي را منتشر كرد كه آشكارا شركآلود بود.
بخش شركآميز انجمن را ميتوان در "مدد گرفتن" از ائمه و بخصوص از حضرت حجت يافت. باز كردن جايگاهي خيالي براي امام زمان كه گويي امام زمان توانايي ربوبي دارد و ميتواند در جهان تصرفاتي انجام دهد و ما پيروان او بايد از او مدد بگيريم! و انجمن حجتيه در رواج اين عقايد خرافگون، به پيروزي نسبتا مطلقي دست يافت! يعني امروز از هر ده ايراني كه بپرسيد در مواقع گرفتاري از چه كسي كمك ميخواهيد، هشت نفرشان خواهند گفت: از امام زمان! و دو نفر باقيمانده خواهند گفت از خداي يكتا!!
انجمن حجتيه با نفوذي كه در بخشهاي مذهبي جامعه به دست يافته بود، توانست سيطرهاي ميان عالمان ديني براي خود دستوپا كند. به اين نحو كه هر كسي با عقايد انجمن مخالفت ميكرد، به او انگ "وهابي" ميزد. و بسياري را با همين شيوه هتك حيثيت كرد. و حتي مراجعي را به سكوت واداشتند تا انجمن با نفوذ خود در ميان مذهبيها، نتواند مقلدين آنها را از آنها بربايد! مسلم است عالماني در حد مراجع تقليد به راحتي شيادي و خرافي بودن عقايد انجمن را درمييابند. اما سكوت را در برابر اين انجمن مخوف براي خود پيشه كردهاند.
اگر امروز ميبينيد كشور در فساد و فحشا و بيعدالتي غوطه ميخورد، اگر باندهاي ثروت و قدرت به راحتي جولان ميدهند و حق مردم و ستمديدگان را از حلقوم خود پايين ميدهند، اگر فجايعي همچون سي خرداد و چند ماه بعد از آن به راحتي آب خوردن رخ ميدهد و افرادي به اسم ولايت به دانشجويان حمله ميكنند و به اسم امام زمان به دختران و پسران در بازداشتگاهها تجاوز ميكنند؛ و در كنار آن همه براي امام زمان گريه ميكنند و شعر ميسرايند و مداحي ميكنند؛ مداحان، امروز يكي از قدرتمندترين نهادهاي اين كشور شدهاند؛ اگر مسجد خرافگون جمكران، پررونقترين مسجد ايران شده است؛ اگر روزهاي جمعه، صداوسيما پر ميشود از سوز و گداز براي آقا امام زمان؛ اگر كسي مانند احمدينژاد به قدرت ميرسد و مثل آب خوردن دروغ ميگويد و قيافهاش را كج و معوج ميكند و به ريش خلق الله ميخندد؛ اگر احكام قرآني همگي تعطيل شده است و تنها اوجب واجبات(حفظ نظام) است كه بايد زنده بماند؛ اگر غارتگري ميلياردي همانند محصولي دو بار وزير ميشود؛ و اگر نيمه شعبان امسال در اوج امنيتي بودن همه چيز، ناگهان تهران و همه ايران شروع مىكند به رقص عمومي و جشن و شادي... بدانيد بخاطر اين بوده است كه انجمن حجتيه بر اين كشور كاملا مسلط است.

انجمن حجتيه از سال 68 تاكنون، آرام آرام بازوهاي اختاپوسمانندش را دور همه چيز گرفت. و اينك ايران را كاملا بلعيده است.
دولت احمدينژاد فقط سمبلي است از همه عقايد نفرتانگيز اين انجمن.
رشد تنفر از شيعه كه عراق و عربستان و يمن و پاكستان و ... را در برگرفته؛ نيست مگر بخاطر تلاش شبانهروزي اين انجمن!
انجمن حجتيه بخاطر نوع عقايدش و نحوه عملكردش؛ تناسب عجيبي با استكبار جهان دارد. هماهنگي منافع و انطباق آموزههاي انجمن با صهيونيزم جهاني، فراماسونري جهاني، و سرمايهداري نيويوركي؛ انجمن را تبديل به نهضتي آرماني و تمامعيار كرده است براي كساني كه در بند كشيدن ايران هميشه آرزويشان بوده است.
بوي گندي كه كشورمان را دربرگرفته، فقط و فقط تفكر يك انجمن كوچك است كه زماني پاگرفت تا بهاييت را از رونق بياندازد. و امروز بهاييت از رونق افتاده، اما همهي آن كاري كه بهاييت قرار بود انجام دهد، اينك انجمن حجتيه دارد انجام ميدهد.
پس:
ايران! آسوده بخواب؛ كه انجمن بيدار است!
۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه
از ندا تا طاهره خرّم
اما ديدم سخن گفتن با اين بسيجيهاي لات و لوت اصلا آب در هاون كوبيدن است. و اصولا شأن ما بالاتر از اين است كه با اين موجودات سخن بگوييم. بگذار آنها با باتومشان چند صباحي خوش باشند. اسلحهي مدرن قرن بيست و يكم است كه از عصر حجر برايشان به ارث مانده است!
اما به نظرم سخن مهمتري اين ميان وجود دارد.
پس از آنكه هويت آن دختر جوان افشا شد، انسانهاي بسياري تكان خوردند. طاهره خرم كه چندي پيش از بازداشتشدگاني بود كه تحت شكنجه و تحقير قرار گرفته بود، و اين گونه در وسط خيابان داشت كتك مىخورد. و تكاندهندهتر اينكه او لحظاتي بعد از اين باتوم خوردن، چند كيلومتر آن طرفتر دوباره بازداشت مىشود.
به نظر من در اين ميان بايد از اين دختر جوان شجاعت و جسارت را بياموزيم. و از آن بالاتر به نظر من، استراتژي انقلاب سبز ما چنان تعريف مىشود.
كاملا مشخص است كساني كه سركوب به شيوهي آمريكا در عراق را ساماندهي كردند، شكنجه جنسي را به هدف خفه كردن سريع اعتراضات سامان دادند، هدفشان له كردن هر گونه مخالفتي بود. چيزي كه به نظر تا امروز به هدف كلياش رسيده است. اگر در 25خرداد آن جمعيت عظيم به خيابان آمد، در 13 آبان جمعيت بسيار كم شد. و اين نتيجه تلاش و فداكاري شبانهروزي بسيجيان قهرمان بود كه هزاران كتك و شكنجه و تحقير و آسيب جنسي را بر سر مردم فروريختند!
