بسم الله الرحمن الرحیم
سبزیم که در مسیر باران هستیم ؛ موجیم که در یاد بهاران هستیم
کوهیم که از داغی دلشوره ما ؛ یک لرزه ی افتاده به دوران هستیم

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

باز هم به مرگ سعید امامی فکر کن

جوابی به این حزب اللهی وبلاگش:
الحق که مثل منصور ارضی، مخ یوخدی!
حالا اگر حقایقی را باراک اوباما بگوید، یعنی آن حقیقت از حق بودن مىافتد؟! مثلا وقتی اوباما از خدای واحد حرف مىزند؛ شما توی هیات رزمندگان منصور ارضی از دو تا خدا حرف میزنید تا با اوباما فرق داشته باشید؟
چقدر جوک هستید شما! و چقدر وقیح!
یعنی چون اوباما گفته با معترضین به شدت برخورد شده؛ یعنی نشده؟ یعنی ما که خودمان این خشونتها را دیدیم، باز هم اصلا خشونتی در کار نبوده؟ تو که خودت باید یکی از همین خشونت ورزان بوده باشی! مىدانی چه کار کرده اید!!
راستی در پایان یادداشتت، نوشتی موسوی مسوول این همه خون و زخمىها است. (یقین امام خمینی هم مسوول همه خونی بود که شاه مىریخت!) ولی تو شرم نمىکنی مثل اوباما از کشته و زخمی حرف مىزنی؟! در حالی که هیچ کشته ای و زخمی ای در کار نبوده و نظام هیچ وقت از این کارهای بد توی عمرش نکرده است!! راستی چه بلایی سر شما آمد، که این طور نوکر "نظام" شدید؟ چرا عمله حکومت شدید؟ یعنی دیگر از انقلاب، از اسلام، از آرمانها هیچ حرفی نمىزنید. بلد هم نیستید بزنید. که یک چند تا بچه بیسواد هستید که همه حرفتان را پای عربده کشىهای منصور ارضی یاد گرفته اید. و تنها جرفی که برایتان باقی مانده، مانند سربازان ابن زیاد، "نظام و حکومت" است. و ولایت امیر به سلامت باد!
من همیشه برای امثال تو، از خدا خواسته ام مانند سعید امامی شوید. یعنی پایان کارتان بچشید کارهایی که خودتان با مردم کرده اید. و توسط همین سیستم امنیتی سیاه، شکنجه شده و نابود شوید.
باز هم به مرگ سعید امامی فکر کن. به مرگ صیاد شیرازی فکر کن. به مرگ لاجوردی فکر کن.
اینها خیلی از تو به یزید زمانه نزدیک تر بودند. خیلی ابن زیادتر بودند...
(راستی، گند آن عکسی هم که گذاشتی در آمد! برش دار عزیز جان! اینجا را هم ببین)

خدا را شکر که همه تان احمقید

جواب به یک بچه طلبه و وبلاگش:
الحق که فقیه هستی!
یعنی اگر یک زمانی امام خمینی، یک چیزی را به حکمیت در صفین تشبیه کرده است، امروز تو باید چیزی را که دوست داری بچسبانی به آن حرف امام و در نهایت به جنگ صفین؟!
نمىتوانی راحت حرف دلت را بزنی و بگویی فلان کار را نکنید؟ حتما باید بزنی توی جاده عوامبازی و دغلکاری؟
حالا چرا اوضاع امروز، شبیه حرف امام حسین به قمر بنىهاشم نباشد که شب عاشورا را از لشگر عمر سعد مهلت خواست؟...
چرا آن باشد و این نباشد؟... چون تو مىگویی؟!!
انصافا جماعت حیله بازی هستید.
انگار یادت رفته همین امام خمینی زمانی هم بود که جام زهر سر کشید. چرا آن روزها را یاد نمىکنی؟ و به گونه ای از امام خمینی حرف مىزنی که انگار همیشه پیروز بلامنازغ این کشور بوده است! و مثلا برای همین رهبر امروزی هم درمىآوردید: "هر که با علی درافتاد، ورافتاد!"
یادت رفته زمان های بسیار بدتری هم بر این امام خمینی گذشته است. زمانی بسیار بدتر از همین زمانی که تو مىگویی. یعنی اگر همین سالی که تو میگویی (و اشتباه هم گفتی و اوج فشارها مال سال 61 بود) امام خمینی پذیرفته بود جنگ تمام شود، خیلی با قدرت بیشتری برای ایران جریان آتش بس انجام مىشد. نه با افتضاح سال 67 که کم از یک تسلیم بىقیدوشرط نبود.
بگذریم که بعدها احمد خمینی گفت امام اصلا مخالف ادامه جنگ بعد فتح خرمشهر بودند.
حق داری این قدر جاهل باشی. که انصافا یک ولایتمدار واقعی باید مثل تو باشد. مردم کوفه هم که دنبال ولایت یزید افتاده بودند، مثل تو بىبصیرت، جاهل، احمق و پرمدعا و شلوغباز بودند.
راستی تو در عاشورا نیامدی تهران؟ کی بود مىگفت اهل کوفه نیست و علی را تنها نخواهد گذاشت؟ نبودی ببینی صدها هزار تهرانی با چه شدتی فریاد میکشیدند: مرگ بر خامنه ای!
همین بود؟!!
کو آن غیرتت؟!!
و آخر اینکه زیاد احساساتی نشو. اصولا جماعتی که الان سررشته امور دستشان است، همه شان مثل تو احمق هستند. پس به سمت آشتی و جمع کردن اوضاع نخواهند رفت. و خدا را شکر خیال خواهند کرد دارند به خیمه معاویه نزدیک مىشوند و باید کار را تمام کنند. و به زودی خواهند فهمید که چقدر ضعیف هستند. زمانی که کشور در آشوب جنگ مسلحانه داخلی فرو رفت. و یک ماه نشده، همه شما زبان درازهای سپاهی را از کشور بیرون خواهیم انداخت.
خدا را شکر که همه تان احمقید!!
الحمد لله الذی جعل اعدائنا من الحمقاء!

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

متن مذاکرات تیم امنیتی با موسوی افشا شد.

واضح است که این افشا از سمت موسوی رخ نداده چرا که آنچه در ادامه مىخوانید چندان صورت خوشی برای موسوی به همراه ندارد. بلکه از طرف مقابل خبرها درز کرده است.
تیم امنیتی، به نمایندگی علی لاریجانی با موسوی تماس گرفت و چنین گفت که الان باید شما تغییر موضع بدهید. وگرنه احتمال حمله و ترور شما وجود دارد. پس از رد و بدل چند جمله میان دو طرف، موسوی گفت شما از من توبه نامه مىخواهید که من اهلش نیستم. مذاکره کننده گفت توبه نامه مال شعارها و شلوغ بازىها است. ما فقط از شما مىخواهیم دولت را به رسمیت بشناسید. موسوی مىگوید من نخواهم گفت که دولت مشروع است. تیم مىگوید به هر زبانی که مىخواهید بگویید که این معنی را برساند. موسوی مىگوید انتقاداتم را هم خواهم گفت. تیم مىگوید اصلا مهم نیست. فقط از موضع اصلی که ابطال انتخابات است و نامشروع بودن دولت عقب بیایید. ضمن اینکه ما قول مىدهیم بیشتر از طریق مجلس و قضا به دولت فشار بیاوریم و دیکتاتوری احمدىنژاد دیگر مثل قبل نخواهد شد. موسوی فکر مىکند. تیم به مذاکره ادامه مىدهد. و این را، تنها خواسته رهبری مىداند. و همه ی شلوغ بازىهای اخیر را نمایش مىداند که جمع خواهد شد. سپس به شرایط خاص کشور و خطرناک شدن اوضاع اشاره مىکند و این تصمیم موسوی را شجاعت و فداکاری او مىخواند.
موسوی چیزی نمىگوید.
زمان این مذاکره بین ساعت 9 شب جمعه تا حدود 5 صبح جمعه بوده است.