اما درسي كه از اين فيلم با همه وجودمان مىگيريم اين است كه اين سركوب از حد تحملش گذشته و به سرريزي رسيده است. وقتي يك دختر جوان كه بازداشت و تحقير جنسي را تحمل كرده، در 13 آباني به خيابان مىآيد كه خيلي از مردم ديگر نيامده اند، اين معنا را مىدهد كه سركوب به شيوه ابوغريبي از كارايي افتاده است، و نتيجهي عكس مىدهد. امروز مردم با دانستن خيلي قضايا و شناختن جسارت يك دختر، مىفهمند كه نبايد در برابر حقههاي امنيتي عقبنشيني كنند. و با ايستادن، سحر مارهاي فرعون باطل خواهد شد. و اين فرعون ما ديگر هيچ كار نخواهد كرد.
همهي توان ستمگران اين است كه بتوانند ديگران را بترسانند و عقب برانند. اما اگر ايستادگي ما تجسم يابد، فرعونها خيلي زود فروخواهند ريخت.
درس طاهره خرم را بايد با همه وجودمان دريابيم.
بايد از هر چه مىخواهند ما را بترسانند، نترسيم. و قاطعانهتر بايستيم. اصرار كنيم در چيزي كه مىخواهند ما آن را رها كنيم. و با شدت بيشتري حرفمان را بزنيم.
اگر در 25خرداد فقط اعتراضمان به يك تقلب مسخره بود، امروز در برابر فرعوني مىخواهيم بايستيم كه كثافت و شقاوتاش را در اين چند ماهه با همهي وجودمان حس كردهايم.
امروز بايد جمعيتي به اندازهي 25 خرداد بيرون بيايد، اما هزار بار عصبانيتر از آن روز. پراستقامتتر! و ايستاده، تا رفتن فرعون را با چشم ببينيم.
وعدهي عظيم ما، روز 22 بهمن تا ديگر كار را تمام كنيم.
يادمان باشد همه سپاه هم اگر در تهران جمع شود، 150 هزار نفر نخواهند شد. تهراني كه مىتواند 5 ميليون معترض را به خيابان بفرستد.
و اين روز شدني است.
طاهره خرم به ما اين را آموخت.
تا ديروز، دروغ را ممنوع كرده بوديم؛ از اين به بعد شعارمان اين است:
ترسيدن ممنوع!
۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه
چه سردارها رفته بر دارها
شايد اين سردار دارد توجيه ميكند جناياتي كه اخيرا سپاه و بسيج مرتكب شدهاند. همان كارها كه تا چندي پيش، به شدت منكر وقوعش بودند. و رهبر معظم هم مكرر خواستار مستندات وقوع آن اعمال شدند. حالا چه شده كه ديگر نيازي به انكار هم نميبينند؟!
حقيقت اين است آنان كه استراتژي اصليشان، همان جمله صدر اين مقاله است؛ به خودشان حق دادهاند و خواهند داد براي حفظ حكومت، هر كاري را ولو جنايت و فساد باشد، انجام دهند. و اين همان حقي است كه فرعونها و نمرودها بر اساس همين اصل، مخالفانشان را سلاخي مىكردند. ابراهيمها را به آتش مىافكندند. موسيها و قومشان را قتل نسل ميكردند. همان اصلي كه نادرها با اتكاي به آن، چشم فرزندشان را درميآوردند. همان اصلي كه قجرها و رضاخانها مويشان را در آن آسياب سفيد كردهاند!
اصولا سالهاست كه نظام جمهوري اسلامي بر همين اساس ميگردد.
يادمان نرفته حوالي سال 67 آقاي خميني در آن نامههاي به شدت تكاندهنده، فرمودند: "ولي فقيه ميتواند حتي نماز را هم تعطيل كند." و پس از آن بود كه واژه ولايت مطلقه فقيه، در دهانها افتاد.
البته همان زمان نداهاي مخالفت بسياري از سوي علما و مراجع و حوزهها بلند شد. اما با فوت آقاي خميني و آمدن رهبر جديد و اين كه همه ميديدند رهبر جديد بسيار شخصيت ضعيفي دارد و مانند آقاي خميني توان آن فرمانها و آن حكومت شديد را ندارد؛ مخالفتها فروكش كرد. چرا كه همه فكر ميكردند اگر چه گفته شده اين ولايت، مطلقه است؛ اما وقتي يك انسان ضعيفالنّفس كه توان انجام سادهترين امور خودش را هم ندارد، بر امور حاكم باشد؛ چندان هم نبايد نگران بود. و سالهاي بعد هم اتفاقا نشان داد دوران رهبري آقاي خامنهاي، يكي از ضعيفترين حكومتهاي ايران بوده است.

سالها طول كشيد تا رهبر معظممان بتوانند رقبا را كنار بزنند. و بيتي براي خودشان دستوپا كنند... تا رسيده به امروز كه بيت ايشان، هم رييس جمهور دارد، هم رييس مجلس و هم رييس قضا. و هر سه هم از ضعيفترين و دمدستيترين افرادند كه راحت بشود از سوي آن بيت عظمي كنترلشان كرد.
امروز تازه رهبر معظم توانستهاند رهبريشان را بر همهي امور گسترش دهند. بگذريم كه الان، وضع كشور به شدت متزلزل است و باز هم يكي از سستترين شرايط سرزمين ايران را در اين روزها شاهد هستيم. روزهايي كه بنيانهاي يك جامعه به عميقآ در حال فروريزي است.
امروز، روزهاي بازگشت به سال 67 شده است. روزي كه باز هم ولي فقيه قرار است رسما به جان نماز بيافتد.
من نميدانم اين نماز با ولي فقيهها چه كرده است كه هر گاه قدرتشان زياد ميشود، ميخواهند ريشهي نماز را بكنَند؟!!
اين جملهي سردار جعفري و آن جملهي آقاي خميني را بگذاريد كنار اين كلام حسين(ع) كه در هنگامهي نبرد كربلا در زير تيرها و فوران خونها ميفرمود:
ما اصلا براي نماز داريم مىجنگيم...
السلام عليكم يا انصار دين الله، السلام عليكم يا انصار رسول الله، السلام عليكم يا مساكن ذكر الله، السلام عليكم يا محالّ معرفه الله...
۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه
اين همه آيا !
همهي چيزهايي كه گفتيد، حق است. بحثي بر سر اين نظام نيست. كه اصولا شما داريد يك تفكر و فلسفه را همچون ليبراليسم، با يك حكومت مقايسه ميكنيد. و به يك نفر ميگوييد چرا تو هنوز سرباز اين نظامي و به اين سربازي، افتخار ميكني؟
سخن گفتن از اين نظام كه اين گونه در منظر مردم خودكشي ميكند؛ اصلا جايي ندارد. هيچ كسي ديگر نيست كه اهل تفكر بوده باشد و هنوز مدافع اين نظام باشد. و اصولا تنهاييِ رهبر اين نظام كه مجبور شده به احمدينژادها و روانبخشها و امير ثابتيها بسنده كند؛ نشان از قحط الرجال شديدي دارد كه اين نظام با آن روبروست. پس بحث را به جاي اصلياش بايد برد: مواجههي دو تفكر، مواجههي اسلام و ليبراليسم.
ابتدا من يك جواب كوچك اما درست به سخن كلي شما ميدهم. اين جواب كوچك، اذهان ساده را مجاب خواهد كرد. اما سخن اصلي من نيست و اصولا من اين سخن را از ديگران نقل ميكنم.
تمامي چيزهاي خوبي كه شما از ليبراليسم برشمرديد، همان خوبيهاي تمدن غرب است. و بارها گفته شده كه بايد از خوبيهاي هر تمدني استفاده كرد. پس استفاده و تحسين و رويآوري به اين خوبيها، نه تنها ايرادي ندارد؛ بلكه توصيه هميشگي همه بوده است.
لكن داشتن يك سري خوبي در يك تمدن، منجر نخواهد شد به حق دانستن همه كارهاي آن تمدن. بسيار ميتوان شمرد بديهاي بسياري را كه تمدن غرب داشته و دارد. اين تمدن كه شما آن را محصول فلسفهي ليبراليسم ميناميد، خوبيهاي غيرقابلانكاري به بشريت عرضه كرده است. اما همهي اين خوبيها اين نتيجه را نميدهد كه اين تمدن مطلقا خوب است و هر چيز ديگر هم كه بگويد، لاجرم خوب خواهد بود. چرا كه بقيهي حرفهايش هم بايد سنجيده شود و حساب شود آيا آن حرفهاي ديگر هم خوب هست يا نه.
خوب كه بنگريم مشخص ميشود همين تمدن غرب، بديهاي بسياري هم دارد. كه در اين لحظه من نيازي به شمردن آنها نميبينم. شايد در پايان اين مقاله اشارهاي به آنها كردم.
تا اينجا همان حرفهايي بود كه ديگران بسيار گفتهاند. اما حرف خود من از اينجا به بعد تازه آغاز ميشود.
ميخواهم كل نگاه به اين نظام را كنار بگذاريد. ذهنتان را از كارهايي كه اين نظام كرده يا دارد ميكند؛ خالي كنيد. من از نظام نميخواهم حرف بزنم. من ميخواهم از اسلام سخن بگويم.
سخن من اين است: همه خوبيهايي كه شما را به تحسين واداشته است؛ همگي در اسلام هم وجود دارد. بخشي پيش از اين وجود خارجي هم داشتهاند؛ و برخي هم از آرزوهاي اسلام هستند.
تمام آزادانديشيها، تمام امكانات برابر، تمام پيشرفتها، تمام تساوي بين انسانها، تمام حكومت ارزشهاي انساني بر تكتك انسانها فارغ از اينكه در چه مقام سياسي يا اقتصادي باشند؛ همه و همه از حرفهاي اسلام است.
شما هيچ خوبي يا هيچ آرزوي خوبي را نميتوانيد نام ببريد، كه سخن اسلام نباشد. بنابراين با برشمردن خوبيهاي تفكر ليبراليسم، نميتوان حقانيت ليبراليسم را ثابت كرد. چرا كه همه اين خوبيها در تفكر ديگري به نام اسلام هم موجود ميباشد كه اتفاقا درجهي آن هم خيلي بالاتر است.
اما حالا يك سوال از شما نويسندهي محترم ميكنم. آن چيزهايي كه شما از ليبراليسم ياد كرديد؛ واقعا خيلي ارزشهاي بلندي بود؟
ميشود به من پاسخ دهيد جاي "عدالت" در اين آرزوهاي طلايي شما كجاست؟ جاي معنويت واقعي؟ جاي آرامش روح انسانها؟ جاي خوب بودن يك انسان براي خودش؟ جاي خوب بودن و وقف كردن يك انسان خودش را براي همهي انسانها و انسانيت؟
آيا آن چيزهاي خوبي كه شما برشمرديد و واقعا هم خوب است؛ همهي چيزي است كه "انسان" از زندگي كردن و زنده بودن ميخواهد؟
آيا مبارزه با ظلم جايي در تفكر شما دارد؟ عدالت اقتصادي چي؟ آيا در سرزمينهايي كه ليبراليسم بر آنها حكومت ميكند، عدالت وجود دارد؟ شما چيزي اصلا به اسم عدالت اقتصادي در آنجاها ميبينيد؟
تجمع سرمايهاي كه در سرزمينهاي زير سلطهي ليبراليسم وجود دارد، به بردگي كشاندن انسانهاست تا سرمايهدارها روز به روز شكمگندهتر شوند؛ تا راكفلرها تعداد صفرهايشان بيشتر شود، تا هزاران انسان با همهي آروزهاي يك انسان، زير چرخ اين سرمايهداري له شوند، زندگيها نابود شوند، شرفها پايمال شود، خانواده از هم بپاشد، و انسان به معناي واقعي كلمه بدبختي را حس كند؛ آيا اينها در آن سرزمينها وجود دارد يا نه؟ و آيا اين وجود، واقعي هست يا نه؟
آيا شما واقعا غذايي ميخوريد كه بيل گيتس مىخورد؟ همان لباس را با سي درصد قيمت كمتر ميپوشيد؟ ماشيني با همان حدود سوار ميشويد؟ واقعا؟ خانهتان چي؟ همان حدود بيل گيتس است؟
اين گفتههايتان كه خندهدار بود! شما يك هزارم لباسي كه آنها ميپوشند را حتي تاكنون با چشم هم نديدهايد!