موضع ما در برابر بیانیه هفدهم موسوی

در اولین ساعات انتشار بیانیه 17 موسوی، آن را خواندم. من هم مانند بقیه افرادی که این بیانیه را نگریستند؛ از لحن و ادبیات متفاوت آن شگفت زده و ناراحت شدم. آن هم درست در این زمان، که جامعه در ملتهب ترین روزهای خود به سر مىبرد. و نیروهای هیات رزمندگان ولایت آن قدر جامعه را تحریک کرده اند که به راستی مسیر انقلاب در برابر این حکومت ظلم و فساد، هیچ گاه مثل امروز هموار نبوده است.
نظرات دیگر دوستان را هم که دیدم، تقریبا همه همین طور بودند. لکن برخی به این بیانیه تاخته بودند، و برخی خواسته بودند آن را به خود بقبولانند. و برخی هم با جعل اخبار خیالی خواسته بودند شرایط را برای موسوی آنقدر غیرعادی نشان بدهند که او مجبور شده است به دادن این بیانیه.
بنابراین من با یک جمع بندی، نکاتی را درباره این بیانیه مطرح مىکنم:
- در قدم اول اینکه بدانیم موسوی، فقط یکی از ماست. در جنبش سبز، سرور و مالک و آقا بالاسر وجود ندارد. این سلسله مراتب، متعلق است به حکومت های دیکتاتوری. خواه این حکومت دیکتاتوری، از نوع کمونیستىاش باشد، خواه از نوع فاشیستی و خواه از نوع دینی. منظورم هم از دین، نه دین الهی، بلکه همه کسانی است که به اسم مذهب و دین، مردم را به بند کشانده اند. مانند حکومت فرعونها، که به اسم دین و خدای انسانها بودن، بیشترین بردگی را بر انسان تحمیل کرده بودند. مانند حکومت حال حاضر ایران، که به اسم دین، فساد و ظلم و جنایت مىکند؛ و با تقسیم بندی انسانها به حامیان ولایت و دشمنان ولایت؛ پست ترین حکومت تاریخ ایران باید نامیده شود. ولایت و ولایت بازی، متعلق است به فرعون ها و یزید ها و معاویه ها، تا برای خودشان جایگاه های غیرعادی بتراشند؛ و به اسم آن، خودشان را بر جان و مال ناموس و حیثیت و اخلاق انسانها تحمیل کنند... بنابراین ما برای موسوی نقش بالادستی و رهبری قائل نیستیم. او تا آن زمان مورد توجه مردم خواهد بود، که خودش را با خواست مردم هماهنگ کرده باشد. مانند آنها بیاندیشد. و حرفهایی بزند که واقعا توجه کردنی باشد.
- موسوی یک انسان آزاد است. او هر زمان که بخواهد، هرچه بخواهد مىتواند بگوید. کسی هم حق ملامت او را ندارد. همان طور که من و شما چنین هستیم. هر کدام از ما هر وقت که خواست مىتواند برای این جنبش و آزادی انسان، حرکت کند؛ و هر وقت خواست مىتواند حتی به نیروی مقابل بپیوندد. و باتومی هم به دست بگیرد. انسان آزاد است تا خودش سرنوشت و خوبی و بدبختىاش را انتخاب کند. بنابراین موسوی حق داشته این بیانیه را صادر کند. او حتی حق دارد بالاتر از این را هم صادر کند. و حتی به رهبر معظم بپیوندد. و در تلویزیون او را ببینیم که با رهبر معظم زشتروی مان نشسته، گل مىگوید و گل مىشنود! او حق دارد حکومت ری را هم از دستان نورانی ولایت ِ ظلم و فساد دریافت کند. پس جای ملامتی نیست.
- شرایط موسوی را هم باید درک کرد. شمایی که نشسته ای در پشت اینترنت و گاهی هم با دوستانت به خیابان مىریزی. تو هم اگر مرگ را در چند ساعت بعدت حتم بدانی، آیا مطمئنی چه تصمیمی خواهی گرفت؟ آیا واقعا اهل تا آخر ایستادن هستی؟ آن هنگام که شرایط سخت شود، چقدر از شما خواهید ایستاد؟ دیدید ابطحی چه کرد؟ شما بودید مانند او نمىکردید؟ همین الان اگر یکی از شما را بگیرند و بازجوی مهربان، شما را به واقع بترساند که سحرگاه فردا اعدام خواهی شد، چند درصد احتمال مىدهی که سریع تعویض موقعیت نکنی؟ خود من در راهپیمایی روز قدس شاهد چند تا از این تعویض موقعیتهای غیر شرم آور بودم. کسانی بودند که کنار ما راهپیمایی مىکردند؛ اما وقتی نیروهای هیات رزمندگان ولایت حمله کردند و کار به کتک خوردن و ترس از بازداشت رسید، ناگهان با صدای بلند شروع کردند به فریاد این شعار: "موسوی، اسرائیل، پیوندتان مبارک" و من به آن ها حق مىدادم. چرا که موجوداتی ترسو و ضعیف بودند. حالا هم شرایط موسوی را در نظر بگیرید. او و سن او و خانواده داشتن او و تهدیدات خصوصی رسیده به او و کشته شدن واقعی خواهرزاده اش را در نظر بگیرید. تهدیدان عمومی را که در صداسیما دارید مشاهده مىکنید. رسما و علنا و بدون شرم دارند از اعدام و قتل و بند میم وصیت نامه سخن مىگویند؛ و منظورشان کشتن است بدون روال قانونی و دادگاهی.
- برخی دوباره همان اشتباه قبل را دارند تکرار مىکنند. منظورم همان شعار مسخزه "مجتبی بمیری، رهبری را نبینی" است. سوق دادن امور از شخص اول دیکتاتور به سمت یک هدف فرعی و ایذایی. شبیه کنید این عمل را به سال 57 و اینکه مردم بجای اینکه به شاه خونریز در وسط معرکه خون ریختن او حمله کنند؛ یکباره علیه ولیعهد شعار بدهند! چنان وضعی چه هدفی داشت؟ غیر از این بود که مىخواست حملات را به عامل اصلی، تلطیف کند؟ و کار را سست نماید. در حالی که همه مىدانیم ولیعهد هیچ دخالتی در امور نداشت و اصولا دیکتاتورها چنین اجازه هایی به نزدیکانشان نمىدهند. الان هم همین طور است. احمق است کسی که خیال کند رهبر معظم مثلا به پسر دومش اجازه دخالت اینچنینی در امور داده باشد تا جایی که همه امور را او به دست گرفته باشد. و حتی خلاف خواست پدرش بتواند کار کند! مجتبی هیچ چیزی نبوده و نیست. بلکه همه کارها را همیشه خود رهبر انجام داده و مىدهد. روز 18تیر هم خود او بود که فرمان حمله را به کوی دانشگاه صادر کرد. و حوادث بعد از انتخابات را هم شخص رهبر مسقیما هدایت مىکرد. تا جایی که بعدها با پررویی این حوادث را یک "رزمایش نظامی" خوانده بود. او در روز 25 خرداد و 30خرداد از درون آن هلىکوپتر سفید، شخصا شاهد ماجرا، و فرمانده میدان آن رزمایش ادعایىاش بود. بنابراین همه تهدید کردنهای موسوی به ترور بودن هیچ دادگاهی، همه از طرف شخص رهبر انجام شده است. آوردن نام مجتبی، و اینکه رهبر دیگر نمىتواند جلوی او را بگیرد، همه سناریوی خود اوست تا حملات نسبت به شخص خودش را تلطیف کند. که مبادا تروری علیه خود رهبر صورت بگیرد. یعنی به قصد گیج کردن حریف انجام مىگردد. و این شیوه ای عادی در دستگاههای امنیتی دنیا است. که به قصد "شُل کردن" عصبانیت ها و اقدامات ناشی از آن انجام مىشود. مثلا وقتی مدیر یک کمپانی با خشم عمومی بخاطر کارهای خلاف بشریتی که انجام داده روبرو مىشود، برای آنکه یکی از آن به خشم آمده ها مبادا تفنگی برداشته این مدیر را ترور کند؛ ناگهان این خبر را درست کرده در روزنامه ها منتشر مىکنند: "آقای مدیر، یک برادر دارد که به شدت به خودش شبیه است" و هدف هم این است در آخرین لحظاتی که آن شخص خشمگین مىخواهد ماشه را بکشاند و این مدیر فاسد را بکشد، دست و دلش بلرزد که نکند این، همان مدیر معروف نباشد و برادر بىگناهش باشد؟... اینجا هم آوردن نام مجتبی برای این است که خشم های فزاینده که مىرود به ترور رهبر ستمکار نزدیک شود، تلطیف شود و همه حداقل این تحلیل از دلشان بگذرد که" نکند رهبر اصلا تقصیری ندارد و کارها دست مجتبی است واقعا؟" و در نتیجه تروری رخ ندهد. و رهبر پیروزشده و همچنان خودش را تحت عنایات خاص امام زمان به مردم عامی نشان دهد که: هر که با علی درافتاد، ورافتاد!!
واقعیت این است رهبر باهوش مان، به این تحلیل رسیده است که بازداشت و محاکمه و زندانی کردن موسوی، هزینه های فراوانی دارد. تازه به سختی بتواند او را اعدام کند و خود را با تحریم بین المللی روبرو کند. پس باز هم شیوه سعید امامی و قتل های زنجیره ای، بهترین شیوه است. یعنی موسوی را ترور کند. بعد هم با تحلیل های انحرافی که دستگاه امنیتىاش آنها را رواج مىدهد، این ترور را به این و آن نسبت خواهد داد. پس به راحتی و با کمترین هزینه، مىتواند موسوی را بکشد. و علاوه بر خاموش کردن فتنه سبز، به همه مخالفانش در آینده هم ضرب شست سنگینی نشان خواهد داد. و سالها بعد، حسین شریعتمداری-این روزنامه نویس بدنام- در برابر هر کسی که بخواهد در برابر حکومت قد عمل کند، خواهد گفت: "شما دیگر قد موسوی که طرفدار ندارید، دیدید دستان نورانی ولایت چطور آن فتنه را خشکاند؟"
- آنچه موسوی در بیانیه اش گفت، به هیچ وجه قابل پذیرش نیست. علاوه بر اینکه ما گفتیم حق مىدهیم به موسوی که با توجه به شرایط، هر کار که درست مىداند انجام دهد. لکن واضح است که با نظر به توصیه های پنجگانه موسوی، خواست ما نه فشار به دولت است، نه آزادی مطبوعات، نه آزادی زندانیان، نه انتخابات، نه آزادی تجمعات. که همه اینها مقدمه ای بوده برای یک هدف اصلی. ما هرگز همه هدفمان، یک دولت نبوده است. بلکه ما با یک تفکر و یک قبیله که همه حکومت را به انحصار خودشان درآورده اند، و ایران را بالا کشیده اند؛ دشمنیم. ما برای این خواستمان هم مردانه ایستادیم. و کشته ها و رنجهای بیشماری هم به این راه تقدیم کرده ایم. اگر موسوی از ترور ترسیده است، ما نداها و سهراب ها و محسن ها هدیه کرده ایم و خواهیم کرد. و به اینها افتخار مىکنیم. همه این ها نرفتند تا دولت احمدىنژادِ روانی پایین کشیده شود. بلکه آنها مىخواستند نظامی را که چنین تفکری دارد، تغییر دهند، تضعیف کنند، و از قدرت بیاندازند. و در یک کلام، این نظام ظلم و ستم سرنگون شود. ما آزادی مطبوعات را به عنوان یک "هدف" نمىخواهیم. بلکه آن هم وسیله ای است تا آزادی اصلی و آزادی در زندگی کردن داشته باشیم. ما الان در وبلاگهایمان خیلی آزادتر از مطبوعات رسمی داریم مىنویسیم. خیلی زودتر و بیشتر خوانده مىشویم. ما آزادی زندانیان را مىخواهیم اما نه به عنوان یک هدف نهایی. بلکه آنها هم زندانی شدند برای یک هدف نهایی. ما آزادی تجمعات را مىخواهیم برای چه؟ ما هدفی داشته ایم برای تجمعات مان. و امروز درگیرىهایی نظیر روز عاشورا، خیلی بیشتر و راحت تر ما را به هدفمان مىرساند. اصولا چرا در زمانی که ضعف حکومت را مثل روز عاشورا با همه وجودمان لمس کرده ایم، بیاییم و از مطالبات حداقلی و اولیه سخن بگوییم؟ ما امروز یک مطالبه داریم و آن تعویض این نظام است. زمانی بود که تعویض دولت را مىخواستیم. اما آن زمان که این تعویض، فقط با یک انتخابات محقق گردد. و کار به خون و خونریزی کشیده نشده باشد. زمانی بود که فقط تعویض رهبر را مىخواستیم و حاضر بودیم با این نظام بمانیم. اما زمانی که بیشرمی ِبه اسم ولایت، و فریب، و همه آنچه در سناریوی عکس پاره کردن و سناریوی اهانت به عزای حسین، رخ نداده بود.
نظامی که مىتواند این قدر بیشرم و عوامگرا و فریبکار باشد، باید برود. و امروز این نظام نه آنچه خودش مىخواهد بگوید که در اوج قدرت است، که در حضیض ضعف قرار دارد.
چه باید کرد؟
امروز میلیون ها ایرانی به "یقین" رسیده اند. و به نظر من، این دستاورد بزرگ این هفت ماهه است. و نگاه به واقعیات مىگوید این ایرانىها، اکثریت هستند. من نمىگویم هر که اکثریت داشت، "حق" هم هست. اما مىگویم هر که اکثریت داشت، قوی هم هست. پس ما در موضع ضعف نیستیم. و اگر رهبر مقدس بتواند یک نفر را مانند موسوی تهدید به کشتن در خیابان کند، میلیون ها ایرانی را نمىتواند.
امروز همه ما اکثریت قریب به اتفاق ایرانىها، یک چیز مىخواهیم: رفتن این جمهوری اسلامی را. و درست کردن یک جمهوری ایرانی، که برای ایران و منافع ایرانیان، حرکت عاقلانه انجام دهد. نه وابسته به آمریکا باشد، نه در فساد داخلی غوطه بخورد. ما نمىخواهیم الگویمان چین باشد؛ که هم وابسته به نظام سرمایه داری و دولت آمریکاست، و هم در فساد داخلی دفن شده است. ما جمهوری ایرانی مىخواهیم. ما مىخواهیم الگویمان کشورهای مستقل و موفق باشد. و اگر قرار است کشوری را برای شروع به حرکت، الگو قرار دهیم، خوب است آن فرانسه یا ژاپن باشد؛ و نه چین.
ما مردم مسلمانی هستیم. اما از جنایت به اسم اسلام، به شدت آزرده و خشمگینیم. کسی که به اسم خوبی، بدی میکند؛ و به اسم خدا جنایت میکند را بدترین جنایتکار حساب مىکنیم.
ما مىخواهیم اسم اسلام را از این کشور برداریم. اما در باطن، رفتاری الهی و خداپسند داشته باشیم. برخلاف امروز که اسم اسلام را داریم، و از اسلام هیچ نداریم.
و چگونه باید حرکت کرد؟
راه ساده است. امروز رهبر معظم چطور دارد مسیرش را هموار مىکند؟ دیدید در راهپیمایی رسوای ده دیماه، چه شعارهایی را علنا سر مىدادند؟ این شعارها، عصاره ی هم حرفهایی بود که زمانی پشت پرده بود. و اینک اینطور علنی شده است. پس ما هم باید با شیوه خودشان حرکت کنیم.
اگر رهبر معظم، با تهدید به ترور خیابانی موسوی، دارند پیش مىروند, و از بیان این و علنی شدن این، ابایی هم ندارند؛ پس چرا خودشان با ترور تهدید نشوند؟ خیلی سخت است که یک محافظ به خشم آمده، ایشان را هدف قرار دهد؟ آن هم وقتی که آحاد ایرانیان، به باطل بودن این رهبر ایمان دارند؟...
و وقتی سپاهیان عزیز و بسیحیان صدیق، علنا از کشتن و اسلحه و حرکت بدون قانون و بند میم وصیت نامه امام حرف مىزنند؛ ما مگر عقل خر خورده ایم که مسلح نشویم؟
چرا مىترسیم از این کار؟ شجاعتش را نداریم؟ پولش را نداریم؟ تعدادمان کافی نیست؟
باور کنید این مصاف مسحلانه که در خیابان های تهران رخ خواهد داد، بیشتر از دو روز طول نخواهد کشید. و باورتان نمىشود این سپاه و بسیج غیور، چقدر زود دست ها را بالا خواهند برد.
خلاصه حرف ما:
سبزها! به اسلحه فکر کنید.