كساني كه در خانههاي چند ميليارد دلاري زندگي ميكنند، سوار ماشينهاي چند ده ميليون دلاري ميشوند، لباس چند هزار دلاري شان يك خرج پيشپاافتاده است؛ كساني كه همه ثروت دنيا توي دستشان است؛ همانها نه فقط امثال شما را حشره هم حساب نميكنند؛ بلكه اصلا بر دوش شما سوار شدهاند تا توانستهاند اين زندگي را براي خودشان درست كنند.
اين تصوير واقعي سرمايهداري است. معناي سرمايهداري است.
شما حواستان را دادهايد به يك سري چيزهاي خوب. اما اين چيزهاي خوبي كه در غربِ ليبرال هست، در كنارش هزاران چيز بد هم هست. ليبراليسم البته چيزهايي به بشر داده است. اما بدانيد كه چيزهاي بيشتري از او گرفته است. همان چيزهايي را كه بشرِ غربي ندارد و احساس خوشبختي نميكند. و شما خيال ميكنيد آنها همهي چيزهاي يك زندگي خوشبخت را دارند!
چرا بشر غربي در انبوه بيماريهاي رواني مدفون است؟ چرا خانواده فروپاشيده است؟ چرا انسان در حد كالايي دست به دست ميشود؟ و اين دست به دستي از ظاهر چشمنواز يك زن جوان شروع ميشود و تا به بردگي كشيدن يك عاِلم و علم او براي اهداف يك شركت ادامه مييابد. چرا يك دانشمند فقط اين اجازه را مييابد كه از دانشاش استفاده كند فقط زماني كه در چنگال اختاپوسي سرمايهها قرار داشته باشد؟ و اگر بخواهد كوچكترين استقلالي از نوع حركت علمياش نشان دهد، خيلي زود حذف خواهد شد. آيا اينها خيال است يا متاسفانه واقعيت؟
چرا در آمريكا همه بايد كار كنند، اما نتيجهي همه تلاش يك ملت، آن چيزي از آب درميآيد كه "راكلفر" ميخواهد؟ چرا همهي پيشرفتي كه يك ملت با همهي دانش و تلاشي كه دارد و شما اين داشتنها را خيلي تحسين ميكنيد، به جايي كه بايد، نميرسد؟ و فقط در يك دايره محدود كننده، همه در جا ميزنند؟ ميسازند و مصرف ميكنند و باز از نو ميسازند و مصرف ميكنند بدون اينكه انسانيت آنها يا آرزوهاي انساني آنها پيشرفتي داشته باشد. و تنها ثمره فرضا شصت سال اخير ملت آمريكا اين بوده كه راكفلر، راكفلرتر شده است!
درست است كه انسان در غرب ليبرال، پيشرفت كرده است. اما اين پيشرفت او هم محدود و كنترلشده و در بازهاي مشخص صورت گرفته است؛ و نه يك پيشرفت آزاد و رها و رو به سوي تعالي انسان بوده باشد. در غرب ليبرال، پيشرفت زماني خوب است كه براي راكفلر سودي داشته باشد!
راستي شما فكر كردهايد بشريت فقط در عرصهي تكنولوژي نسبت به جنگ دوم جهاني آيا واقعا به اندازه شصت سال پيشرفت داشته است؟ آيا پيشرفتي كه مثلا آلمان فاشيست براي تكنولوژي به وجود آورد با آن چيزي كه امروز وجود دارد، قابل مقايسه است؟ خوب كه نگاه كنيد، از آن روز تا الان چيزي به بشريت اضافه نشده است. حال آنكه در همان 15 سال غلبه فاشيسم هزاران پيشرفت تازه به بشريت عرضه شد. فقط شما نگاه كنيد به ارتشهاي جهان. همگي كپي ارتش آلمان نازي است. چيزي اضافه شده است؟ موشك؟ بمب هستهاي؟ تانك؟ يگانهاي نظامي؟ زيردريايي؟ ناو؟... همهي اينها كه در آلمان نازي هم بود. چيز ديگري الان هم هست؟
سخن من اين است: ليبراليسم چيزي است براي به بند كشيدن انسان. و نوع دشمنياش با فاشيسم، با ناسيوناليسم، با كمونيسم هم براي همين بود كه اين تفكرات ديگر، به انسان -يا به مجموعههاي انساني و حكومتها- استقال ميداد. و ليبراليسم دشمن اين "استقلال" است. و اين بوده علت دشمني تمام قدّ ليبراليسم و غرب ليبرال با آلمان نازي، ژاپن امپراطوري، روسيه و چين كمونيست. بله، همه ماجرا همين بوده است!
اما اكنون بايد چه كرد؟
ادامه سخن من اين است: همه آرزوهاي من و شما در اسلام اصيل وجود دارد. ذهنتان را از يك نظام پوسيده و فاسد پاك كنيد. نظام ايران، امروز چيزي بهتر يا بدتر از نظام سوريه يا عربستان يا مصر نيست. اصولا اين نظام و رهبر خودمحورش ربطي به اسلام ندارند. من از خود اسلام دارم حرف ميزنم.
تمام آن چيزهايي كه شما براي ليبراليسم برشمرديد، در اسلام هم هست. آن هم در حد و اندازههاي واقعي آن. آن هم رها و آزاد. و چيزهاي بسيار ديگري هم هست. چيزهايي كه در ليبراليسم هيچ وقت نبوده و قرار هم نيست باشد.
پيشرفت هست. عدالت هم هست. آزادي هست. معنويت هم هست.
همهي آن چيزي كه انسان بصورت كامل ميخواهد داشته باشد، اسلام دارد. خوشبختي روحي و مادي را دارد.
به همهي اينها زندگي پس از مرگ را هم بايد اضافه كرد كه اسلام دارد. و ليبراليسم ندارد.
آيا ليبراليسم زندگي پس از مرگ دارد؟آياهاي من تمام شد!
۱۳۸۸ مهر ۲۸, سهشنبه
الله اكبر!..
خبرهايي از يك هفتهي پيش به بيرون درز كرده است، كه آگاه كردن آنها لازم است.
آنچه شنيده ميشود گرچه پَستي طرف مقابل را آشكارتر ميكند، اما هوشياري بيشتر ما ميتواند به شكست كامل آنها منجر شود. و ما ميتوانيم از توطئهي آنان به نفع خودمان استفاده كنيم.
شنيده شده كه سازمان اطلاعات سپاه قصد دارد با توطئهي شومي، سيزده آبان را به دستاويزي براي برقرار حكومت كامل نظامي در تهران تبديل كند. به اين نحو كه در راهپيمايي اين روز، به اجتماع بسيجيها، چندين نارنجك جنگي پرتاب كند. پس از آن هم معلوم است كه چه خواهد شد. اين فقط سبزها هستند كه آن كار را كرده اند!!
بنابراين لازم است هيچ سبزي در سيزده آبان حاضر نباشد. بر همه لازم است از شركت در مراسم اين روز خودداري كنند. توطئههايي در نظر گرفته شده است. در نظر اتاقهاي جنگ رواني سپاه، روز قدس يك شكست برايشان بوجود آورد. كه بايد اين قضايا را در سيزده آبان براي هميشه تمام كنند.
همه هوشياري به خرج دهيد. به يكديگر اطلاع دهيد. از حضور در مراسم سيزده آبان جدآ خودداري كنيد.
از همين الان، به فكر تكبير طوفاني شب 22بهمن باشيم.
ميعادگاه همه ما، آن شب خواهد بود برفراز پشتبامها. ميخواهيم تهران را با نداي الله اكبر بلرزانيم. ميخواهيم نام خدا را به گوش همه مستبدان برسانيم. يادشان بياوريم كه آنها خداي ما نيستند؛ كه خدا فقط خداي يكتاست.
كاملا مشخص است شبهاي 22بهمن سالهاي پيش، هر ده كيلومتر يك نفر الله اكبر مىگفت! ولي امسال كه تمام بامها از نداي تكبير مملوّ ميشود، تنها پيامش لرزاندن پايههاي حكومت ستمكاران خواهد بود. و مگر نه اينكه دشمن همه ظالمان جهان، خداي يكتاست؟
خود را براي 22 بهمن آماده كنيد. براي آن راهپيمايي عظيم. تجمعي بالاتر و پرشكوهتر از 25خرداد. روزي كه تهران را سبز سبز ميكنيم.
روزي كه خواب بر چشم جنايتكاران حرام خواهد كرد. روزي كه دنيا به احترام، ما را تعظيم خواهد نمود.
از الان به فكر تكبير طوفاني شب 22بهمن باشيد. همه برخيزند. هر كس هر كاري ميتواند، بكند. شاعران، شعرهايشان را رو كنند. خوانندگان براي آن شب و روز فراموشنشدني، همهي هنرشان را بياورند. كليپسازان آخرين تراوشات وجودشان را پياده كنند. همه بيايند...
همه مىخواهيم همه اشكهايمان را به فرياد تبديل كنيم.
روز 22بهمن، تلافي همهي ستمي است كه كشيديم. و نقطه آغازي است بر ايراني كه سبز خواهيم ساختش.
خودتان را براي تكبير طوفاني شب 22بهمن آماده كنيد.
اي بندگان خدا! ميخواهيم خدا را صدا بزنيم. اين صدا زدن، به تمام دلمان خواهد چسبيد! ستمكاران را به كابوس خواهد بُرد. و ياري ستمديگان خواهد شد.
فريادي غمي است كه شادي را زنده ميكند. و نداي حقيقتي است كه دلهايمان را پرطراوت ميسازد.
اي مردم سبز تهران! همه ايران چشم اميد به شجاعت شما دوختهاند. هميشه ايران، به دنبال تهران حركت كرده است. يك كشور، به شما چشم دوختهاست.
ايران را آزاد كنيم.
وعدهي ما: شب 22بهمن، برفراز پشتبامها:
الله اكبر!.. الله اكبر!.. الله اكبر!
۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه
آه نيمه شبان!
امروز بايد خوشحال باشي. بايد در پوستت نگنجي. سخنراني هايت تازگي ها خيلي دلنشين شده اند. باور كن به دل مىچسبد.
آن روز مردمي كه تو را نخواستند، خار و خاشاك ناميدي. قول دادي آنها را تحقير خواهي كرد. با جارو جمعشان مىكني. قول دادي كمر همه را مىشكني.
اين كار را هم كردي. لشگريان وحشي ات به خيابان ها ريختند. همان هايي كه در تبليغات انتخاباتي، پرچم به دست مىگرفتند، و مچبند تقليدي پرچمي بسته بودند؛ همان ها كه عكس رهبرت را بالاي موتورشان نصب كردند، همان ها با باتوم و زنجير و شلنگ و كابل به جان مردم افتادند. زنان چادري را زدند. پيرمردان را له كردند. پيرزنان را پرتاب كردند. با موتور از روي سر جوانان رد شدند. همه را له كردند. همه را تحقير كردند. و بسيجي هاي كلت بسته، دختران جوان را در وسط خيابان ها كشتند...
كشُتي. باتوم زدي. سر شكستي. بيهوش كردي. به همه اين ها هم اكتفا نكردي. كه بايد دشمنانت را تحقير مىكردي. بايد سرشان را به سقف مىكوبيدي. بايد چشم اين فتنه گراني را كه تو را رسواي عالمَ كرده بودند، در مىآوردي. پس به سراغ بازداشتي ها رفتي. دهها كهريزك را در ناجا و آگاهي و بسيج و پادگان هاي سپاه برپا كردي. و آنجا را به عبرتگاه كساني تبديل كردي، كه در برابر توي شوم، ايستاده بودند... بچه هاي مردم را آنقدر زدي، تا دهها نفر در دوران بازداشت، كشته شدند. به هزاران نفر آزار جنسي رساندي. و دهها تجاوز كامل جنسي را صورت دادي. بايد اين كارها را مىكردي. بايد وحشت به پا مىكردي. بايد مىترساندي. بايد دلها را مىلرزاندي. مىدانستي كه در اين شرايط، مردم از جانشان نمىترسند. و خواهند ايستاد تا تو بروي. پس آمدي و به حيثيتشان حمله كردي. آنها را به جايي كشاندي كه اين شوم ترين حاكم اين ديار را بپذيرند. مىدانستي براي ايراني، ناموسش مهمترين چيز اوست. خيلي مهمتر از اين كه يك خائن بر كشور حكم براند يا نراند...
دلها سوزاندي. قلب ها را سوختي. گريه ها در شب ها آفريدي. مردم تو را نمىخواستند. و اينك بايد تو را مىپذيرفتند. و اين خيلي سخت بود...