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

به دويست نفر حسين نياز داريم

باور كنيد نمىخواهم بلوف بزنم. اما تحليل امور، چيزهايي را نشان مىدهد.
اصولا من دوست دارم خيلي از حرف‌ها را نزنم. دوست دارم ديگران بزنند. دوست دارم همه، بفهمند. اما وقتي ميدان را سخت مىبينم، وقتي روحيه‌ها پايين مىآيد، وقتي حيله‌هاي تبليغاتي حريف، اوج مىگيرد؛ خودم را مسوول مى‌دانم تا بيايم و حرفهايي را بيان كنم.
وبلاگ سيمرغ، در همين يكي دو هفته‌ي اخير، هشدار داده بود و پيش‌بيني كرده بود كه جواب سناريوي پاره كردن عكس و سخنراني‌هاي شرم‌آور احمد‌خاتمي و علم‌الهدي بزودي دريافت خواهد شد. هشدار داده بود كه راديكال كردن اوضاع، بيشتر از همه براي رهبر معظم مضرّ خواهد شد كه بر فراز آرامش پوشالين اين كشور، دارد همه چيز را بالا مىكشد. هشدار داده بود به زودي دستگاه امنيتي ويژه بيت رهبري، با آن دو آخوند احمق، به شدت برخورد خواهد كرد. برخوردي شايد شبيه آنچه با ابوترابي معروف و پدرش كردند و در راه مشهد با تصادفي ساختگي هر دو را كشتند. و روزهاي آينده را باز نگاه كنيد و اين دو آخوند اخير را.
واقعا شيوه‌اي كه در قضيه آن عكس كذايي پياده شد؛ شرم‌آور نبود؟ نمىشود در دنياي امروز، اين طور احمقانه حركت كرد، و توقع داشت كه از چنين جُويي، گندم برداشت شود. دستگاه تبليغاتي صداسيما، كه گويي همچنان در مِلك طِلق لاريجاني قرار دارد، بسيار و بسيار بد عمل كرد. و نتيجه‌اش را هم باز و باز رهبر فرزانه‌شان پرداخت كرد. و در روز عاشورا، فرياد پىدرپي "مرگ بر خامنه‌اي" بود كه شهر را پر كرده بود. فريادي كه در 25خرداد و حتي 30خرداد هم شنيده نشده بود.
و باز در اين شب‌ها، نگاه به صداسيما نشان مىدهد گويي قرار نيست هياتي‌هايي كه بر اين رسانه عظيم حكومت مىكنند؛ چيزي را ياد بگيرند. و قرار است باز هم براي رهبرشان، فاجعه‌ها درست كنند.
سيستم تبليغاتي آنان -كه به راحتي انجمن حجتيه را نشان مىدهد- هر چه دارد در راه دروغ به كار مىبندد. و از ابتداي موضع‌گيري‌اش نسبت به وقايع عاشورا، اين تيتر را برگزيد: "اهانت به عزاي حسين"!
عوامي‌گري و دغلبازي و فريب‌كاري، در اين موضع‌گيري كاملا مشخص است.
آقايان! اگر چند نفر، فريب شما را بخورند و بتوان آنها را به راهپيمايي براي حسين (و نه براي رهبر) به خيابان‌ها كشاند؛ مسلما تعداد بيشتري هستند كه اين فريب‌كاري شما را مىفهمند. و از اين همه پررويي شما به شدت عصباني مىشوند.
مىفهميد مىخواهم چه بگويم؟
حضرات! شما داريد به "دستگاه توليد لشگر" براي حريف‌تان تبديل مىشويد.
چرا نمىخواهيد بفهميد داريد با خودتان چه مىكنيد؟ شايد هم به تعبير قرآن، بر دل‌هايتان قفل زده شده است؛ تا نفهميد آنچه را بايد بفهميد. تا لشگر مردم خشمگين را در برابرتان روز به روز زياد و زيادتر كنيد. تا خواست خداوند كه گويي بر رفتن شما تعلق گرفته است، محقق گردد.
حرف من همين بود كه اي دوستان سبز! من با همين ذهن ضعيف و هوش اندك و توان مختصر و قلب نه چندان صاف و زلالي كه دارم؛ تشخيص مىدهم خواست خداي مهربانمان بر اين قرار گرفته است كه اين قوم ظالم بروند.
بر دلهايتان غم ننشيند. و از اين همه جفايي كه مىبينيد؛ روي تُرش نكنيد. اشك‌هايتان را پاك كنيد. و به آسمان بنگريد. افق‌هاي روشني در پيش است.
من دارم مىبينم حوادث به كدام سو در حال رفتن است. باور كنيد اين روزها جبهه حاكمان ايران به شدت بحراني و رقت‌انگيز است.
وبلاگ سيمرغ، بنا به رسالتي كه دارد، پيش‌بيني خودش را ادامه مىدهد و به عرض مىرساند:
آنچه اين روزها و با سناريوي مضحك "اهانت به عاشورا" در حال رخ دادن است، دارد حوادثي را در آينده درست مىكند.
روز عاشورا درس‌هاي زيادي به ما داد. پيروزي را به چشاند. شجاعت را مزه كرديم. و ضعف همه قواي نظامي و انتظامي و امنيتي را با چشم ديديم. حتي ديگر كسي از لباس‌شخصي‌ها هم نمىترسيد.
و همه اينها يعني جبهه مقابل مردم، بر خلاف آنچه مىخواهد خودش را نشان دهد، به شدت ضعيف است.
يادم افتاد پس از سرنگوني صدام، يكي از زيبايي‌هاي مردم عراق اين بود كه گروه معروف "فداييان صدام" را -كه هميشه مردم را مىترساندند و مىلرزاندند- پيدا كرده بودند و ديده بودند اين گروه مخوف چقدر ضعيف بوده و كسي اين را نمىدانست! و سالها بود از آن افراد و مانورها و رجزهايشان، يك مردم مىترسيدند! بعد از سقوط صدام بود كه مردم عراق فهميدند اين گروه مخوف، آن قدر ضعيف بودند كه خيلي پيشتر از اينها اگر مىخواستند، مي‌توانستند جمع‌شان كنند.
دوستان سبز! بوي آزادي مىآيد. بوي خوش سبزي و طراوت!
من آشكارا و بدون هيچ ترسي مىگويم آنچه اين روزها صدا و سيماي ولايت دارد انجام مىدهد، روي ديگري هم دارد.
روي ديگر اين سكه، اين است كه به زودي مقابله مردم با حكومت، تا به دست بردن به سلاح هم خواهد كشيد.
اگر قرار است مردم تظاهرات آرام انجام دهند، و نيروهاي هيات رزمندگان تحت فرماندهي بيت رهبري، مردم را بيرحمانه بزنند؛ چرا بايد خجالت بكشيم از اينكه مردم به آنها حمله كنند، آنها را بزنند و خودروهاي پليس را آتش بكشند؟
و اگر قرار است بسيج و سپاه براي پيشبرد اهدافشان، به اسلحه‌شان بنازند؛ چرا بايد خجالت بكشيم از به دست گرفتن سلاح؟ و چرا بايد شرم كنيم از كشتن كساني كه به راحتي فرياد مىكشند: "موسوي را بايد كشت" و بعد هم خانواده او را در روز روشن مىكشند...
حكومت ايران، پلي پشت سرش باقي نگذاشته تا خيال كنيم ممكن است راه عقب‌نشيني را برگزيند. او خواهد تاخت و خواهد تاخت. با ايستادن در برابر اين گله گرگ‌ها، بايد از شرافت‌مان دفاع كنيم.
ما آنها را بكشيم يا نكشيم، آنها ما را خواهند كشت. پس چرا مانند شاه‌سلطان‌حسين شويم و همان جا بمانيم و خشكمان بزند تا آنها بيايند و سرمان را ببرند؟
شرف حكم مىكند و عقل فرمان مىدهد در برابر قومي وحشي و مَست، بايد ايستاد. و سلاح، قسمتي از نيروي خدادادي است كه هيچ كس نمىگويد ما بايد خودمان را از آن محروم كنيم؛ در زماني كه حريف بيرحم، به گستردگي دارد از آن استفاده ميكند.
و اصولا يكي ديگر از خصوصيات زمان ما اين است كه نه فقط رسانه‌ها انحصاري نيست؛ بلكه هيچ دولتي در منطقه ما، توان كنترل و اداره سلاح‌ها را ندارد. شايد اسلحه‌هاي آزاد موجود در كشور، از آنچه نزد نظاميان هست، بيشتر باشد. زماني كه در غرب و شرق كشور، قيمت يك كلت جنگي از قيمت يك جفت كفش، كمتر است.
زمانه ما، زمان كارهايي نيست كه صداسيما دارد مىكند. سپاه دارد مىكند. دولت دارد مي‌كند. و بهترين زمان است براي مبارزه. مبارزه‌اي تا ظلم و ستم برچيده شود. فريب و فريب‌كاري رخت بربندد. و ديگر كسي، به اسم حسين(ع) ، يزيد نشود.
البته مىدانم ورود به اين عرصه، شجاعت لازم دارد. و كم هستند كساني كه در اين مبارزه‌اي كه قبولش دارند؛ حاضر باشند تا پاي جان پيش بروند.
اما من صادقانه و با تمام وجود عرض مىكنم يكي از اين‌ها، من هستم. و حاضرم جانم را حتي همين يك ماه ديگر براي آرمان مقدسي كه دارم، هبه كنم.
و فكر مىكنم موسوي هم نفر دوم باشد.
و آيا شما هم حاضريد؟
شايد تعدادي زياد نشويم. اما فكر مىكنم اگر دويست نفر هم تا اين حد بيايند؛ كفايت مىكند. ميليون‌ها نفر ديگر، كار ديگر را انجام دهند.
ما به دويست نفر حسين نياز داريم. بقيه، زينب باشند.

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

حرکت خودروهای زرهی سپاه به سمت تهران

خبرهایی مىرسد از آمادگی سپاه برای سرکوب سنگین تهران. و اینکه خودروهای زرهی به سمت تهران در حال حرکت است. ظاهرا آقایان مىخواهند موسوی را بگیرند. و برای شورش گسترده پس از آن، خودشان را آماده کرده اند.
پس ای سبزها!
هر که حاضر است برای آزادی جانش را بدهد؛ آماده شود.
ثابت کنید اینکه درباره تان مىگفتند "آنها یک مشت سوسول هستند که پای کولر و اینترنت نشسته اند" درست نیست. ثابت کنید اهل مجاهدت برای انسانیت هستید.
این روزها خبرها مىگوید تنی چند از دوستانتان که در روز عاشورا کنار شما حماسه مىآفریدند؛ به اعدام محکوم شده اند. شما در خانه بنشینید یا بیرون بیایید، دوستان تان را اعدام مىکنند. پس چرا راه آزادی را تنها بگذاریم؟
دشمن ملت، آشکارا آماده خون ریختن است. چرا در برابرش نایستیم؟ چرا او را به زمین نزنیم؟... چر؟
من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی؛ چه کسی برخیزد؟
بیایید اگر قرار است کشته شویم، در راه آزادی باشد. ظلم و ستم را قبول نخواهیم کرد. بردگان فاسدان و خرافه پرستان بىشرمی نخواهیم شد که آشکارا و علنی، انسان و انسانیت و آزادی را زیر پا له کرده اند.
بیایید اگر قرار است بمیریم هم، آزاده بمیریم. تسلیم نشده، بمیریم. پُرشکوه بمیریم.
باور کنید که دیگر چنین مرگی نصیبمان نخواهد شد.
وعده ما در آسمان ها...
پیس سرور آزادگان، حـــســــیـــن...
دست ها را به هم بدهیم. و برای آزادی حرکت کنیم. و میدان را برای دشمن جنایت پیشه، سخت و سخت تر کنیم.
ما میلیون ها نفریم...
پس بگو:
یا حسین!... میرحسین!

زنده باد معاویه


یکی از اتفاقات رخ داده از سوی اوباشی که در روز چهارشنبه به خیابانها ریخته بودند؛ فحاشی های مختلف آنها بود. همان ها که در روز عاشورا با کمربند و کابل مردم را می زدند، اینکه آمده بودند تا راهپیمایی کنند و کینه های درونی خودشان را خالی کنند. همان ها که پای هیات رزمندگان ارضی، فحاشی و اوباش گری را آموخته بودند. و اینک آمده بودند تا به مردمی سماواتی فحاشی کنند.
تصاویر زیادی در اینترنت موجود است از پوسترها و قابهای عکسی که هیات رزمندگان منصور ارضی درست کرده بودند. کسانی که بیکاره هایی هستند که کارشان و تخصصشان غیر از حضور در نیروهای امنیتی، پوستر درست کردن و پارچه نویسی است.
اما یکی از این نوشته ها که بصورت کاملا غیر حرفه ای و مثلا بصورت مردمی درست شده بود، توجه ها را به خود جلب کرده است. کسی که روی یک مقوا نوشته: فلان خوردم که به موسوی رای دادم! (عـــکــــس)
حالا بد نیست به عکس دیگر این آدم در روزی که خواهران بسیجی جلوی سفارت انگلیس در حال نمایش "کشته شدن ندا" به دست نیروهای انگلیسی، بودند؛ نگاه کنید: (عـــکـــس)
ظاهرا همه نیروهای ولایت، دروغ توی خونشان است!
اختصاص به احمدىنژاد ندارد!!
زنده باد ابن زیاد!
زنده باد عمرعاص!
زنده باد معاویه!

با تشکر از این وبلاگ.

آیا سردار هاشمی بازگشته است؟

هاشمی، یکی از فرماندهان جنگ بود. که او را دارای هوش بالای نظامی مىدانستند.
هاشمی، طراح اصلی عملیات فتح فاو بود. این عملیات، علاوه بر نقاط برجسته در طراحی اش، در نحوه اجرا هم دارای برجستگىهای زیادی بود. تا آن زمان، سپاه هرگز عملیاتی انجام نداده بود که آنچنان موفق بوده باشد. و هیچ گاه نتوانسته بود ارتش عراق را تا شروع یک عملیات بزرگ نظامى، آنگونه در غافلگیری نگه دارد.
حتی از پیشنهادهای ویژه سردار هاشمی این بود که خود سرداران و فرماندهان ارشد سپاه هم از این عملیات خبری نداشته باشند. و چنانچه در خاطرات محسن رضایی آمده است، فرمانده کل سپاه اجازه اختیار عمل را برای هاشمی بطور مسقیم از امام گرفته بود.
یکی از نقاط برجسته در نحوه عمل هاشمی، همین بود که او حتی به فرماندهان سپاه هم اعتماد نداشت. و این را لازم مىدانست که از آنها هم کنار بگیرد.
و نتیجه آن هم عملیاتی شد که از نظر تحلیلگران نظامی جهان، یک نقطه برجسته به حساب مىآید.
در پایان جنگ، هاشمی مفقود شد. ابتدا احتمال اسیری او مىرفت. چرا که او اغلب به شناسایىهای عمق خاک عراق مىرفت. اما پس از تبادل اسرا، و اینکه هیچ خبری از او نشده بود، احتمال شهادت او قوت گرفت. اگرچه هیچ گاه دلیلی برای کشته شدن او یافت نکردند.
تا اینکه پس از سقوط صدام، و اینکه مشخص شد در درون امنیتىترین بخشهای حکومت صدام هم اطلاعی از هاشمی نیست، رسما پذیرفته شد که هاشمی کشته شده است. و از آن پس نام و سمت های مختلف هاشمی افشا شد و او را رسما شهید هاشمی نام نهادند.
اما برخی دیگر هم رد پای او را در برخی مسائل مىدیدند. آنها تحلیلی ارائه مىکنند و مدعی مىشوند که هاشمی بخاطر اخلاصی که خاص خودش بوده، پس دیدن مسائل پایان جنگ، از همه چیز بریده است. و حاضر نشده دیگر به زندگی عادی برگردد. و پس از پایان جنگ حتی حاضر نشده خودش را به خانواده خودش هم نشان دهد. و پس از مدتی شروع کرده به دخالت در بعضی امور.
برای مثال برخی حوادث دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی را به هاشمی نسبت مىدهند. و اینکه هاشمی از کارهای خاتمی به شدت ناراحت بوده است. و حتی ادامه این تحلیل این است که آوردن مصیبتی به نام "احمدىنژاد" و به قدرت آوردن سپاه، همه برای ترسی بوده که حکومت از او داشته و این گونه مىخواسته او را راضی نگه دارد. وگرنه علتی نداشته که یکباره یک ناشناس مانند احمدىنژاد به قدرت وارد شود. چرا که همه خیال مىکردند رهبری، برای بعد از خاتمی، به لاریجانی نظر دارد. اما اوضاع سیاسی کشور یکباره به نحو غیرقابل انتظاری تغییر کرد.
پس از انتخابات و مشکل شدن اوضاع، در میان برخی تحلیلگران امنیتی، باز هم اشاراتی به سردار هاشمی شده است.
و از جمله تغییر عجیب غریب مردم در برخورد با مامورین، که در روز عاشورا مشاهده شد؛ به فرماندهی تاکتیک هاشمی نسبت داده مىشود. شما را ارجاع مىدهم به اولین سخنان سردار رادان پس از عاشورا، که با ترس عجیبی که در چهره اش نمایان بود؛ از تغییر شیوه مردم به شدت تعجب کرده بود.
اگر بپذیریم که سردار هاشمی زنده است، و اگر قبول کنیم او اینک از نحوه عملکرد حکومت به شدت ناراضی است، باید حوادث خونینی را در آینده منتظر باشیم. حوادثی که همانند همه کارهای هاشمی، غیرقابل پیش بینی است.
هاشمی مىداند چه کار کند. و بنا به روحیات اخلاقی و نحوه فشار روحی که به خودش آورده، مىتواند کارش را به گونه ای انجام دهد که تا پایان هم فاش نشود. مىتواند هیچ گاه ردی از خود نگذارد. مىتواند حتی در صحنه زد و خورد حاضر باشد، بدون اینکه هیچ کسی به او شک کند. او مىداند به چه کسی باید بگوید که چه کاری کند، تا آن کار جمع را به کاری دیگر وادار کند که نتیجه اش آن مىشود که هاشمی مىخواهد.
اگر قبول کنیم اصل آوردن احمدىنژاد برای ترسی بوده که حکومت از هاشمی داشته است، و اگر بدانیم این ترس یقینا بخاطر کارهای پیشین هاشمی، امری معقول به نظر مىرسیده است، و اگر بپذیریم هاشمی همان قدر که از نحوه عمل خاتمی خشمگین شده است اینک از احمدىنژاد و شخص رهبر غضبناک است؛ پس باید به اوجگیری حوادث در آینده نزدیک یقین داشته باشیم.
اگر حوادث و نحوه اعتراضات، به شیوه ى جدید وارد شد، اگر پیروزىهای غیرقابل باوری برای جنبش سبز درست شد، اگر علاوه بر چهره ترسیده سردار رادان، گریه و التماس او را هم در تلویزیون در هفته های پیش رو دیدیم، یقین بدانید کسی مانند هاشمی وارد کار شده است.
یادتان باشد شکست همه نیروهای امنیتی و اطلاعاتی و شبه نظامی موجود، برای فرمانده ارشدی مانند هاشمی، اصلا کاری ندارد.
و وقتی چنین کسی، نه نامی دارد و نه نشانی، نه خانه ای نه خانواده ای که برای حفظ آنها مجبور به سازش شود، اگر او خودش را پیش از این مرده باشد چرا که به آرمانهایش خیانت شده بوده؛ یقین بدانید این فرمانده ارشد، در عمل به شدت خطرناک خواهد بود.
و سوال اصلی:
آیا واقعا سردار هاشمی زنده است؟

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

مردم حسيني، قيام در برابر يزيد را كنار نمىگذارند

پس از چند روز بمباران تبليغاتي صداسيما –اين نهاد صهيونيستي- سرانجام امروز راهپيمايي بزرگ‌شان برگزار شد. تظاهراتي بخاطر توهين به عزاي حسين!
توهيني كه اصلا وجود خارجي نداشته است. و همه سبزهايي كه روز عاشورا به خيابان‌ها آمدند، با شعارهاي ديني و بخاطر استفاده از فرصت عاشورا، در برابر يزيد زمان ايستادند. فريادشان الله‌اكبر بود و يا‌حسين.
اما دستگاه بدنام صداسيما اين طور تشخيص داد با تحريك احساسات مذهبي مردم مىتواند به حكومت "انجمن حجتيه" بر اين كشور ادامه دهد.
لكن با برخورد سرد مردم روبرو شد.
راهپيمايي مردم حزب الله در تهران، واقعا رقت‌برانگيز بود. تهران و حومه‌اي كه 15ميليون جمعيت دارد، با هزار اتوبوس دولتي و هزاران وعده سهام عدالت هم كارشان به جايي نرسيد. و چند هزار نفر با بلندگوهاي قوي حد فاصل تقاطع جمالزاده تا خيابان 16آذر را پر كردند.
آقايان صدا سيما! دو روز است داريد خودتان را مىكشُيد. و كار را رسانديد به جايي كه از صبح، دم به دم با پخش تكه‌هايي از آتش‌هاي روز عاشورا و پخش موزيك عزا روي آن، همه توان‌تان را براي تحريك مردم به كار برديد. همين بود؟
چرا بيدار نمىشويد؟ چرا نمي‌خواهيد بفهميد در جايي كه آگاهي وجود داشته باشد، فريب موفق نخواهد شد.
تهران بيدار شده است. و اينك روزهاي بدي برايتان پيش‌بيني مىشود.
البته قبول داريم كه در شهرستان‌ها مردم بيشتري به خيابان‌ها آمدند. و تبريز و ياسوج در اين ميان ركورددار هستند. و اين هم بخاطر تحريك احساسات مذهبي آنهاست كه شما بايد جواب دروغي را كه به خورد مردم داده‌ايد؛ پس بدهيد.
مردم براي احمدىنژاد هرگز به خيابان نمىآمدند. براي رهبر هم هرگز! اما وقتي به آنها بگوييد افرادي در تهران به حسين(ع) اهانت كردند، آنها همه نفرتي را كه از حكومت شما دارند كناري مي‌گذارند و به عرصه خواهند آمد. و شما بايد جواب اين فريب دادن شهرستاني‌هاي ساده را و سوءاستفاده از احساسات مذهبي آنها را زماني پس دهيد.
ولي تهران كه مردمي آگاه و باسوادتري دارد، به شما اعتنا نكرد.
و بايد گفت رهبري اين انقلاب سبز را به راستي تهراني‌ها بر عهده دارند.
و مگر بار پيش كه در اين كشور انقلاب شد، كدام شهر سردمدار بود؟
تهران كه فتح شود، همه ايران هم به دنبالش خواهد آمد. و امروز تهران، ملتهب‌ترين و عصبانىترين روزهايش را مىگذراند.
مردم ما حسيني‌اند و مبارزه با ظلم را از حسين آموخته‌اند. و اين چنين تا پاي جان در برابر يزيد ايستاده‌اند.
خيال نكنيد با تاترهاي صداسيما ، مردم ايستادگي در برابر يزيد را رها خواهند كرد.
و فرياد راستين ما اينك اين است كه افتخار ماست و هرگز شرم ما نيست:
استقلال، آزادي، جمهوري ايراني.

عکسها چه مىگویند؟

تعدادی از لباس شخصىهای روز عاشورا؛ واقع در یکی از تقاطع های خیابان آزادی. با کیفیت بد عکس که از دور گرفته شده!
همین طور چند تا از پلیس ویژه.

عکس شماره 1

عکس شماره 2

عکس شماره 3

عکس شماره 4

عکس شماره 5

عکس شماره 6

عکس شماره 7

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

قرآن را هم آتش زدیم؟

در عاشوراي حسيني، جمعي اغتشاشگر، نااهل، از خدابىخبر، منافق و كلا بىهمه‌چيز به عزاي حسيني حمله كردند. آنها به تكيه‌هاي حسيني، به حسينيه‌ها، و به مساجد حمله كردند. آنها قرآن را هم آتش زدند! و از همه بدتر اينكه گاهي سوت و كف هم مىزدند. بي‌خبرها.
آنها به عزاداران حسيني حمله كردند. به علم حسيني حمله كردند.
به موتورهاي پليس حسيني حمله كردند. به يگان ويژه حسيني اهانت كردند. به لباس شخصي‌هاي حسيني اهانت كردند. حتي كار را به آنجا رساندند كه به باتوم‌هاي حسيني هم اهانت كردند. (گريه شديد)
خبرنگار ما خودش شاهد بود كه تعداد زيادي از اين عناصر خودفروخته، شكم خودشان را به نحو توهين‌آميزي جلوي آورده بودند تا با اصابت باتوم‌ به آن نقاط، به نحو شرم‌آوري به باتوم‌هاي حسيني اهانت كنند.
خبرنگار ما اضافه مىكند: من در اين روز چه‌ها كه نديدم. همه جا پر بود از اهانت. زمين اهانت مىكرد. آسمان اهانت مىكرد. درختان پر بود از اهانت. و در اين ميان مشتي عناصر از خدا بىخبر، داشتند آتش‌بيار معركه مىشدند و خون به دل مردم عزادار مىكردند.
آن خودفروختگان، كار را از حد هم گذراندند و حتي تعدادىشان, خودشان را به كشته شدن زدند. و با توجه به سناريوي "ندا" كامل مشخص است كه چه اداهايي باز هم دارند از خودشان در مىآوردند. چند وقت بعد هم معلوم مىشود اين كشته شدگان خودفروخته نامرد، سر از يونان درآورده‌اند.
من از قوه قضاييه سوال مىكنم تا كي بايد با اين اهانت كنندگان به عزاي حسين مدارا كنيد؟
جواب امام زمان را بعدا چي خواهيد داد؟
اين خون دل امت حزب‌الله است كه دارد فوران مىكند.
جواب اشك‌هاي مادربزرگ من را كه ديشب تا صبح توي رختخوابش اوهون‌اوهون گريه كرد و براي عزاي حسين ماتم گرفت؛ چه كسي خواهد داد؟
اگر مادربزرگ من امشب دق كند و بميرد، جواب جوان‌مرگي‌اش را كي خواهد داد؟ چرا اين خودفروختگان عنصر‌ نامرد منافق صهيونيست پست پليد پلشت را صدتا صدتا اعدام نمىكنيد تا ما يك كمي، فقط يك كمي دلمان خنك شود؟
نه، جان ما؛ چرا نمىكنيد؟
مادربزرگ ما سلام مىرساند و مىگويد: آره، بكُن ننه؛ به خدا ثواب دارد...

۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه

کوتاهترین و زیباترین بیانیه

دوست دارم فکر کنم موسوی خواهد آمد، و یکی از کوتاهترین و زیباترین بیانیه هایش را به مناسبت کشته شدن خواهر زاده اش صادر خواهد کرد:
"مهم نبود... فدای شما ملت ایران!"
موسوی عزیز!
دایی ما هم مىشوی؟
================
از وقایع روز گذشته -عاشورا- در تهران خیلی شنیده اید. لکن واقعه ای به سیمرغ خبر داده شده است که به نظر خیلی سنگین مىآید.
در حوالی ساعت دو بعدالظهر، در جنوب تقاطع خیابان آزادی و رودکی روبروی ساختمان مرکزی راهنمایی رانندگی، بسیجىها به داخل یک مجتمع مسکونی حمله کردند.
کاملا واضح است ماموریتی که برای همه نیروهای برخورد کننده با مردم در نظر گرفته شده بوده؛ برخورد در خیابان بوده است. و این نیروهای بسیجی بر خلاف ضوابط فرماندهان و سازمان مربوطه شان عمل کرده اند.
ما قطعه فیلمی بیست ثانیه ای در اختیار داریم که بسیجىهای باتوم به دست و با لباس شخصی را در تعداد حدود بیست نفر نشان مىدهد که از در و دیوار خانه مردم بالا مىروند و به آن خانه مىریزند تا کسانی را که داخل خانه پناه گرفته اند، بیرون بیاورند؛ و با خودشان ببرند.
ما قصد جنجال به پا کردن نداریم. برای همین در قدم اول این فیلم را منتشر نخواهیم کرد.
بلکه حاضریم پس از تماس دستگاههای بازرسی (از نیروهای امنیتی) با ما، این فیلم را در اختیارشان بگذاریم تا بسیجىهای مذکور را شناسایی کرده، با این جرم واضح و شنیع برخورد کنند.
در قدم دوم در صورتیکه دستگاههای رسمی با سیمرغ تماسی نگیرند، آن فیلم را حاضریم در اختیار فعالان مدنی قرار دهیم تا برخوردهای حقوقی را با نیروهای عمل کننده ی این حمله، انجام دهند.
و پس از یک هفته در صورتیکه هیچ کدام از دو مرحله مذکور رخ ندهد و با سیمرغ تماسی گرفته نشود، آن فیلم را در همین وبلاگ منتشر خواهیم کرد.
واضح است پس از آن، ما مسئولیت پخش آن را از شبکه های بین المللی نخواهیم پذیرفت. چرا که وبلاگ سیمرغ برای همه قابل دسترس است و همه مىتوانند مطالب آن را برداشت و پخش کنند.
تا هر چه خدا بخواهد
================
گفتیم به فکر یک رییس جمهور دیگر باشید.
حالا مىگویییم دیگر یک رهبر دیگر!