آري، تو مردم را رُفت و رُوب كردي. سرشان را به طاق كوفتي. چشمشان هم درآوردي.
همه اين كارها را كردي. و اينك بايد پيروز باشي. اين پيروزي ِ احمدىنژادي، حق توست. باور كن.
اينك پس از همه جنايت هايت، آمدي و فرمان دادي تا اين سركوب و خفقان وحشيانه را، اين سر به طاق كوبيدنها را، اين جارو كردن خار و خاشاك را، و اين درآوردن چشم فتنه را؛ همه بايد "آزادي نسبتا مطلق" بدانند...
من مىٍگويم اين بالاترين جنايت تو بود. اينكه پستي را بايد زيبايي بدانيم؛ سركوب و كشتار و وحشت را بايد آزادي مطلق بگوييم. اينكه تجاوز و فساد مامورين را بايد كاري الهي بخوانيم. اينكه يك حكومت كثيف را بايد نظام مقدس بپذيريم.
شايد سخنراني تو را در عقيدتي-سياسي ارتش بايد بزرگترين جنايت تو ناميد.
اكنون اي پيروز!
حال كه همه كارهايت را كردي، حال كه از هيچ چيز فروگذار نكردي، حال كه زندان ها را پر كردي، مخالفينت را له كردي، مردم را تار و مار كردي، روزنامه ها و سايت ها را بستي، و حال كه پرچمي ها برايت جشن پيروزي و سخنراني هاي تحسين كننده برگزار مىكنند، اكنون كه خيالت از همه چيز و همه جا راحت است و ديگر كسي هيچ كاري نمىتواند بكند... اينك منتظر يك چيز ديگر بمان!
تو را از شب هاي پُرسوز مىترسانم. از وقتي دلهاي شكسته، تو را نفرين مىكنند. و داغ يك ملت، جگرهاي سوخته را فرياد مىزند. وقتي رو به آسمان، مرگ تو را مىخواهند. و وقتي كه تعداد اينها به ميليون ها نفر مىرسد.
پس منتظر باش.
تو را از آه هاي كشيده به سوي آسمان مىترسانم.
تو را از آه نيمه شبان مىترسانم…
۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه
با گنبد زرد معروفش
در اينجا ما نمىخواهيم به اين مرجع بزرگوار يادآوري كنيم كه به جاي محكوم كردن حمله به يك مسجد در فرسخ ها دورتر، به حمله به جان و مال و حيثيت و ناموس انسان ها كه همين بيخ گوش شما انجام شد، و به اسم اسلام و ولايت هم انجام شد، و بدترين ضربه ها را به ايمان عمومي وارد كرده؛ نگاهي بيندازيد و آن را محكوم كنيد. بلكه سخن ما در اينجا اصولا چيز متفاوتي است.
اگر خوب نگاه كنيد صداوسيما هر گاه مىخواهد از اسرائيل جنايتكار حرفي بزند، از عبارت "رژيم صهيونيستي" استفاده مىكند. شايد براي شما هم سوال پيش آمده كه اين همه وسواس چه علتي دارد و اصولا چه نيازي هست كه از كلمه اسرائيل استفاده نشود.
ما در اينجا براي شما خواهيم گفت.
دليل اين عمل صداسيما، دستور ويژه و قاطع مقام معظم رهبري است. ايشان به صداسيما -اين جزيره خودمختار كه حرف احدي جز مقام مقام معظم را گوش نمىكند- فرموده اند: چون اسرائيل نام ديگر يعقوب پيامبر است، به جاي آنكه به اسرائيل بد و بيراه بگوييد، از عبارت رژيم صهيونيستي استفاده كنيد!
تا اينجا از سخنان دو تن از علماي بزرگوار كه خودشان را مرجع شيعيان جهان مىدانند، سخن گفته ايم. واقعا جاي تاسف دارد كه اين علما كه علي الظاهر بايد عالم تر از ديگران باشند، و نقش هدايت كنندگي مسلمين را هم به عهده بگيرند؛ اطلاعاتشان اين قدر ضعيف است.
آقاي مكارم مىفرمايند چرا اجازه داده مىشود صهيونيست ها به مسجد الاقصي اين قبله اول مسلمانان حمله كنند؟ اما آقاي مكارم نمىدانند مسجد الاقصي، قبله اول مسلمانان نيست. بلكه فقط يك مسجد معمولي است كه در حدود صد متري قبّهُ الصَخره ساخته شده است. و اين قبه الصخره است كه قبله اول است. همان بناي چند ضلعي كه گنبد زردي دارد و بسيار زيباست. همان كه معبد مقدس يهود است. و به همين دليل هم ماجراي تغيير قبله در صدر اسلام پيش آمد؛ كه يهود به مسلمانان طعنه مىانداختند.
اما مسجد الاقصي، مسجدي است با گنبد سبز رنگ، كه به دست خليفه دوم و هنگام فتح بيت المَقدِس ساخته شد. اين يك مسجد است همانند همه ي مساجد. و اينكه فلسطيني ها روي آن حساس هستند، به خاطر علاقه آنان است به خليفه دوم. و هيچ ربطي به قبله اول مسلمين ندارد.
اصولا قبله اول ما، مقدّس ترين مكان براي يهود است. و يهوديان هرگز نخواسته اند آن را خراب كنند. قبه الصخره به عربي يعني آن بنايي كه روي آن تپه ساخته شده است. و اين تپه در نزد يهوديان، "صهيون" ناميده مىشود. اين تپه و بناي آن، براي يهوديان بسيار مقدس است. و حتي شهري كه اين تپه را در خود دارد، همان اورشاليم مقدس آنان است. همان آرمان شهر يهوديان. و اين همان شهر بيت المقدس است كه يهوديان مىخواهند به كل از دست مسلمانان دربياورند. و اگر به مسجد الاقصي كه در نزديكي مقدس ترين معبد آنان بنا شده، حمله مىكنند؛ بخاطر آن است كه مىخواهند مكان هاي مهم اسلامي را از اين شهر حذف كنند. و به اين دليل است كه مىخواهند پايتخت اسرائيل را از تل آويو به اورشاليم منتقل كنند. كه اصولا بناي كشور اسرائيل بخاطر آمدن به اورشاليم مقدس بوده است.
پس اگر به باور هاي يهوديان نگاهي كنيم اين گونه مقدس ترين مكان هاي نزد آنان تعريف مىشود و مهمتر مىشود: كشور اسراييل، شهر اورشاليم، تپه صهيون، معبد مقدس!
حالا اينكه مقام معظم رهبري مىفرمايند به اسرائيل بد نگوييد؛ اما به رژيم صهيونيستي هرچه مىخواهيد بگوييد؛ چه معنايي پيدا مىكند؟
يعني صدا و سيما به كلمه اسرائيل بخاطر اينكه نام يكي از پيامبران بوده، و امروز معناي يك كشور را مىدهد، نبايد بد بگويد؛ اما به تپه مقدسي كه نزد يهودي و مسيحي و مسلمان، يكي از مقدس ترين مكان ها است، مىتواند فحاشي كند؟!!
تپه اي كه قبله اول مسلمانان -با گنبد زرد معروفش- روي آن بنا شده است و پيامبر اسلام به آن سو نماز خوانده است؛ مىتواند محل فحاشي قرار گيرد؟ تا به نام تحريف شده يكي از پيامبران، بد گفته نشود؟!!
يا آقاي مكارم به اين تپه كه قبله اول را بر خود دارد، بد مىگويند؛ تا از مسجد الاقصي كه قبله اول نيست و يك مسجد معمولي است، دفاع كنند؟
واقعا بر سر علماي ما چه آمده است؟!
۱۳۸۸ مهر ۱۴, سهشنبه
اين كلينتون بود
روزهاي عجيبي است. در حالي كه مقام معظم رهبري جشن گرفته اند كه توانسته اند چشم فتنه را دربياورند؛ و همه اطرافيان برجسته ايشان، در حال تملق گفتن براي حضرتشان هستند؛ انسان حوادثي را در پيش رو مىبيند.
انسان دلش مىسوزد. واقعا چه اتفاقي افتاد كه رهبر به اين سرنوشت افتاد؟ تا جايي كه هيچ كس از اين مردم را نداشته باشد، به جز چند نفر محدود دور و اطرافش، و چند سردار فعلي سپاه. همان جمع محدودي كه اطراف او را گرفته اند، و مرتبا او را نائب برحق امام زمان مىنامند، او را داراي بهترين خط سياسي مىخوانند، شب و روز از هوش سرشار او تعريف ها مىكنند، و از اينكه مىتوانند نفس وابسته و حقير رهبر را به سرخوشي بياندازند، كيف مىكنند و قهقهه مىزنند! شايد بيشتر براي آن خوشحالند كه چه رهبر احمقي بر امور حاكم است و آنها مىتوانند با چه مزخرفاتي او را در مشت بگيرند.
يادمان نرفته همان هفته بعد از انتخابات بود كه حداد عادل به تلويزيون آمد و صريح اين كلمات مشمئزكننده را در جلوي ميليون ها بيننده بيان كرد: "ديديد روز بعد انتخابات، مقام معظم رهبري چقدر خوشحال بودند؟ چرا اين شيريني را بعضي ها تلخ كردند؟"!!!
صد رحمت به تملق مليجك ها براي ناصرالدين شاه!!
من دارم حوادث بدي را در افق پيش رو مىبينم. حالا هر چقدر هم چند سردار شكم گنده سپاه بيايند و خوشحالي كنند و از اينكه چشم فتنه را چقدر راحت درآورده اند، كيف كنند و حال كنند و صفا كنند!!
آقايان! امور به اين راحتي ها نيست. بار پيش هم كه شماها در راس كار بوديد، ديديم و ديديد كه چه گندي زديد. دهه شصت را كه شماها بر همه امور كشور حكمراني مىكرديد، يادمان هست. ديديم جنگي كه مىتوانست با حضور همه مردم به پيروزي منطقه اي برسد، و انقلاب اين مردم را سربلند كند، رسانديد به جايي كه در سال 66 و 67 به آنجاها رسيديد. اختلاف هاي بين سران سپاه، تا جايي كه مىخواستند گلوي همديگر را پاره كنند. مردم هم شما را تنها گذاشتند. خدا هم از شما رو برگرداند. و رسيديد به جايي كه همين صدام پيزوري، نزديك بود پدر شما را دربياورد. و شكست كامل در جنگ و پذيرش قطعنامه... و تسليم هاي پنهاني كه به آمريكا داديد...
اين روزها هم حوادثي در راه است. شما عريان به ميدان آمده ايد. خيلي هم بد عمل كرديد. رهبرتان هم در منظر مردم خودكشي كرد. انگار اين موجود، يادش رفته در سي خرداد چه كرده كه حالا در خطبه هاي عيد فطر، رجز مىخواند و خود را پيروز بلامنازع ميدان مىنامد! اوضاع واقعا بدتر از اين نمىشد.
شما الان تنهاي تنهاييد. راي مردم را كه مىدانيد نداريد. تنها، كساني با شما هستند كه در اندازه هاي همين بسيج بدنام با همين جمعيت چند هزار نفري آن است. شما آنقدر بسيجي نداشتيد كه سپاه محمد رسول الله شما، كه بايد در اندازه هاي يك سپاه نظامي و حدود صد هزار نفر نيرو داشته باشد، در سي خرداد همان جمعيت معدود ده هزار نفري را توانست جمع كند. و سپاهي كه متعلق به تهران است، افراد خودش را از سراسر كشور توانست دست و پا كند. و اكثر آنها هم بسيجي ويژه بودند. يعني پاسدار رسمي بودند نه نيروي مردمي. واضح است كسي كه مسلح است، بايد نظامي باشد و كساني كه با ساختار بسيج آشنا هستند، مىدانند شما در اختيار بسيجي هاي عادي، هرگز اسلحه آن هم كلت نمىگذاريد.
شما كسي را نداريد. در عرصه جهان هم الان نه وقت آن است كه اين كارها را بكنيد. شما بيشتر داريد خودتان را با اسرائيل هماهنگ مىكنيد و رهبرتان در جلسات مخفي گفته است: وقتي دولت تندها در اسرائيل بر سر كار است، ما چرا دموكرات شويم؟
اما خبر نداريد كه اين اسرائيل نيست كه حاكم جهان است. بلكه اين آمريكا است. و آمريكاي امروز در حال دموكرات مآبي است. نتانياهوي امروز، با نتانياهوي ده سال قبل فرق دارد. امروز آمريكا به نتانياهو هم اجازه تندبازي نمىدهد. شما كه جاي خود داريد.