سردار سرتیپ پاسدار ابن زیاد

داشتم فكر مىكردم اگر اين نظام را چيزي مشابه دستگاه يزيدي بدانيم؛ جايگاه سردار رادان كجاست؟
زياد فكر نكردم! خيلي زود همزادش را در سال 61هجري يافتم:
ابن‌زياد!
================
وقتي برخي از بادمجان‌هاي دور مقام معظم چيده؛ ايشان را همانند علي(ع) دانستند كه در حال جنگيدن با خواص اهل جمل هستند؛ حضرت ايشان هم از اين تملق بجا، كلي ذوق كردند و بلافاصله در اولين سخنراني، اراجيف حسين‌شريعتمداري را تكرار فرمودند! خودشان را علي(ع) ناميدند كه موسوي و كروبي و هاشمي و خاتمي را همانند طلحه و زبير، تار و مار مىفرمايند!
زهرا رهنورد هم يقين در اين ميان، عايشه است!!
روزها گذشت و ايام محرم نزديك شد. و كم‌كم منبريان درباري، شروع كردند مقام معظم را به حسين(ع) تشبيه كردن؛ كه در برابر يزيد زمان ايستاده‌است!
راستش را بخواهيد، تشبيه اولي را اگر بتوانيم به هزار لطايف‌الحيل توجيه كنيم و به چند جاهل بقبولانيم؛ اين تشبيه دومي اصلا جا ندارد!
چرا كه الان مقام معظم، بر عرشه‌ي قدرت سوارند و يك حكومت اختصاصي براي خودشان دارند! و اگر بتوان ايشان را به علي(ع) در زمان خلافت تشبيه كنيم(كه نمىتوان)؛ اما به هيچ روي مقام معظم ما قابل تشبيه شدن به حسين(ع) نيستند!...
بلكه اتفاقا خيلي شبيه يزيد هستند!!
اين يزيد بود كه خيلي علني و راحت، حفظ نظامش را بر همه چيز ارجح مىدانست. و به هر كه اين اصل نظام را هدف قرار مىداد؛ بيرحمانه حمله مىكرد. كارش هم مختص كربلا و امام حسين نبود. يزيد با هر شورشي كه در برابر قدرت بلامنازع او صورت مىگرفت، با شدت و حدت هرچه تمام‌تر هجوم مىبرد. او با ابن‌زبير هم جنگيد. با شورش‌هاي مختلف بعدش هم درافتاد. و حتي سال بعد از فاجعه كربلا، به مدينه حمله كرد و اين شهر را تقريبا با خاك يكسان كرد. سپس به مردم مكه حمله كرد. و كار را به جايي رساند كه به مسجد‌الحرام هم يورش برد. و حتي گفته‌اند كه كعبه هم تخريب شد.
يزيد كاري به فكرهاي مختلف نداشت. فقط انتظار داشت خلافت و حكومت او به رسميت شناخته شود. و اگر شنيده باشيد، امام حسين را به اين جُرم از دم تيغ گذراند: حسين خارجي است!
و خارجي يعني كسي كه بر خليفه خروج كرده باشد. يعني كسي كه خليفه را قبول ندارد و از بيعت با او خارج شده است و به عبارت امروزي‌تر عليه خليفه شورش كرده است.
يزيد انتظار داشت ولايتش را همه به رسميت بشناسند. و بد نيست بدانيم "ولايت" به هيچ عنوان يك امر درست و خوب و مثبت نيست. بلكه اگر به قرآن نگاهي كرده باشيم، درمىيابيم ولايت يعني پيروي كردن از هر كسي يا چيزي. اين ولايت يا اين پيروي، مىتواند خوب يا بد باشد. اگر ولايت ِ يك خوب را بپذيريم، مسلما ولايت خوبي داريم. و اگر ولايت يك كافر يا فاسق يا ظالم يا قاتل را بپذيريم، ولايت بدي براي خودمان انتخاب كرده‌ايم. پس ولايت، مي‌تواند خوب يا بد باشد.
و يزيد هم ولايت داشت. ولايت بر همه كساني كه دنبال او راه افتاده بودند. او را قبول كرده بودند. همانند او شده بودند. و براي قدرت او حركت مي‌كردند.
و حسين(ع) كسي بود كه ولايت او را قبول نداشت. و تا آخر، سر اين قبول نكردن ايستاد.
اما يزيد مىگفت من سپاه دارم. سردار دارم. شمشير دارم.(يعني بالاتر از باتوم داشت!) و هر كه بخواهد جلوي من بايستد، با شدت با او برخورد خواهم كرد. با كسي تعارف ندارم. هر كه از خط قرمز من بگذرد، با برخورد شديد سپاه من روبرو خواهد شد. به كسي فرصت نخواهم داد. همه مردم بلاد اسلامي من را قبول كرده‌اند. و من اجازه نمىدهم چند نفر معدود بخواهند اساس نظام من را متزلزل كنند. كار را تمام مىكنم. زندان مىاندازم. به كسي رحم نمىكنم. مىكشم. از كشتن نمىترسم. مردم را مىترسانم. مردم وقتي بترسند، خفه مىشوند. به خانه‌هايشان مىروند. لحظه لحظه از تعداد مخالفان كم خواهد شد. مخالفانم با ريزش روبرو خواهند شد. من حمله به اصل نظام را تحمل نخواهم كرد. با كسي تعارف ندارم. ديگر اهل مسامحه نيستم. تا كي قرار است اين مخالفانم را كه ولايتم را قبول ندارند، تحمل كنم؟ چرا از صبر من كسي سوءاستفاده مىكند؟ ما مىدانيم و تيغ و حلقوم شما، يك مو اگر از حكومتم كم گردد!!
شايد براي لحظاتي فكر كرديد نيروهاي جمهوري اسلامي بودند كه جملات بالا را داشتند بيان مىكردند! اما حقيقت اين است كه همه، منطق يزيد است. و اين نظام مقدس ما هم شباهت نود درصدي با نظام يزيد دارد.(خواستم خيلي دموكرات باشم كه نگفتم شباهت صد در صدي!)
و حسين(ع) يكي از مردم عادي بود. هيچ حكومت يا منصبي نداشت. و يزيد بر همه كشور بزرگ اسلامي آن روز حكومت مىكرد. و حسين(ع) تنها و بىكس در برابر آن حاكم قدرتمند ايستاد. بارها تهديد شد. به پذيرفتن ولايت يزيد اجبار شد. به حصر و حبس تهديد شد. اما زير بار نرفت. و فقط چند ماه بعد از شروع حكومت يزيد، در خون خود غلطيد.
امروز هم مقام معظم رهبري آيا حرف ديگري به جز منطق يزيدي دارند؟ حرفي ديگري هم از ايشان شنيده‌ايد الا اينكه من حكومت دارم و هر كه حكومت من را به رسميت نشناسد يا آن را با خطر روبرو كند، تكه‌تكه‌اش خواهم كرد؟ چيز ديگري هم دارند مقام معظم براي گفتن؟
نيروهاي ولايت هم همان نيروهاي ولايت يزيدي هستند. كساني كه براي حاكم، خودشان را به آب و آتش مىاندازند تا در چشم اين حاكم مسلط و پرزور، كمي عزيز شوند.
و سپاه رهبر و سرداران رهبر هم اگر چه به باعرضگي سرداران يزيد نيستند؛ اما همان كارها را مىكنند. و ما مردم تهران در اين شش ماهه، با چشم خودمان اين سرداران يزيدي را ديده‌ايم و حس كرده‌ايم.
واقعا آن اتفاقي كه در سي خرداد در تهران افتاد، چيزي نبود در اندازه‌هاي كوچكتري، از كربلا؟ سپاهِ حاكم ستمكاري، در برابر مخالفاني كه اين حاكم را قبول نداشتند، با تمام قوا وارد شد و به شدت آنها را تحقير و سركوب كرد. آيا اين، غير از منطق يزيدي بود؟ منطقي كه مىگويد هر كه در قدرت است، بايد پيروز باشد. بايد ستوده شود. بايد حق شمرده شود. بايد و بايد بر گرده‌ي همه سوار باشد. و بايد پايش را همه ببوسند!(مىگويند آقاي مصباح در يكي از ديدارهايشان با مقام معظم، پاي مبارك مقام معظم را بوسيده‌اند!... خدا كند جوراب‌هايشان را شسته بوده باشند!)
شباهت‌هاي نظام مقدس ما با نظام يزيد، خيلي خيلي زياد است.
حتي آيا مىدانيد يزيد، يك انسان شاعر پيشه و عياش مسلك بود؟
ياد شب‌هاي شعر نيمه ماه رمضان در بيت، به خير!!
==================
شجوني: آقا لب تر كنند، گلوي مخالفان را مىجوم!!
- جناب شجوني عزيز! مگر شما توي اين مملكت زندگي نمىكنيد؟ يعني نمىدانيد كه حضرت آقا از 29 خرداد لب‌هايشان خيس ِخيس است؟! دست‌تان را بگذاريد روي لب‌هاي آقا! آب‌چكان است! شما مگر حسّ لامسه نداريد؟
تازه!... بياييد جلو، دندان‌هايتان را ببينم! آيا توان خرخره پاره كردن را دارد؟ ببينم شبيه پلنگ است؟!
نه، اين كه من مىبينم، بيشتر شبيه موجودي درازگوش مىباشد!!
================
اخيرا براي تظاهرات امت حزب‌الله در برابر بيت آقاي منتظري مرحوم، از سوي يك نهاد دولتي بين تظاهركنندگان، مقادير كفن توزيع شد تا آنها را بپوشند و بشوند كفن‌پوشان ولايت!
من يك كمي برايم سوال پيش آمد! مگر قرار بود كسي آنها را بكُشد كه آنها آماده‌ي مرگ آن هم تا اين حد شده بودند؟!
يعني قرار بود بيت آقاي منتظري آنها را ببندد به رگبار، كه اين‌ها با شجاعتي وصف‌نشدني، كفن‌پوش آمده بودند تا از ولايت دفاع كنند؟
===================
اين دفاع از ولايت هم از آن حرف‌هاست!
چنانچه گفتيم، ولايت يعني پيروي كردن! حالا رفتن و از ولايت دفاع كردن، يعني چي؟ رفته‌اند از "پيروي كردن" دفاع كنند؟!!
آنها اقلا بايد بگويند مىرويم تا از ولايت ِ مقام معظم دفاع كنيم.
مثل دفاعي كه ابن‌زياد از ولايت ِ يزيد كرد!
پس:زنده باد سردار رادان!!

۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

فرعونهاي دنيا

يكي دو سال پيش بود كه سردار زارعي فرمانده‌ي پليس استان تهران‌، دم به دم به تلويزيون مىآمد و به مناسبت‌هاي مختلف مصاحبه مىكرد. من چند بار قيافه‌ي اين آدم را كه ديدم، خيلي تعجب كردم. چرا كه به نظرم آمد آدم آلوده‌اي است. و اصلا انتظار نداشتم چنان سمت بالايي داشته باشد چنين كسي كه خودش بدتر از مجرمين است. واقعا نگاه كردن به صورت و رفتارهايش برايم آزاردهنده بود.
و چند وقت نگذشت كه خبرش پيچيد سردار زارعي را در حالي كه با حدود شش زن لخت، داشته اداي نماز جماعت خواندن را درمىآورده، بازداشت كرده‌اند. و حتي شنيدم كه هاشمي شاهرودي خودش شخصا او را محاكمه كرده است.
حالا هم من يك نفر ديگر را كه در تلويزيون مىبينم، شگفت‌زده مىشوم.
و اين بار اين آدم، يك آخوند جوان و واعظ است كه خودش هم خيلي خودش را تحويل مىگيرد: نقويان!
جالب كه گاهي خودش هم حرف‌هاي جالبي مىزند. مثلا دم به دم مىگويد: ديروز يك خانم جواني به من زنگ زد و از شوهرش شكايت داشت! پريشب ساعت يازده شب رفته بوديم خوابگاه دختران دانشجو! ديروز يك دختر جواني از نامردي نامزدش به من نامه نوشت!!
اگر كسي در اين كشور وجود دارد كه آبروي بربادرفته روحانيت، هنوز برايش مهم است؛ من هشدار مىدهم اين آخوند جوان را زير نظر بگيريد.
===================
دو تا مرگ براي من خيلي جالب و عبرت‌آموز بود. يكي همين مرگ چند روز پيش.
واقعا كسي باور نمىكرد كه منتظري با چنين بدرقه‌ي باشكوهي مشايعت شود. كسي باور نمىكرد در دوراني كه فضاي اينترنت پر است از فحاشي به زير تا بالاي نظام ايران؛ يكي از مبارزين اين نظام، با چنين تمجيد بىسابقه‌اي همراهي شود. كسي باور نمىكرد منتظري اين قدر غم بر دلها بنشاند. اين قدر اشك بر چشم‌ها بياورد. و ميليون‌ها ايراني، فضاي وبلاگي خودشان را به عرصه تحسين و بزرگداشت اين روحاني پير اختصاص دهند.
چند سال پيش هم مرگي ديگر رخ داد. علي مشكيني، كه او هم گرچه در مرتبه‌اي پايين‌تر، اما از مبارزين و علماي همين نظام بود. لكن با مرگي رقت‌انگيز به خاموشي گراييد. نه فقط كسي سراغي از او نگرفت. بلكه در فضاي تلويزيون يك‌طرفه‌ و دولتي ايران هم خبري نشد. گوييا گنجشكي، نشسته بوده و رفته! نه آمدنش را كسي خبر شد، نه رفتنش دل كسي را شكست.
و عبرت اصلي اينكه منتظري، در تمام بيست سال پاياني عمرش، با غضب اين حكومت روبرو بود. و مشكيني، تا آخرين لحظات حياتش؛ "مقام معظم, مقام معظم" از دهانش نمىافتاد!
واقعا كه عزت دست خداست و بس. نوكران فرعون، ذليلند. و مردان حق، هميشه عزيز.
و جالب كه مقام رهبري، براي آن عزيز؛ چنان پيام تسليتي صادر كردند! و خواهان آن شدند كه خدا بخاطر وجود مقام معظم رهبري، بلكه منتظري را ببخشايد!!
مقام معظم رهبري، خيال كرده‌اند در پيش خدا هم مقام معظم رهبري هستند!! فرمانده معظم كل قوا هستند!! مقام عظمي ولايت هستند!!
چقدر فرعون‌هاي دنيا، خنده‌دارند!! همه‌شان همين طور بودند!! فرعون زمان موسي هم خيال مىكرد خداي همه و آفريدگار همه است!! واقعا اين طوري خيال مىكرد! چرا مىخنديد!؟
نظرش اين بود!
=================
دلم مىخواهد يك مقاله مفصل بنويسم درباره تفاوت‌هاي بنيادي ميان مقام معظم با امام خميني. خيلي مىتوان حرف زد.
اما يك كمي فرصت مىدهم كه كسي ديگر اين مقاله را بنويسد.
عجله كنيد كه اين فرصت، تمديد نخواهد شد!
===================
يك سوژه ديگر هم الان به فكرم رسيد!
"جنبش سبز و اهانت به عكس امام، جنبش سبز و برخورد با مفاسد مالي!"
اين را كى مىنويسد؟
نبود؟
=================
يكي از وبلاگها يك طنز جالب نوشته بود:
مىگويد يكي از كساني كه به استقبال آقاي منتظري رفته، آلفرد نوبل بوده است! ازش پرسيده‌اند شما مگر آقاي منتظري را مىشناسيد؟ گفته: آخر شنيدم پدر شيرين عبادي وارد شده، آمدم خير مقدم بگويم!
اشاره دارد به مقاله شيرين عبادي (برنده جايزه صلح نوبل) كه آقاي منتظري را پدر خودش خطاب كرده است.
===================
در اين نمايش مسخره باند لاريجاني كه سر عكس امام به پا شد، ديدم چند روز اخير كار رسيده به پخش نمايش‌هاي رسوايي از صداسيما، كه در آن مصاحبه شوندگان كه يعني مردم هستند، در حال بد و بيراه گفتن به بقيه مردم هستند كه مانند آنها نمىانديشند.
اينجا اصلا نمىخواهم بگويم كدام يك از اين مردم، اكثريت هستند و كدام اقليت. بلكه مىخواهم بگويم اين ايستاندن مردم در برابر مردم، به نظر كدام انديشه‌ي سياسي و كدام عقل موجود، يك كار مصلحت‌انديشانه است؟
چرا كارتان را از ايستاندن گروه‌هاي سياسي و شخصيت‌هاي سياسي در برابر هم، رسانده‌ايد به ايستاندن مردم در برابر مردم؟
تا كجا مىخواهيد دشمن اين مرز و بوم شويد؟
اين است كه ما فرياد مىزنيم اين انجمن حجتيه كه اكنون بر ايران مسلط شده، وابسته به صهيونيزم جهاني است. و كارش نابودي ايران است.
اينجاست كه آدمي دلش مىخواهد همه ديوارهاي شهر را پر كند از اين شعار:
مىجنگم، مىميرم، ايران را پس مىگيرم.
====================
و يك حرف ديگر در مورد اين سناريوي لاريجاني:
حواستان هست اين نمايش مسخره، آخرين كاري بود كه مىتوانستند بكنند؟
اين آخرين تير تركش بود.
كف‌گير نظام دارد به ته ديگ مىخورد. و به قول آقاي نوري همداني، هر كار توانستند كردند، و ديگر تمام شد!
نظام مقدس، زد به سيم آخر. و اينك نگرفته! و كار به سراشيبي رسيده است.
من كاملا احساس مىكنم اوضاع چقدر شبيه ماه‌هاي پاياني حكومت پهلوي شده است.
تازگي هم رييس بانك مركزي اخطار مسخره‌اي صادر كرده كه اسكناس‌هايي كه روي آن شعار نوشته شود، از اعتبار ساقط است!
و به زبان بىزباني از تلويزيون دولتي اعلام شده كه مردم بطور گسترده‌اي در حال نوشتن شعارهاي ضدحكومت بر روي اسكناس‌ها هستند! شعارهايي كه حكومت مجبور شده كاغذ زير اين شعارها را هم از اعتبار ساقط كند!!
واقعا كي خيال مىكرد جمهوري اسلامي، با اين حال خنده‌دار تمام شود؟
ما رفتن باشكوه‌تري را پيش‌بيني مىكرديم!
===================
گرچه نمىخواهم براي محمد نوري‌زاد(نويسنده) دل بسوزانم. چرا كه ياد مدح‌هايش براي مقام معظم مى‌افتم. اما به ياد برخي نوشته‌هاي فكورانه‌اش كه مىافتم؛ دلم براي بازداشت شدنش، مىگيرد.
دل است ديگر! چه كارها كه نمىكند!
خدا او را براي همه اعتقادي كه به مقام معظم دارد، ببخشد!
===================
واقعا شهر پر شده از آرزوي مرگ براي يك نفر!
چرا چنين شده؟ چرا او اين طور رفتار كرده و مىكند كه ميليون‌ها ايراني، از ته دل براي مرگش دعا كنند؟
چند وقت پيش هم ديدم روي ديوار خياباني نوشته بودند:
"براي مرگ رهبري دعا كنيد!"
فكر مىكنم وقتي كار به اينجا برسد، بحران مشروعيت، به اوج خود رسيده است.
واقعا اين بيشتر "دعا" است، يا دعاهاي حكومتي كه در منابر و مداحي‌ها و ميزگردهاي تلويزيوني سرداده مىشود؟
يك نفر نيست از اين مقام معظم بپرسد چرا با خودت اين طور كردي؟واقعا چرا؟

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

حتما مىدانی

سخن زیر، جواب من است به این وبلاگ.
با خواندن این یادداشتت، کمی برایت متاسف شدم. باور کن برای کسانی که مىدانند، داری خودت را به بد وضعی نشان مىدهی. این همه حساسیت تو روی مسائل جنسی، و از طرف دیگر این همه نفرتت نسبت به کسانی که رووسای سیاسىات به تو دشمن نشان داده اند؛ سطحی بودنت، مضحک بودن منطقت... همه و همه تو را دارد نشان مىدهد.
یعنی واقعا چند تا مداحی منصور ارضی یا چند سخن مبتذل رهبری، این قدر مهم است که تو راجع به بندگان خدا که هممیهنانت هستند، این طور سخن بگویی؟ این قدر تحقیرشان کنی؟ مگر خودت چی هستی؟ مگر رووسایت چی هستند؟ مگر سردارن سپاه چی هستند؟ یکی از همین سرداران نبود که یکی دو سال پیش در سمت فرماندهی انتظامی استان تهران، در حالی که با چند زن لخت و عور داشت نماز جماعت را به مسخرگی مىگرفت، بازداشت شد؟ مگر معاون فلان دانشگاه دولتی در همین دولت نهم احمدىنژاد نبود که به دختران دانشجو فشار مىآورد و آنها را کمیته انظباطی احضار مىکرد و در برابر ازشان مىخواست که به آنها کام جنسی بدهد؟ دقیقا منظورم معاون دانشجویی دانشگاه زنجان است. چرا خیال مىکنی باند تو، گروه تو، روسای تو همگی منزهند. و طرف مقابل قوم شیطانند؟ یعنی واقعآ خیلی بد است که یک دختر دانشجویی، ناخنش را به گونه ای در آورده باشد که تو نمىپسندی؟ اگر همین کار را خواهران حزب الله بکنند، کار بدی نیست؟ و مگر نمیکنند؟ مگر صدا و سیمای ولایت تو، پر نشده از زنان جوان چادری، که هزار رنگ و لعاب به چهره مىزنند، خودشان را بطور جنسی آرایش مىکنند؟ و مشغول عشوه گری آن هم با چادر و در حال خواندن حدیث مىشوند؟ آنجا دیگر بد نیست؟ بد، فقط آن ناخن های آن دانشجو است؟
راستی، یک چیزی را بگذار صریح به تو بگویم. من حدسی در مورد تو مىزنم. به نظر من این همه حساست عجیب غریب تو روی این مسائل، نشان از یک انحراف جنسی دارد.
مىگویم آیا مىدانی استمنا حرام است؟

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

مرد ولایتمدار!!

همیشه از مهم بودن ولایت سخن گفته مىشود. حالا نگاه کنید به ولایت پذیری مقام ولایت امروز!
ببینید رهبر معظم در زمان خودشان چطور جلوی ولایت ایستاده بودند و حرف های ولی فقیه زمانشان را با چه غلظت و حرصی رد مىکردند.
این خاطرات آقای هاشمی است از تابستان سال 64 و اختلافات آقای خامنه ای با امام خمینی.

سه‌شنبه 15 مرداد 1364

شب با آقای خامنه‌ای جلسه‌ای طولانی داشتیم، درباره كابینه آینده، ایشان مایل نیست كه مهندس موسوی [مجددا] نخست‌وزیر شود. خط اقتصادی ایشان را قبول ندارند. از من توقع دارند كه همراهی كنم. قرار شد ایشان این مسئله را با امام در میان بگذارند. مشكل را جدی می‌بینم؛ دو سلیقه در مورد وزرا و برنامه‌ها. رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر در طول چند ماه گذشته، نتوانسته‌اند در مورد سه وزیر دفاع، برنامه و بودجه و راه‌وترابری توافق نمایند.

پنجنشبه 17 مرداد *


بعد از نماز با آقای خامنه‌ای جلسه داشتیم ... آقای خامنه‌ای شرح مذاكرات امروزشان را با امام دادند. امام گفته‌اند مصلحت نیست كه آقای مهندس موسوی از نخست‌وزیری كنار بروند و از ایشان شدیداً حمایت کرده اند.

یكشنبه 20 مرداد

شب با آقای خامنه‌ای درباره نخست‌وزیری مذاكره كردیم. ایشان توقع دارند من در جهت تسهیل نظر ایشان در مورد تعویض كابینه كار كنم. پیشنهاد دادند كه امام به نحوی گفته خودشان را كه ابقای آقای میرحسین موسوی را به مصلحت دانسته‌اند، جبران نمایند و بعید می‌دانم كه امام بپذیرند


دوشنبه 21 مرداد


احمد آقا هم آمد و به طور مفصل مذاكرات آقای خامنه‌ای و امام را درباره نخست‌وزیر آینده گفت و گفت نظر امام این است كه تعویض مهندس میرحسین موسوی مصلحت نیست و مایلند كه این نظرشان گفته شود؛ درست بر خلاف نظر آقای خامنه‌ای .پس از مشاوره به این نتیجه رسیدیم كه اگر نظر امام این باشد، باید بر همین روال عمل شود. ولی آقای خامنه‌ای اگر اختیار داشته باشند، به هیچ وجه حاضر نیستند كه نخست‌وزیری ایشان را بپذیرند و می‌گویند فقط در صورت حكم امام حاضرند ایشان را معرفی نمایند و در این صورت در كارها دخالت نخواهند كرد و وزرا را هم به میل آقای موسوی تصویب می‌كنند. به هر حال مشكل بزرگی در پیش داریم.


چهارشنبه 23 مرداد *


شب مهمان احمدآقا بودیم. امام هم در جلسه شركت كردند. آقای خامنه‌ای به خاطر آمدن والدینشان نیامدند. بیشتر بحث‌ها بر سر نخست‌وزیر آینده و اختلاف نظر بین آقایان خامنه‌ای و مهندس موسوی بود ولی به نتیجه‌ای نرسیدیم


شنبه 2 شهریور


خدمت امام رفتم و راجع به مشكل كابینه آینده، با توجه به عدم موافقت آقای
خامنه‌ای با آقای موسوی مذاكره كردم، اما نتیجه‌ای به دست نیامد.

امام همان حرف قبلی خودشان را تكرار فرمودند كه تغییر دولت را صلاح نمی‌دانند و حاضر هم نیستند در این خصوص امر صادر كنند و اظهارنظر را كافی می‌دانند.

در مورد این‌كه به شورای نگهبان توصیه كنند در تفسیر قانون اساسی كه معرفی نخست‌وزیر را بعد از انتخاب مجدد رئیس‌جمهور لازم می‌دانند، تجدیدنظر كنند كه خود به خود دولت بماند، امام فرمودند: نمی‌خواهیم این بدعت باب شود كه موجب تضعیف شورای نگهبان شود. گفتم، فتنه پیش خواهد آمد .فرمودند: با آقای خامنه‌ای صحبت كنیم و ایشان را قانع كنیم و ضمنا گفتند: برای خود آقای خامنه‌ای ضرر دارد و خبر از رسیدن نامه آقای خامنه‌ای و جواب خودشان به همین مضامین دادند .آیت‌الله خامنه‌ای تمایلی به نامزد شدن مجدد نداشتند و با اصرار ماها و نیز خواست امام پذیرفتند و همان موقع نظرشان را راجع به كابینه گفته‌اند و اكنون حجت دارند، ولی نمی‌خواهند از نظر امام تخلف كنند


یكشنبه 3شهریور


عصر آقایان [شیخ] محمد یزدی و سیدجعفر كریمی از طرف جامعه مدرسین [حوزه علمیه قم] آمدند و برای تغییر دولت آقای موسوی از من استمداد كردند. مشكلات را گفتم و گفتم نظر امام با آقای موسوی است و نمی‌شود با آن مخالفت كرد .


دوشنبه 11 شهریور


وزیر امور خارجه ... با توجه به اظهار امام كه مصلحت نمی‌دانند آقای موسوی عوض شود، گفت: به آیت‌الله خامنه‌ای بگویم كه اسم آقای ولایتی را به عنوان نخست‌وزیر مطرح نكنند و حاضر نیست در این شرایط مسئولیت را بپذیرد

عصر آقای ناطق نوری آمد. ایشان هم درباره همین موضوع صحبت كرد و اصرار داشت كه امام را باید راضی كرد. طرفدار نخست‌وزیر شدن آقای علی‌اكبرولایتی است


چهارشنبه 13 شهریور


ساعت 9 صبح به زیارت امام در حسینیه جماران رفتم. مراسم تنفیذ ریاست‌جمهوری آقای خامنه‌ای بود. امام در متن نوشته‌شان بر ضرورت تكیه بر محرومان و مستضعفان تأكید نمودند. آقای خامنه ای در اظهاراتشان از نقاط ضعف عملكرد دولت با كنایه یاد كردند.


شنبه 16 شهریور


پیش از ظهر آقای رئیس‌جمهور آمدند و ناهار مهمان من بودند ... نظر آقای خامنه‌ای این است كه اینها خوب كار نكرده‌اند و جایز نیست دوباره مأمور تشكیل كابینه شوند. زمان طولانی بحث كردیم، ولی به نتیجه نرسیدیم. مشكل عمده ایشان، اظهارنظر امام است.


دوشنبه 25 شهریور


با آیت‌الله خامنه‌ای درباره جلسه فردای نمایندگان، تلفنی مذاكره كردیم. معلوم شد ایشان مصمم‌اند كه در این جلسه شركت كنند. نامه‌ای به ایشان نوشتم و نكاتی را ذكر كردم. احمدآقا آمد و اطلاع داد كه امروز آقایان مهدوی كنی، ناطق نوری، یزدی و جنتی خدمت امام آمدند و از امام خواستند اظهارنظری كه مبتنی بر عدم مصلحت بودن تغییر آقای میرحسین موسوی، نخست‌وزیر فرموده‌اند، پس بگیرند یا جبران كنند كه آقای خامنه‌ای بتوانند فرد دیگری را معرفی نمایند. ولی امام نپذیرفته‌اند و محكم گفته‌اند كه مصلحت نیست دولت عوض شود

شب آقایان بهزاد نبوی و محسن نوربخش آمدند و از تصمیم‌ آقای خامنه‌ای
مبنی بر تعویض دولت اظهار نگرانی كردند و از من خواستند دخالت كنم و مانع شوم.

سه‌شنبه 26 شهریور


آقای خامنه‌ای در جلسه سه‌شنبه نمایندگان شركت كردند و انتقاداتی علیه دولت داشتند اما نگفتند كه می‌خواهند دولت را عوض كنند، ولی مخالفت خود را به نحوی گفتند


چهارشبنه 27 شهریور*


حدود هشتاد نفر از نمایندگان طرفدار دولت آقای موسوی آمدند و از اظهارات دیروز آیت‌الله خامنه‌ای انتقاد كردند. نامه‌ای برای امام تهیه كرده‌اند كه مشغول جمع‌آوری امضا هستند.

شنبه 30 شهریور


عصر آقای ناطق [نوری] برای چاره‌جویی در موضوع كابینه آمد؛ به نظر می‌رسد فهمیده‌اند كه با توجه به حمایت امام آقای موسوی را نمی‌توان عوض كرد و گفت: آقای خامنه‌ای هم تا حدودی به همین نتیجه رسیده‌اند و دیگر آن احساس تكلیف را ندارند


سه‌شنبه 2 مهر


بعد از نماز با آقای خامنه‌ای جلسه خصوصی داشتیم. آماده شده‌اند كه آقای میرحسین موسوی را به مجلس معرفی كنند، ولی بنا دارند در مورد وزرا سخت‌گیری نمایند.