رهبر شما بخاطر دفن شدن در انبوه گناهان، توان تحليل امور را از دست داده است. او نمىتواند بفهمد با حكومت فردي خودش دارد چكار مىكند. همان طور كه نفهميد در حالي كه انبوه مردم راي به تغيير امور داده اند، او اين گونه تحليل كرد كه همه اين كارها زير سر رقيب ديرينه اش، رفسنجاني است! حالا هم با رفسنجاني آشتي كرده است و خيال كرده همه چيز تمام شده و مىتواند برگردد سر گناهان مورد علاقه اش!!
من حوادث بدي را دارم مىبينم. خدا را شاهد مىگيرم كه اينها آرزوهاي من نيست. بلكه اين ها ديد من است. اين ها حتي خواسته هاي من هم نيست. من بارها گفته ام خيلي از حوادث اخير را ما نمىخواستيم. ما نمىخواستيم كار به اين جا ها برسد. به جايي كه اصل نظام در چند قدمي سقوط باشد.
اوضاع فرق كرده است. اگر فكر مىكنيد با شعار دادن و رجز خواندن، مىتوانيد خودتان را ارضاء كنيد، عيبي ندارد. اما امور به گونه اي ديگر پيش مىرود.
من يك حادثه نظامي را در چند ماه آينده پيش بيني مىكنم. اين حمله نظامي، بخاطر خالي بودن حكومت از پشتوانه مردمي، خيلي زود به شكست كامل منتهي خواهد شد. و باوركردني نخواهد بود كه نظام، خيلي زود فرو خواهد ريخت.
باور كنيد ما دلمان اين ها را نمىخواست. مىشد با رييس جمهور شدن موسوي، روزهاي شادي را شاهد باشيم. كشور را بسازيم. با فساد مقابله كنيم. در مسائل بين المللي داراي عزت شويم. اما...
حكومت، الان در ضعيف ترين حالات يك حكومت قرار دارد. واقعا اين ننگ است. اين غم است. اصلا شادي نيست. اين كشور من است كه به اين روز افتاده است...
اين سپاهي كه با مردم خودش اين كار را كرد، خواهيم ديد كه در برابر دشمن چه خواهد كرد. ضعف و ذلت و زبوني اين سردارهاي زبان دراز را خواهيم ديد. و باور كنيد اصلا خوشحال نخواهيم شد. باور كنيد گريه خواهيم كرد. باور كنيد از آنچه در روزهاي پيش رو بر كشورمان خواهد باريد، همه خون گريه خواهيم كرد...
من روزهاي بدي را پيش بيني مىكنم.
جناب آقاي رهبر! مقام معظم رهبري! يا هرچه كه دوست داري صدايت كنيم! مشكل تو رفسنجاني نبود كه حالا از حل شدنش، احساس پيروزي كرده اي. مشكل تو اداره كردن حكومتي است كه خودت بالا و پايين آن هستي. و اين حكومت دارد فرو مىريزد. اين يك واقعيت است. اين جنگ رواني نيست تا تو تحت فشار قرار بگيري و كاري بكني. ديگر دوران كار كردن تو، گذشته است. تو الان هيچ راهي براي برگشت نداري.
مىخواهي چه كني؟ مي خواهي ازت بخواهيم كه چه كني؟ نداها را زنده كني؟ ترانه ها را از زير تجاوز درآوري؟ تحقير و كتك و بازداشت و بسيجي هاي كثيف را جبران كني؟ تقلب مسخره ات را جبران كني؟ سخنراني هاي تهوع آورت را پس بگيري؟... مىتواني؟ ديگر اين مردم تو را خواهند بخشيد بخاطر همه پستي هايت؟
نه، ديگر پلي پشت سرت باقي نگذاشته اي. اين ها جنگ رواني نيست تا تو كاري كني. دوران كار كردن تو گذشته است. ديگر از تو نمىخواهيم هيچ كاري كني. و نمىتواني كاري كني. اين ها جنگ رواني براي تو نيست. اين ها واقعيت است. واقعياتي دردآور و متاسفانه حتمي...
صدام را يادمان هست. صدامي كه خون عراقي ها را توي شيشه كرده بود، و فداييان صدام (نسخه ي عراقي بسيجي ها) مردم را بيچاره كرده بودند، ديدم با حمله نظامي، چند روز طاقت آورد. ديديم چقدر بدبختانه فرو ريخت. ديديم چه زبونانه بازداشت شد. ديديم وقتي اعدامش مىكردند چقدر از ترس مىلرزيد تا جايي كه آمريكايي ها مجبور شدند مراسم اعدام را ساعتي عقب بياندازند و آمپول هاي آرام بخش به ديكتاتور تزريق كنند.
باور كنيد از اينكه به ديكتاتور ما هم آمپول بزنند، اصلا خوشحال نخواهيم شد... باور كنيد ناراحت خواهيم شد بالاخره...
مىشد اين طور نشود... مىشد اين روزها روزهاي شاد و سبزي باشد... مىشد اين روزها صورت زيباي موسوي را هر روز در تلويزيون ببينيم كه كشور را با اقتدار اداره مىكند. عدالت را برمىگرداند. فساد را مورد حمله اي عاقلانه قرار مىدهد. و شور و نشاط و شادي، جمع هاي جوان را انباشته مىكند...
روزهاي اوايل انتخابات آمريكا بود كه من در يكي از وبلاگ هاي قبلي ام اين طور نوشتم:
اگر مك كين رييس جمهور شود، با ايران كاري نخواهد داشت؛ اما اگر اوباما بيايد، به ايران حمله خواهد كرد...
اين را كسي مىپذيرد كه شناخت كافي از دموكرات ها داشته باشد.
يادتان باشد اين كندي و كارتر بودند كه به شاه ايران بيشترين فشارها را آوردند تا او مجبور شد در آن دو دوره، بيشترين تغييرات را در حكومتش انجام دهد. و يادتان باشد اين كلينتون بود كه اولين بار در سودان و پاكستان به القاعده حملات سنگين و قاطعي كرد. حملاتي بدون رجزخواني هاي توخالي معمول بين جمهوريخواهان.
اوباما را هم خواهيد ديد اگر خدا بخواهد. وقتي يك هفته بعد از اولتيماتوم رسمي اش به ايران، تمام جنوب ايران را بمباران مىكند...
روزهاي بدي در راه است...