شنبه 6 مهر

پیش از ظهر احمد آقا آمد و نتیجه مسافرت به خارك را به ایشان گفتم كه خدمت امام بگویند. خبر داد كه امام جواب نامه 135 نماینده مجلس در حمایت از آقای موسوی را داده‌اند و نوشته‌اند كه نظرشان ابقای آقای موسوی است. این تأیید كتبی مجدد، لابد آقای رئیس‌جمهور و جناح مقابل آقای موسوی را عصبانی‌تر می‌كند

حضرت امام در پاسخ به نامه نمایندگان چنین مرقوم كرده‌اند:

«بسم‌الله‌الرحمن الرحیم. با تشكر از حضرات آقایان، اینجانب چون خود را موظف
به اظهارنظر می‌دانم، به آقایانی كه نظر خواسته‌اند، از آن جمله جناب حجت‌الاسلام مهدوی و بعضی آقایان دیگر، عرض كردم آقای مهندس موسوی را شخص متدین و متعهد و در وضع بسیار پیچیده كشور، دولت ایشان را موفق می‌دانم؛ و در حال حاضر تغییر آن را صلاح نمی‌دانم. ولی حق انتخاب با جناب آقای رئیس‌جمهور و مجلس شورای اسلامی محترم است ـ

5 مهر 64 ـ روح‌الله الموسوی الخمینی».


پنجشنبه 18 مهر


صبح زود به مجلس رفتم. عفت و خانواده امام هم، برای شركت در مراسم تحلیف رئیس‌جمهور به مجلس آمدند... من به خاطر اقداماتی كه هفته‌های اخیر در تضعیف آقای خامنه‌ای شده، ‌از ایشان تمجید و تجلیل زیاد كردم


شنبه 20 مهر


آقای توسلی [مسئول دفتر امام] از اظهارات روز پنجشنبه آقای خامنه‌ای در مراسم تحلیف گله داشت كه به نحوی اعلان تحمیل دولت بود. حاج احمد آقا آمد و گفت: امام از اظهارات پریروز آقای خامنه‌ای ناراحت شده‌اند و معلول شیطنت اطرافیان ایشان می‌دانند و می‌خواهند به ایشان در این خصوص پیغام بدهند. راجع به اعضای دولت آینده بحث شد و ترجیح دادیم آقای منتظری هم به نحوی در شورای حكمیت [در انتخاب وزرا] باشند و امام هم موافقت فرمودند.


یكشنبه 21 مهر


اولین دستورمان رأی‌گیری برای دولت بود. شركت نمایندگان در جلسه كم‌ سابقه بود. 261 نفر از مجموع 267 نفر نماینده آمده بودند. 162 موافق، 73 مخالف و 26 نفر ممتنع بودند. 99 رأی مخالف و ممتنع كه [به رغم تذكر قبلی] برخلاف نظریه امام بود، باعث ناراحتی شدید اكثریت نماینده ‌ها شد و وسیله‌ای برای بد نام شدن و ضد ولایت فقیه معرفی شدن جریان محافظه‌كار گردید. بعضی این را از اشتباهات بزرگ سیاسی آنها می ‌خوانند. نقطه مثبت آنها تعبد آنها بود كه با این رأی از دستشان ممكن است گرفته شود و خود آنها این را وظیفه‌شناسی نمایندگی می‌دانند و فكر می‌كنند امام هم راضی نیستند نماینده برخلاف نظرش
رأی بدهد .


دوشنبه 22 مهر*


احمد‌آقا آمد و گفت: امام آماده‌اند برای ختم غائله‌ای كه در اثر مخالفت 99 نماینده مجلس با نظر امام درخصوص نخست‌وزیر ایجاد شده، با نمایندگان ملاقات نمایند. قرار شد روز چهارشنبه به ملاقات برویم. مطالبی را هم كه امام به آقای خامنه‌ای درباره عدم مخالفت با دولت و طرد افراد ناباب گفته‌اند، نقل كرد و گفت: آقای رئیس‌جمهور پذیرفته‌اند. درباره وزرای پیشنهادی آقای میرحسین موسوی هم مذاكره كردیم .


سه‌شنبه 23 مهر


قبل از جلسه رسمی به نمایندگان اطلاع دادم كه فردا به ملاقات امام می‌رویم؛ خوشحال شدند. بعد از تنفس به دفترم آمدم.


چهارشنبه 24 مهر


امام فرمودند: من قبلا از آقایانی كه زحمت دادم، معذرت می‌خواهم، لكن بعضی مسائل هست كه موجب شد من به خدمت آقایان برسم و آن چیزی كه تكلیفم هست، عرض كنم. اولا كه هیچ نگرانی‌ای در این مسائل نیست و من تأیید می‌كنم مجلس را و همیشه سفارش می‌كنم به ملت كه مجلس را باید تأیید كنند و مجلس از ارگان‌هایی است كه لازم است بر همه ما كه او را تأیید كنیم و هیچ كس حق ندارد كه راجع به مجلس جسارتی بكند و مجلس حقش است كه موافق و مخالف داشته باشد و ممتنع و یك مسئله‌ای است كه همیشه باید در مجلس باشد و این امری است كه گذشت و در او هیچ صحبتی نیست. آن چیزی كه موجب زحمت آقایان است، این است كه ما راجع به آتیه صحبت كنیم، گذشته گذشته است.

کار بالا مىگیرد

این شبهای تهران:

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

طرحی از انجمن

خبر: دولت دوره راهنمایی تحصیلی را از سیستم آموزش و پرورش حذف می‌كند.
* حاجی‌بابایی وزیر آموزش آموزش و پرورش:«من از ازدواج دانش‌آموزان دختر خوشحال می‌شوم»
* علی مطهری نماینده مجلس هشتم ازدواج موقت را راهی برای حل مشكلات جنسی نوجوانان عنوان كرد.


گفتگوی خبرنگار اعزامی گافنیوز به یكی از دبیرستان‌های دخترانه جدید برای انجام گفتگویی درباره ورزش

ما: سلام دخترم. كلاس چندمی؟

دانش‌آموز: اجازه آقا سلام... اول دبیرستان.

ما: چند سالته؟

دانش‌آموز: 13 سال.

ما: دخترم موضوع گزارش ما ورزش هست. شما الان چرا اینقدر اضافه وزن داری؟

دانش‌آموز: آقا اجازه ما كه اضافه وزن نداریم... تازه زنگ ورزش كه دو ساله حذف شده به جاش درس اخلاق داریم.

ما: خب درسته. ولی بالاخره آدم باید ورزش كنه یا دست كم كمتر بخوره كه اینقدر چاق نشه.

دانش‌آموز: آقا اجازه ما كه چاق نیستیم.

ما: چاق هستی دیگه دخترم... صبح چی خوردی؟

دانش‌آموز: نون و پنیر با شكلات و تخم مرغ عسلی و تی‌تاپ و هندونه و یه آبنبات چوبی موزی و یه لیوان شیر و سیب قرمز.

ما: خب خیلیه دیگه. نه؟

دانش‌آموز: آقا اجازه ما كه همه شو نخوردیم. همه‌ش دو لقمه نون و پنیر خوردیم كه فشارمون اومد پایین و مامانمون بهمون شكلات داد. بعد كه حالمون خوب شد خواست تخم مرغ عسلی بده كه تا یه قاشق خوردیم بهمون عق نشست. بعد خواستیم تی‌تاپ بخوریم كه تا یه گاز زدیم هوس هندونه كردیم اما تا یه قاچ خوردیم، بالا آوردیم و بعد واسه این كه حالمون بهتر بشه و دیگه گریه نكنیم، خاله‌مون آبنبات موزی چوبی داد كه خیلی دوست داریم، اما گفت به شرطی كه شیرمون رو هم بخوریم. سیب هم كه هر روز می‌خوریم كه پسر بشه.

ما: پسر بشه؟! چی پسر بشه؟

دانش‌آموز: آقا اجازه بچه‌مون دیگه. ولی معلممون میگه اینا بی‌فایده‌اس و بچه هفت‌ماهه دیگه جنسش عوض نمیشه...

ما: مگه تو حامله‌ای؟!

دانش‌آموز: آره... مگه چیه؟

ما: معلمهات هم می دونن؟

دانش‌آموز: آره... پس چی. تازه سر صف هم تشویقم كردند و قراره هفته دیگه با منتخب حامله‌های مدارس منطقه بریم پیش وزیر آموزش و پرورش كه بهمون جایزه بدن. آقا اجازه... اینقدر این مریم توفیقی كه همسایه‌مونن حسودیش میشه كه نگو. هر كارم می كنه نمی‌تونه حامله بشه. خانم بهداشتمون می‌گه حتما دختر تو اجاقت كوره كه بعد سه بار شوهر كردن هنوز نتونستی بچه دار شی. اجازه آقا ما نمی دونیم به این تنبلا چطوری نمره می دن كه تا كلاس چهارم میرسن.

ما: پس الان تو توی مدرسه‌تون شاگرد اولی؟

دانش آموز: نه آقا مگه الكیه... من شاگرد چهارمم. شاگرداولمون غنچه صالحی هست كه خود آقای مطهری هم یه بار بهش توی جشنواره متعگان برتر دبیرستان‌های تهران جایزه دادن. پونزده سالشه ولی تا الان سه شكم زاییده و هشت بار ازدواج موقت كرده. خانوممون میگه غنچه تو گل بدی دیگه چی می‌شی! قراره بره مدرسه استعدادهای درخشان...

ما: اون وقت شما چطوری اینهمه فعال هستین با این سن و سال؟

دانش‌آموز: مدرسه بهمون كمك می‌كنه. هر مدرسه‌ای یه دفتر مخصوص "محب" داره كه ...

ما: محب؟ محب یعنی چی؟

دانش‌آموز: آقا اجازه میمش مال مطهریه ح مال حاجی و ب واسه بابایی. معنی هم داره. محب یعنی كسی كه خیلی دوست داره و مهربونه. خانم فارسی‌مون گفته.

ما: خب این دفتر چه كار می‌كنه؟

دانش‌آموز: مشكلات جنسی نوجوانان رو به طریقه آقای مطهری و آقای حاجی بابایی حل می‌كنه. یعنی ترتیب ازدواج موقت دخترها با پسرهای منطقه رو می‌ده. نمره هم داره.

ما: راضی هستی؟

دانش‌آموز: آره... ولی امتحانش یه خورده سخته.

ما: در آینده می‌خوای چه كاره بشی؟

دانش‌آموز: آقا اجازه... معلم.

ما: معلم همین درس؟!

دانش‌آموز: نه آقا... این درس خیلی سنگینه پدر معلم‌ درمیاد. می‌خوام معلم تاریخ بشم. از وقتی دولت پادشاها رو از كتاب تاریخ حذف كرده كتاب تاریخمون شده 15 صفحه. اینقدر خوش به حال معلممونه كه نگو!

ما: نظر پدر و مادرت چیه؟

دانش‌آموز: بابامون میگه من آخرش این مطهری رو با دستای خودم خفه می‌كنم ولی مامانمون مهربونه. می‌گه من نابغه‌ام. چون تا پارسال من اشكالای درسی‌مو از اون می‌پرسیدم الان اینقدر پیشرفت كردم كه مامانم اشكالاتش رو از من می‌پرسه!

ما: ممنون. پیامی برای خواننده‌ها نداری؟

دانش‌آموز: نه. فقط تو رو خدا به پسرها بگین خجالت بكشن و اینقدر ترقه بازی كنن. آدم حواسش نیست یهویی سقط می‌كنه توی امتحان می‌افته. بعضی ها انگار نه انگار كه بابایی شدن

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

دروغ های گوبلزی

یاشار جیرانی: در شامگاه نهم نوامبر ۱۹۳۸ نیروهای “اس اس”، “اس ای”، “گشتاپو” و “سازمان جوانان هیتلری” به محله های یهودی نشین سرتاسر آلمان و اتریش هجوم بردند و به تخریب مغازه ها، خانه ها و کنیسه های یهودیان پرداختند. در پایان آن شب بدنام که به خاطر کثرت شیشه های شکسته شده توسط مهاجمین به “کریشتال ناخت” (شب شیشه های شکسته) مشهور گشت، ۹۹ نفر کشته و تعدادی نزدیک به سی هزار نفر بازداشت و به اردوگاه های کار اجباری فرستاده شدند.

در همان شب، جوزف گوبلز (وزیر تبلیغات آلمان نازی و مسئول سابق حزب نازی در ناحیه برلین) دستور داد که تیتر فردای روزنامه “فولکیشر بئوباختر” (روزنامه رسمی حزب نازی) را اینگونه بنویسند: «حمله “خودجوش” نیروهای مردمی به محله های یهودی نشین». این درحالی بود که بسیاری از کسانی که بر حسب اتفاق از آن ورهای می گذشتند صدای اسلحه های اتوماتیک “پیراهن قهوه ای ها” و سر و وضع “هامفری بوگارتی” افسران گشتاپو را هرگز از یاد نبردند.

این تیتر از نمونه های نوعی آن چیزی است که در ادبیات سیاسی آن را “دروغ های گوبلزی” می نامند. دلیل این نام گذاری به آنجا بر می گردد که گوبلز و نازی ها اولین کسانی بودند که از دروغهای بزرگ و آشکار سیاسی به طور سیستماتیک و به عنوان یک تاکتیک منسجم تبلیغاتی در قالب رسانه های عمومی استفاده کردند. همان طور که تاریخ به ما نشان می دهد این استفاده آگاهانه و نظامند از دروغ های آشکار به منظور دستیابی به اهداف سیاسی پیش از ظهور نازی تقریبا بی سابقه بوده است. بدین ترتیب می توان گفت که دروغ های گوبلزی از جنس دروغ های در روز روشن هستند که با ابزار رسانه و به طور سیستماتیک و آگاهانه بیان می شوند.

سر برآوردن پدیده “دروغ های گوبلزی” یا نوع خاصِ “دروغ بزرگ در روز روشن” با امور دیگری که آن ها هم به خودی خود تازگی داشتند پیوستگی داشت. اول از همه تولد آن چیزی است که امروزه آن را “رسانه های جمعی” می خوانند که در آن روزها به رادیو و روزنامه (که در زمان نازی ها در تیراژهای میلیونی چاپ می شد) محدود می شد. در کنار این امر ظهور پدیده ای به نام انحصار رسانه ای دولت نقشی بسیار عمده ای بازی می کرد که به دولت امکان می داد اساسا کنترل جریان اطلاعات را تا آنجا که می خواهد به دست گیرد. این هم به خودی خود معلول به وجود آمدن شکل جدیدی از دولت بود که فرانتس نویمان آن را (در بیانی کنایه آمیز نسبت به لویاتان هابز) “بهیموث” می خواند.

یعنی دولتی که توانایی های کمی و کیفیش به حد غیر قابل باوری افزایش یافته است و می تواند از پس هر چه رهبرانش اراده کند بر بیاید. یعنی همان دولتی که جرج ارول در رمان ۱۹۸۴ به شیوه ای کاریکاتور گونه به تصویر می کشد. دولتی که می تواند یک شبه دوستانش را دشمنانش جلوه دهد و دشمنانش را دوستانش.

اما علاوه بر همه اینها، دروغ های گوبلزی بر روی دو عنصر محوری دیگر هم تکیه داشتند که در کارایی آنها نقش بسیار عمده ای بازی می کرد. اول شکل گیری جوامع مدرن و اتمیزه شدن ناخواسته افراد بود که سطح اتکا و اعتماد آنان را به رسانه به شکل قابل توجهی افزایش می داد. در این جوامع رسانه های جمعی تقریبا همان نقشی را انجام می دادند که مراودات چهره به چهره در جوامع سنتی بر عهده داشت و اگر آن موقع “حرف مردم” از اتوریته بالایی برخوردار بود، در جوامع مدرن این حرف رسانه است که چنین جایگاهی داشت. رسانه های جمعی (که در زمان نازی ها انحصار مطلقش به دست دولت بود) تنها منبعی بودند که بر اساس آن فرد می توانست به اطلاعات عمومی و خصوصی دسترسی داشته باشد. همین “جایگزین ناپذیری” رسانه جمعی که حاصل تغییر فرماسیون اجتماعی جوامع بود اساسا نوعی اعتماد غیر انتقادی و ناخودآگاه روانشناسانه را نسبت به گفته های رسانه ها بر می انگیخت.

نکته دوم که از همه اساسی تر است را خود گوبلز به طور ناخودآگاه در خاطراتش توضیح داده است. وی می گوید یکی از دلایلی که دروغ های بزرگ کارایی زیادی دارند این است که مردم نمی توانند باور کنند که اساسا کسی بتواند چنین دروغی بگوید. از همین رو معمولا در مواجهه با چنین دروغ هایی دچار حالت شوک و غافلگیری می شوند، و تا به خودشان بیایند کار انجام شده است. این مشاهده گوبلز تا حد زیادی درست است. مثلا اگر در تهران زلزله ای به مقیاس ۶ ریشتر بیاید به طوری که شما آشکارا آن را احساس کنید و فردا یکی از پر تیراژ ترین روزنامه های کشور اعلام کند که هیچ لرزشی در کار نبوده است شما پیش از آنکه بخواهید به صدق و کذب این ادعا فکر کنید در وضعیت شوک و غافلگیری قرار می گیرید.

علت این غافلگیری را می توان در تحلیل مفهومی واژه دروغ پیدا کرد. همانطور که جان سرل می گوید هنگامی که ما مفهوم “قول دادن” را تحلیل می کنیم مفهوم الزام به قول جزء جدایی ناپذیر آن مفهوم است به طوری که شما نمی توانید بگویید (به لحاظ مفهومی) که به کسی قول داده اید ولی الزامی به برآورده کردن آن قول ندارید. چنین مساله ای در مورد مفهوم دروغ هم وجود دارد. اینکه دروغ باید جنبه پنهان خودش را حفظ کند، اینکه آنچه دروغ درباب آن گفته می شود اینقدر آشکار جلوی چشممان نباشد، جزئی جدایی ناپذیر از مفهوم دروغ و دروغ گفتن است.

در نتیجه دلیل غافلگیری شما هنگام مواجهه با دروغ های گوبلزی این است که شما در لحظه مواجهه (که با سر و صدای زیادی صورت می گیرد) از مقوله بندی آن تحت عنوان دروغ ناتوان می شوید چرا که یکی از عناصر سازنده این مفهوم را با خود ندارد.

اما این غافلگیری به تنهایی کار را انجام نمی دهد بلکه نقش عمده این غافلگیری این است که تمرکز روانی ما را از ما می گیرد و ما را در شرایط غیر طبیعی نسبت به ادعای مذکور قرار می دهد. همه ما وقتی دروغ های بزرگ را می شنویم به غافلگیری، عدم تمرکز و نهایتا تشویش ذهنی دچار می شویم که حداقل در کوتاه مدت به قوای شناختی- استدلالی ما را دچار خلل می سازد. اما معمولا کم کم به خود مسلط می شویم و مچ دروغگو را می گیریم. اما سوال این است که چرا دروغ گوبلزی دچار چنین مساله ای نمی شود و ما را در امر “مچ گیری” ناتوان می سازد؟

دلیل این امر در همان فکت های جامعه شناختی و دلالت روانشناختی که در بالا به آنها اشاره کردیم نهفته است. یکتایی بی بدیل رسانه های جمعی در عصر مدرن، زوال روابط چهره به چهره و اتمیزه شدن، انحصار دولتی رسانه ها، تکنیک های رسانه ای و البته نقش مفتون ساز ایدئولوژی، اعتمادی ناخودآگاه و غیر انتقادی را به گفته های رسانه در ما بر می انگیزد. در نتیجه کسانی که دروغ های گوبلزی را می شنیدند در همان حالت غافلگیری (که قوای شناختی شان به تحلیل رفته بود) با انتخابی دشوار به لحاظ روانشناسانه مواجه می شدند: اینکه آنچه را که به طور عینی دیده بودند (یا از دیگران شنیده بودند) باور کنند یا گفته های رسانه ای که به عنوان تنها منبع حقیقت نوعی رابطه احساسی و خویشاوندی با آنان برقرار کرده بود؟

این وضعیت دشوار روانشناسانه تشویش حاصل از غافلگیری اولیه را در افراد تقویت می کرد و مانع بازگشت آنها به وضعیت طبیعی می شد (وضعیتی که قوای شناختی ما توانایی همیشگی و عینی خود را باز می یابند). در نتیجه در این حالت دشوار روانی، مردم آلمان مجبور بودند بین دو گزینه فوق دست به انتخاب بزنند و همانطور که منطق به ما نشان می دهد این نمی توانسته از سه حالت خارج باشد:

۱٫کسانی که واقعیت عینی را به گفته های رسانه ترجیح می دادند. اینها همان معدود افراد آگاه و به نوعی نخبگان جامعه آلمان بودند. همانطور که تاریخ به ما نشان می دهد تعداد اینها در آلمان آن زمان (و هر جامعه ای که در وضعیت مشابه باشد) بیش از چند هزار نفر نبود که عاقبت یا تیرباران شدند یا زیر آوار بمباران های وحشیانه متفقین جان دادند.

۲٫کسانی که طبق عادات غیر عقلانی توده ها (به خصوص آنهایی که مفتون ایدئولوژی هستند) حرف رسانه را به واقعیت عینی ترجیح دادند که همانطور که تاریخ به ما نشان می دهد بخش اعظم جمعیت آلمان را تشکیل می دادند. از همین رو بود که هیتلر می گفت “من میلیونها را در پشت سر دارم!”

۳٫کسانی که( به مانند بسیاری کسانی که درگیر انتخابهای دشوار به لحاظ روانشناسانه می شوند) از انتخاب کردن بازماندند و دچار نوعی “بی حسی” شدند به طوری شدیدترین واکنششان نسبت به این دروغها ورق زدن روزنامه بود. به عبارت دیگر آنها از این انتخاب دشوار روانشناسانه می گریختند. این گروه به همراه گروه دوم یار و یاور جنایاتی شدند که آن افسر آلمانی آشویتس را وا می داشت که به هنگام کشتار انسانها بگوید: “امروز خدا اینجا نیست!”

این بود آنچه امروزه آن را دروغ های گوبلزی می خوانند. اما سوال آخر این است که آیا فرمول دروغ های گوبلزی امروزه و پس از ۶۰ سال همچنان می توانند اهداف سیاسی نظام های سیاسی را برآورده سازند؟ “هیو ترور روپر” تاریخ نگار برجسته، اذعان می کند که این روش گوبلزی در آن زمان از لحاظ عقلانیت ابزاری قابل توجیه بود. اما حال سوال این است که آیا امروزه هم اینگونه است؟ پاسخ روشنی نمی توان به این پرسش داد اما بعضی ملاحظات می تواند ما را به پاسخ نزدیک سازد.

مسلما جوامع امروز به لحاظ بسیاری از خصوصیات کلی با جامعه گوبلزی تفاوتی ندارند: اتمیزگی همچنان وجود دارد، دولت ها حتی زورمند تر از گذشته اند، رسانه های جمعی فراگیرتر شده اند و معنای دروغ هم همچنان همان هست که بود. اما یک تفاوت بزرگ به وجود آمده است که تاحدی (و نه کاملا) از کارایی دروغ های گوبلزی می کاهد.

این عامل ناممکن شدن “عملی” انحصار دولتی رسانه ها است. پیشرفت تکنولوژی در حوزه های ارتباطات به پراکندگی رسانه ای یاری رسانده است. به طوری که هر فرد به طور بلقوه و اجتناب ناپذیر می تواند به منابع متعددی دسترسی داشته باشد که همین می تواند جنبه واقعیت عینی را برایش پر رنگ تر کند و از همه مهمتر آن احترام و قداست روانشناختی رسانه متمرکز را در ذهنش کم رنگ تر سازد.

در واقع حال او خدایان متعددی دارد که هر کدام امکان دارد چیزهای متضادی را بگویند. این آگاهی اجتناب ناپذیر از خدایان متضاد می تواند آن اعتماد غیر انتقادی روانشناختی را به شکی روانشناختی تبدیل کند و او را به جستجو یی وا دارد که حداقل اگر همچنان خودش داور نیست به داوران مختلف رجوع کند و سعی کند مدارک را بسنجد. همین و فقط همین شاید بتواند شکاکان دروغ گوبلزی را افزایش دهد.

شاید دلایل دیگری هم بتوان علیه کارایی دروغ های گوبلزی به میان آورد اما به زعم من همین دلیل (یعنی شکسته شدن انحصار رسانه ای و پراکندگی حاصل از آن) می تواند عاملی باشد که به میزان زیادی کمیت دروغ های گوبلزی را لنگ کند و سیاست مداران را وادارد که قبل از اینکه روز را شب جلوه دهند کمی و فقط کمی بیاندیشن

پدر مرا ببخش

شیرین عبادى، خطاب به آقای منتظری متنی انتشار داده است که خواندنش خالی از لطافت نیست.

پدر مرا به بخش
پدر مرا به بخش که قدرت را ندانستم.
پدر مرا به بخش که در سال‌های سختی که علیه رژیم ستم شاهی‌ مبارزه می‌‌کردی ترا یاری نکردم زیرا ابلهانه می‌‌پنداشتم، حکومتی که مجهزترین ارتش خاور میانه را دارد با فریاد چند روحانی ساقط نخواهد شد - حتما به یاد می‌‌آوری که حتی تا چند ماه مانده به پیروزی انقلاب، تعداد روحانیونی که مخالف شاه بودند، تا چه حد اندک بود- شاید هم از ترس چنین می‌‌اندیشیدم و می‌‌خواستم بی‌ تفاوتی خود را توجیه کنم.

پدر مرا به بخش، زمانی‌ که پس از تحمل سال‌ها زندان و شکنجه، آزاد شدی برای تبریک به دست بوست نیامدم زیرا که جاهل بودم. نمی‌‌دانستم در زندان تو تنها پناهگاه زندانیان بودی. نمی‌‌دانستم چه نقش مهمی‌ در نزدیک ساختن گروه‌های مسلمان مبارز و چپ انقلابی‌ داشتی.

پدر مرا ببخش، زمانی‌ که همراه آیت الله خمینی به تهران آمدی و مهم‌ترین مشاور سیاسی رهبر انقلاب بودی، درایت و تیزهوشی ترا نادیده گرفتم و معنای سخنانت را نمی‌‌فهمیدم.

پدر مرا به بخش، هنگامی که در آذر ماه ۱۳۶۴ طبق تصمیم مجلس خبرگان رهبری، به عنوان جانشین امام خمینی و رهبر آینده ایران انتخاب شدی، برای تبریک نزدت نیامدم زیرا می‌‌پنداشتم که دین را به دنیا فروخته ای. بیشتر دوست داشتم ترا مجاهد و مبارز ببینم تا حاکم.

پدر مرا به ببخش، در سال‌های ۶۶ و ۶۷ که به کشتار زندانیان سیاسی اعتراض کردی و انتقادات خود را به عملکرد غلط حکومت علنا بیان کردی، هر چند سخنانت را شنیدم، اما واکنشی در خور نشان ندادم.

پدر مرا به بخش، سال‌ها در حبس خانگی بودی ولی‌ به علت سکوت مرگباری که ایران را فرا گرفته بود و خفقانی که گلوی ما را می‌‌فشرد، مظلومیت ات را فریاد نزدم و ستمگران را رسوا نکردم.

پدر حلالم کن، که هر گاه از پاسخ در می‌‌ماندم، از خرمن دانش تو توشه بر می‌‌گرفتم، حتی در آخرین روز عمر پر عزتت نیز از تو استفتأ کردم.

ترا پدر می‌‌خوانم، زیرا حمایت از زندانیان سیاسی را از تو فرا گرفتم که بخاطر آنان از کلیه مناصب دولتی و حتی رهبری حکومت جمهوری اسلامی ایران چشم پوشیدی -ترا پدر می‌‌خوانم زیرا از تو آموختم چگونه از مظلوم دفاع کنم بدون آن‌ که علیه ظالم دست به خشونت زنم- از تو یاد گرفتم که سکوت مظلوم یاری رساندن به ظالم است و نباید که ساکت بنشینیم- پدر فراوان از تو آموختم، هر چند که رسم شاگردی و فرزندی را به جا نیاوردم.

تو پدر «حقوق بشر» در ایران هستی‌ و میلیون‌ها چون من فرزند و مرید داری. نیازی هم به قدردانی‌ و سپاس ما نداری. اما همه ما در حق تو کوتاهی کردیم و مقصریم.

پدر ما را ببخش که تو بزرگواری. پدر کوتاهی فرزندانت را تاریخ جبران خواهد کرد. تاریخ در مورد ستمی که بر تو رفت و آزاده‌گی تو کتاب‌ها خواهد نوشت. تو در یادها زنده هستی‌ تا عدالت و انسانیت زنده است.

یکی‌ از میلیون‌ها مرید و شاگردت
شیرین عبادی

تصویر روز

تصویر روز
آخرین شعار منوچهر